حمیرا و تهران و ...

فکرم مشغوله..

هی رمان میخونم.وایبر و چک میکنم.لاین و واتس اپ...

محمد اهنگ های حمیرا رو گذاشته و بی صدا داره بازی میکنه..به سنش همچین

اهنگ هایی نمیخوره..اما عجیب به حال الان من میخوره این اهنگ ها...

خونه تاریک و در ارامش کامله...

فکر من اما کم از مکان زلزله زده نداره...

خونه رو کاغذ دیواری کردیم و هر روز با حمید یه گوشه این خونه فسقلی هشتاد و 

پنج متری رو گردگیری میکنیم و تموم نمیشه..

 

برنامه رفتنمون به اصفهان کنسل شده بود.بماند که چقد اعصاب خوردی برامون موند..

اما..

دیروز حمید اومد و گفت جناب اقای رییس خان تهران خونه خریده و قراره برن واسه 

همیشه تهران و گفته الا و بلا که من میخوام نیروی خودم یعنی حمید و هم با 

خودم ببرم تهران..

کلی هم از مزایا و پیشرفت در تهران واسه حمید سخنرانی کرده..

اقا من نخوام پیشرفت کنم تو زندگی کیو باید ببینم؟؟

چی بگم بهشون که هر لحظه تن و بدن مارو میلرزونن...هفته دیگه مراسم معارفه دارن.

از ته دلم از خدا میخوام که کنسل بشه.. 

حمید حواسش به حسام نبود و دیروز وقتی تعریف کرد که قطعی شده حسام جیغ میزدااا

بس که جیغ زد و گریه کرد من و هم گریه انداخت..

و نود درصد مخالفت من واسه حسامه..حسامی که هر هفته اخر هفته ها باید بره 

خونه مامانم پیش دایی هاش...هر هفته باید اونا رو ببینه وگرنه دق میکنه..

امسال سال گندی بود..خدایا زودتر تمومش کن..

 

دارم زن عمو میشم..هیچ حسی ندارم..حسام اما ناراحته..

به حسام چند شب پیش املا میگفتم..خیلی بد خط مینوشت و کلا عصبی بود و عر میزد

همش.با صهیب پسر همسایه هم قهر بود و دعوایی و هی غر میزد..

منم بهش گفتم برو یکم از صهیب یاد بگیر و ببین چه خوش خطه..دهنش نیم متر باز شد

که اسم اون و جلو من نیار و من از اون بدم میاد..

بهش گفتم باشه تو خوبی..اصن صهیب زشت.لاغر.بدترکیب.لواشک.ذغال اخته..یهو باز

جیغش رفت هوا که تو صهیب و بیشترررر دوست داری..میگم نه کی گفتهههع؟میگه 

اخه تو ذغال اخته خیلی دوست داری و عاشقشی...بله..این است پسر ما...

 

امروز قرار بود برم پیش ارزو..اما حسش نیست اصلا..دیشب بعد کلی گریه و زاری دیر 

خوابیدم و صبح ساعت 8 بیدار شدم..

من برم لالا..

برامون دعا کنین..

بای.

/ 0 نظر / 36 بازدید