گردش سه نفره ایی که دو نفره شد

امروز از خواب که بیدار شدیم حمید پیشنهاد داد که شام از بیرون بگیریم و بریم

اق امام.هوا هم عالییییی..

حسام خان از خواب بیدار شد و وقتی بهش پیشنهاد دادیم رد کرد و گفت که میخواد

بره خونه مامان بزرگش.

برنامه کنسل شد و حسام رفت خونه مامانم....

حمید که حسام و برد دیدم بیکارم و شروع کردم به تمیز کردن خونه...

حمید هم اومد و کمک کرد و نشست پای تی وی...

رفتم حموم..از حموم اومدم و دیدم حیف این هوا که نزنی از خونه بیرون.

به حمید گفتم بریم؟گفت بریم..

سماور و روشن کردم و سبد و حمید ازبالای کمد اورد پایین..کافی و بیسکوییت و قند و 

تخمه و میوه گذاشتم تو سبد و رو فرشی رو هم حمید اورد و چادر رنگی خودمو هم برداشتم.

واسه رفتن تو حرم چادر گذاشتن اما من اونارو دوس ندارم.نه که تمیز نباشه.

خیلی هم تمیزه.اما چون چادر بزارم شالم میره عقب و چادر می افته رو موهام و در

کل دوس ندارم دیگه.خخخ

اصلااااا فک نمیکردم اینقددددد شلوغ باشه..بی نهایت شلوغ بود...

چادرم و سر کردم و رفتیم تو حرم.نماز و خوندم و موقع بیرون اومدن یه نگا به قسمت 

اقایون کردم ببینم اگه حمید هس ببینه که اومدم بیرون.ندیدمش

کفاشومو که پام میکردم یه نگا دیگه انداختم.بازم نبود.تا روبه رو رو نگا کردم 

دیدم تو حیاط داره بهم میخنده...

بهش میگم تو حیاط و اول نگا کردم نبودی چرا...گفتش که رفته بوده ماشین و جا به جا کنه..

من یه جایی واستادم تا حمید بره وسیله هارو بیاره...

خیلییییی خوش گذشت.بارون گرفت...

گفتم حمید بارونه..بریم؟

گفت بارونه دیگه...بشینیم یکم دیگه...

جالبه که خیلی ها مثل ما نشسته بودن زیر بارون..البته ریز ریز می بارید...

کم کم شدید شد و همه بلند شدیم...

خیلی خوش گذشت اما حیف که کوتاه بود....

 

/ 3 نظر / 36 بازدید
دختری در انتظار

سلام عزیزم خوبی ؟ دلتنگت بودم خوشحالم حال همگیتون خوبه...

سایرا

انشالله همش به گردش وو تفریح باشین

سایرا

سلام طلا بعد مدت ها اومدم منم سراغ وبلاگ و وبلاگ نویسی حالا هم یک ختم دسته جمعی برا تولد امام رضای عزیز برداشتیم خواستی شما هم بیا شریک شو