وبلاگ عزیزممم دلم برات تنگ شده هزارررتااااا

حسام داره مشق مینویسه..یه دستش مشغول نوشتنه و اون یکی دستش دستمال

و لول کرده و میچرخونه تو گوشش.

همیشه وقت مشق و املاش که میشه دلم میخوادد یا خودم و بزنمممم یا اونو بس که

حواسش به درسش نیست.

 

این چندوقته اتفاق بگی نگی زیاد افتاده..

جاری حامله شد و چند وقت قبل عید بچش دوماه یا سه ماه بود که مشکل دار شد و 

دکتر گفته بود باید کورتاژ کنه..

یه ماه بعد به ما گفتن جریان و ما هم دیگه نرفتیم خبرش و نگرفتیم.

به مادرشوهر گفته بود کسی نفهمه و ما هم به مادرشوهر گلایه کردیم که کسی شامل

حال ما نمیشه و این کارشون یعنی خراب کردن ما که به همه بگن ما نرفتیم دیدنش..

 

یه هفته دقیقا مونده بود به عید روز جمعه حمید تو راه ولایت داشت میرفت بنزین بزنه که

فرمون ماشین بریده بود.خدا خیلیییی بهمون رحم کرد.خدایا شکرت..

 

برنامه تهران رفتنمون تقریبا کنسل شده و به احتمال زیاد هر چند وقت یه بار و تا نیرو 

بگیرن حمید یه مسافرت سه روزه به تهران داشته باشه.یعنی نوبتی بین چندتا همکار.

یکیشون رفته و کی نوبت حمید برسه خدا میدونه...

 

دیروز با حسام از طرف مدرسه اش رفتیم اردو.بیشتر مامان ها اومده بودن.

خیلیییی خوش گذشت.همه مامانا تقریبا تو یه سن و سال بودیم و با یکی دو سال اختلاف 

سن.معلمشون هم هم سن و سال خودمون بود.کلی سرسره بازی کردیم با مامانا و معلم

بچه ها.بینهایت عالی بود.

 

نوبت املای حسام شده.برم املا رو بگم بهش..

دلم خیلی برا وبلاگم تنگ شده...

/ 0 نظر / 29 بازدید