دلنوشته

بالاخره اومدم 

تاریخ اخرین اپم و ندیدم ولی زمان خیلی زیادی گذشته .

چقد دلم برا نوشتن تنگ شده بود .

امروز هشت مرداد هزارو سیصد و نود و شیشه .چند روز دیگه تولدمه .

برعکس همههه تولدام که بی نهایت شاد و خوشحال بودم از اول مرداده که  

هیچ حس خوبی ندارم .از اول مرداد پر بغضم .پر از بهونه .

پر از اه های ناخواسته 

اصلاااا نمیدونم چه مرگمه .از نگاه همسری میفهمم که چقد در عجبه .

زل میزنه گاهی بهم و منم یهو پر از بغض میشم و چشام پر از اشک .

من چمه خدایاااا؟

همسری تمام سعیش و میکنه که خوشحالم کنه .

اما هیچی نمیتونه خوشحالم کنه 

بحران که میگن همینه ؟؟

پرررره بغضم اما چراااا اخه ؟

خودمو دلداری میدم .چرا دارم ناشکری میکنم ؟من که عااااااشق ماه تولدم بودم .

من که از روز اول مرداد شادی میکردم و میگفتم کل مرداد و لحظه به لحظه اش 

مال منه .

اما الان دلم میخواد فقط زودتر دوازده مرداد تموم بشه بره .

دلم حال خوشم و میخواد .

الان میفهمم خنده الکی یعنی چی ...

الان میفهمم با بغض خندیدن یعنی چی ...

بی دلیل غمگینم 

حالم و دوس ندارم 

چشایی که سریع پر اشک میشه رو دوس ندارم 

اه های ناخواسته رو دلم سنگینی میکنه ..

گریه های بی بهونه ناراحتم میکنه ...

بی دلیل غمگینم ....

 

/ 0 نظر / 59 بازدید