چشم ضرب دیده...

مامان و بابا رفتن تهران...من و حمید اومدیم پیش پسرا..فاطی رفته گرگان و جمعه صبح 

برمیگرده..

مثل همیشه که میام خونه مامان اول از همه شروع میکنم به جمع و جور و جاروبرقی..

خداروشکر گاز تمیزه.از گاز پاک کردن متنفرم..

شروع میکنم به اشپزی...

حمید از هایپر یه کیک خوشمزه خریده..چایی میزارم و با برو بچ کیک و تخمه رو میزنیم

به بدن..

صبح امیر حسین نمیره مدرسه...زورم میاد حسام و هم بفرستم..

به حمید میگم ولش..میگیرم میخوابم.  

ظهر از خواب بیدار میشیم..نهار بچه ها اماده اس..نهارشون و میخورن و یکم دراز

میکشم و 

استراحت میکنم.دل و کمرم درد میکنه...

واسه شام میخوام غذا درست کنم...

دنبال ابلیمو میگردم..کمه..میریزم تو غذا..حمید غذای ترش دوست داره...

میگردم دنبال اب نارنج تو جفت یخچال ها .هر بطری که پیدا میکنم یه انگشت میزنم توش و 

میچشم..

یه بطری گنده دیدم تو یخچال..میگیرمش و میرم طرف گاز.تا دست به در بطری میزنم

یهو درش با شدت پرت میشه و میخوره تو چشمم..

یه لحظه بود...به قد یه ثانیه...فشار ضربه زیاد بود...دستم رو چشمم بود...میترسیدم

دستم و بردارم...میترسیدم دستم و بردارم و خون بزنه بیرون.حمید از تو حیاط اومد.

گفتم حمید کور شدم و دوباره زدم زیر گریه...

خیلی نگران و ناراحت بود..گفت دستت و بردار..دستم و برداشتم..گفتم خون میاد؟

گفت نه...

گفت بریم بیمارستان...بیناییم همینجور کم کم تار و تار و تارتر میشد...دیگه تا به 

بیمارستان برسیم با چشم راستم هیچ جا رو نمیتونستم ببینم..همینجور زار میزدم..

امیر حسین زنگ زده بود به مامان...

مامان بهم زنگید..تا گفت چی شده دوباره زدم زیر گریه...طفلی خیلی نگران بود..

بابام هم باهام صحبت کرد و کلی دل داری دادن که چیزی نیست...

خیلییی درد داشتم..از همه بدتر اینکه هی جلوی چشم چپم و میگرفتم و با چشم

ضرب دیده ام نگاه میکردم هیچی نمیدیدم و میزدم زیر گریه...

دکتر چشمم و دید و گفت به مردمک انگار صدمه ایی نرسیده و نامه داد که صبح بدون 

نوبت بریم چشم پزشک...اخر شب بیناییم کم کم بهتر شده بود اما از درد داشت سرم و چشمم

میترکید...چشمم ورم کرد و پلکم کبود شده بود...

دوتا مسکن حمید بهم داد..اما فرقی نکرده بود و همچنان درد میکرد..مسکن سوم نمیدونم

چی بود که خوب شد دردش...

صبح حمید ساعت 10 اومد دنبالم و رفیم دکتر..از شانس زده بود که دکی تا یکشنبه تعطیله..

حمید تو خیابون ها دور میزد دنبال مطب چشم پزشک. 

از شانس دکتر چشم پزشک خودم باز بود و واسه ساعت 1و نیم ظهر نوبت داد..

حمید جلسه داشت.  رفت شرکت و منم گرفتم خوابیدم..

ساعت 1 و نیم حمید بیدارم.کرد..زودی اماده شدم و رفتیم..

دکتر گفت که یه خونریزی جزئی کرده و شدت ضربه خیلی زیاد بوده...قطره داد و گفت با 

ریختن این قطره مرزمک چشمم گشاد میشه و امکان اینکه تار ببینم زیاده...

دوشنبه قرار شد دوباره حتما بربم پیشش...

طفلی مامانم هر یه ساعت یه بار زنگ میزنه و خبر میگیره..گفت رفته حرم حضرت معصومه

و کلی دعا کرده..

مادرشوهر هم همینجور..اونم چندباره داره زنگ میزنه...

امیدوارم رو بینایی چشمم تاثیر بد نزاره...

الان اگه غلط املایی هست دیگه شرمنده...منم و یه چشم ضرب دیده و تار ..

 

 

در گوشی با خدا: خدا جونم لطفت و دیشب دیدم...عاشقتم خیلییی زیاد...

 

 

/ 0 نظر / 59 بازدید