وای صبح شد...

امروز امیرحسین و ساحل اومدن اینجا..شب بابا اومدن دنبالشون و حسام هم رفت باهاشون..

صبح شد و من خوابم نمیبره..

واسه افطار توپک مغزدار درس کردم با مینی پیتزا...سحری هم از سبزی پلوی دیشب

مونده بود.حمید همون و خورد.

امروز افطار مثل هر سال عمه حمید مراسم افطاری داره مسجد.قراره بریم ولایت.

سحریم.و درس کردم که شب برگردیم راحت باشم.احتمالا امامزاده هم برم.

 

احیا 19 هم با ارزو رفتیم امام زاده.خیلیییی خوب بود.فاطی زودتر از ما رفته بود و داخل صحن

نشسته بود.من و ارزو تو حیاط بودیم و موقع برگشت سه نفری با هم برگشتیم.

 

همه افطاری مهمونی میدن.اکیپ ما مهمونیش و سحری میزه.خخخخ

افطاری خدایی زحمتش بیشتره...

چند شب پیش ته چین سیب زمینی درس کردم.هر سه تا دختردایی ها اومدن.

کلی خوش گذشت.

هفته بعدش هم رفتیم خونه دختردایی کوچیکه..شب خوبی بود.

از قرار معلوم چهارشنبه هم خونه دختردایی وسطی قراره بریم.خیلی باحاله..

ساعت 11 اینا میریم و چایی و سحری میخوریم و ساعت 3 برمیگردیم.

 

شنبه همین هفته افطاری خالم و دعوت کردم.چون ساعت یه ربع به 9 اذانه گفتم کم 

از شام نداره..

واسه افطار پلو درس کردم با سوپ جو و کوکو سبزی..

خوشبختانه با دهن روزه مزه غذاها عالی بود و خوب خوردن.

شنبه هفته بعد هم قرار شد مامانم اینا رو بگم واسه افطار..

درگوشی با خدا: خدا جونم بابت همه چی شکرررر.یه دنیاااااااا ممنونم

/ 0 نظر / 46 بازدید