شب کریسمس

امروز ساعت 1 به بعد قرار بود زینب و راحله دوستای دوران مدرسه ام بیان خونمون..

شبش مثل همیشه دیر خوابیدم..

صبح اصلا دلم نمیخواست از جام بلندشم..یه چشم باز و یکی بسته حسام و حمید و راهی کردم

و تا بخوام بخوام ساعت شد 9..ساعت 11 با زنگ حمید بیدار شدم..گوشی رو برعکس 

همیشه سایلنت نکرده بودم..حمید زنگ زد و واسه قطره چشمم یاداوری کرد که یادم نره.

یادم نبود حسام چهارشنبه ها زود میاد..

به حمید قول دادم قطره رو میریزم و تا حمید قطع کرد گوشی رو چشای منم بسته شد..

تازه خوابم برده بود که حسام اومد..

دیگه منم کلا بیدار شدم..

ژله درس کرده بودم و میخواس ژله رولی کنمش...

ژله رو ردیف کردم و اجیل تو ظرف ریختم و میوه و کیکم و اماده کردم..

حسام رفت خونه همسایه..

ساعت 1 بچه ها اومدن..خیلی خوش گذشت..

ساعت 4 و ربع قبل اومدن حمید رفتن...

یه نگاهی به بند و بساط رو نیز انداختم و بیخیال پیش دستی ها و پوست تخمه ها شدم و 

شروع کردم تکالیف حسام و ردیف کردم.

هر چی نق و نوق کردم گغتم نه...

میخوای بره خونه مامانم اینا بخوابه و کلی تکالیف اخر هفته داشت..

گفتم تا تکالیف و انجام ندی نمیزارم بری...تو این فاصله امیرمون هی زنگ میزد که چرا 

حسام نمیاد...

تکالیفش تموم شد و حمید بردش خونه مامانم..

دلم میخواست رو مبل دراز بکشم و همه چی رو بسپرم به حمید...

اما طفلی حمید هم خستگی از سر و روش میبارید...

بیخیال مبلی که بهم چشمک میزد شدم و حتی تصمیم گرفتم که جاروبرقی هم بکشم..

تازه جاروبرقی تموم شد که حمید اومد...از جمع کردن جاروبرقی بدم میاد.خخخ

ولش کردم وسط حال و به حمید گفتم جمعش کنه..

وضو گرفتم و نمازم و خوندم و گوشی رو گرفتم دستم و چپه شدم رو مبل..

حمید سبزی خوردن خریده بود...

سبزی هارو پاک کرد و سفره رو پهن کرد..شام کشیدم..شوید پلو درستیده بودم..

به حمید میگم میخواس ظرف ها و جمع و جور خونه رو بزارم تو انجام بدی اما دلم نیومد..

میگه شام و که خوردیم ظرف هارو خودم جمع میکنم و میشورم..جانمی جانننن...

یه زره شام خوردم و دوباره گوشی به دست و چپه رو مبل...

حمید طفلی خودش جمع کرد و شست و سینک و هم خشک کرد...

بهش میگم چایی میزاری با کیک و اجیل اینا بخوریم؟

روفرشی رو پهن میکنه و وسایل و اماده میکنه...

کلی به خودمون حال میدیم...

با دختر دایی ها و شوهراشون تو وایبر کل کل داریم...

حمید بند و بساط و جمع میکنه و میره مسواک بزنه...من همچنان با برو بچ مشغولم..

سعید شوهر فاطی دایی عکس کیکی رو که فاطی درس کرده رو میفرسته...

به هادی شوهر دختر دایی بزرگه میگم بیا بریم خونشون؟

ساعت چند؟11 شب...الکی الکی راهی خونه دختر دایی میشیم..سر راه دختر دایی بزرگه

که هم محلی هستیم و میگیریم و میریم...

شب خیلی خوب و دلنشینی بود...خیلی خوش گذشت..

ساعت 1و نیم اومدیم خونه...

حمید خوابه و منم میخوام رمان بخونم....

 

در گوشی با خدا:خدا جونمممم میشه به خیر و خوشی تمومش کنی؟؟یعنی میشه واقعاااااا؟؟

غلط املایی هارو به بزرگی خودتون ندید بگیرین..اصلا حس ویرایشش نیست!

/ 0 نظر / 23 بازدید