همه چی قاطی پاتی...

هفته پیش این موقع با دختر دایی بزرگه و شوهرش مشهد بودیم.

بهشون گفتیم ما میخوایم بریم مشهد.بدون بچه..گفت ما هم میاییم بدون بچه..

سه شنبه عصر حرکت کردیم سمت مشهد.جمعه ساعت 11 هم از مشهد حرکت کردیم

سمت گنبد.خیلیییی خوش گذشت.فوق العاده بود.

 

دوشنبه همین هفته حمید قرار شد بره اصفهان.انگار قرار نیست اصفهان دست از سر ما

برداره..ساعت 2 ظهر رفت...

حسام بینهایت گریه میکرد و بهونه حمید و میگرفت..اینقد که گریه کرد بالا اورد..

اومدیم گندی که زده رو جمع کنم خودم بالا اوردم.با زور خودمو به دستشویی تونستم 

برسونم.باز حسام حالش بد شد و خوشبختانه تونست خودشو به سطل اشغال برسونه..

گند در گند...

شبش خیلیییی شب بدی بود.دلم میخواس تنها باشم.نگفتم.کسی بیاد.چون میدونستم

هر کی هم بیاد پیشم و یا خونه هر کی هم باشم با کوچکترین حرف بغضم میشکنه و 

میزنم زیر گریه..پس چه بهتر که خونه خودم گریه کنم نه جلو کس دیگه...

حسام که شب خوابید کلی گریه کردم....

اخر شب دوست دوران ابتداییم بهم از وایبر پی ام داد که فردا ساعت 9 دوره خونشون 

یادم نره..

کاملا یادم رفته بود..خیلی دوست داشتم نرم..سرم درد میکرد...اما خوب میدونستم نرم

خیلی ازم ناراحت میشه.چون سه نفر بیشتر نیستیم.

صبح که بیدار شدم بعد راهی کردن حسام خونه رو تمیز کاری کردم و در همون حال 

نهار حسام و هم درس کردم..

ساعت شده بود 9 و قرار ما ساعت 9 بود..

دلم نیومد گاز و تمیز نکرده برم..گاز و تمیز کردم و اخرین جمع و جورم و هم کردم و 

اژانس زنگ زدم..

خوب شد که رفتم..روحیه ام کلی عوض شد..اما اونا هنش میگفتن که کسلی و بی حالی 

از قیافه ام میباره...

ساعت 12 و نیم خونه بودم..

نهارحسام و دادم و خوابیدم...غروب دلم دسر یخچالی خواست..دسر و اماده کردم و گزاشتم

تو یخچال...

حسام ساعت 4 قرار بود بره خونه معلمشون..معلمشون مهمونی گرفته بود و همه بچه ها

رو دعوت کرده بود.بهشون کارت دعوت داده بود.کلی هم به بچه ها سفارش کرده بود

که از مامان باباها معذرت خواهی کنین که من خونم کوچیکه و نتونستم مامان و باباها 

رو دعوت کنم..

خدایی چه حوصله ایی داره ها...

قرار شد چون حمید نبود خانم همسایه حسام و صهیب پسر خودش و که با هم هم

همکلاس هستن و ببره..منم رفتم خونه همسایه پیش دخترش که خواب بود...

خانم همسایه اومد و منم اومدم خونه و چرتکی زدم..

ساعت 5 و نیم بود که حسام اومد..

 

وارد خونه که شد دیدم خیلیییی عصبانیه..بهش میگم چته؟؟

میگه از بابای صهیب بدممم میاد..میگم چرااا؟

میگه من یه بار با اونا رفتم..من تو ماشین اونا مهمون بودم..جلو در حیاط که رسیدیم

به من گفته حسام بپر پایین برو در حیاط و باز کن.من تو ماشینشون مهمون بودم.

چرا به پسر خودش نگفت؟تازشم در حیاط و که پشت سرش بستم جای تشکر واسه من

خندیده...

زودی زنگ زد به حمید و گفت فردا صبح با بابای صهیب نمیرم مهد و قرار شد حمید اژانس

شرکت و بفرسته صبح دنبالش..

شب ساعت 10 بود که رختخوابش و انداختم و خوابید..

ساعت نزدیک 11 بود فک کنم که با صدای زنگ در به خودم اومدم.دخترا دایی هام 

بودن.

سماور و روشن کردم و بساط چایی و دسر و ردیف کردم و واسه اخر شب هم ماکارونی 

داشتیم..

شب خوبی بود..کلی خندیدیم.

صبح بیدارم کردن و گفتن که دارن میرن...راهیشون کردم و ساعت 7 بود که حسام

و بیدار کردن..تا رختخواب هارو جمع کنم زنگ در صدا کرد.

رفتم دیدم اژانسیه اومده..بهش میگم چقد زوددد اومدین؟قرار بود 7 و نیم 

اینجا باشین.میگه هفت و نیم نه و هفت و بیست..میگم خوب حالا الان ساعت چنده؟

ساعتش و نگاه کرد و گفت 7.بعد دید خیلی سوتی داده میگه که ادرس 

مدرسه رو بلد نیستم.زود اومدم بچه دیرش نشه...

هر چند تا حسام و راهی کردم ساعت شد همون 7 و 20 اما بازم خیلی زود بود..

 

امروز هم همش تو خونه بودم با حسام و سرم به تمیز کاری گرم بود و گوشی..

ساعت 8 رختخواب حسام و انداختم که بخوابه..

خودم رفتم دوش قبل خواب و بگیرم..

تو حموم بودم که دیدم سرو صدا میاد..

یهو فاطی در حموم و باز کرد و شروع کرد سرک کشیدن.از اونور دختر خاله ام و عروس 

خاله ام هم دارن خودشون و جا میکنن تو حموم.جیغ جیغ کردم و گفتم سماور و روشن

کنین که منم الان میام..

یه چایی دور هم خوردیم و زدن رقصیدن و رفتن..

 

حسام به حمید زنگ زد..تازه رسیدن تهران..

دستم درد گرفت دیگه..

فعلا بای

/ 0 نظر / 30 بازدید