شبا که ما میخوابیم....دیگه نمیخوابیم.خخخخ

امروز صبح چت با یکی از دوستای وبلاگی و همراهی نامحسوس دختر گلش من و یاد 

وبلاگم انداخت.قربون هر جفتشون.چقد دلم برا نوشتن تنگه..هر دفعه میگم بیام گزارش 

هارو بنویسم و برم.اما هی یادم میره و وقتی یادم می افته که دگر حوصله ایی نیس.خخخ

 

امروز با دل درد بیدار شدم.پروفن لازم اونم دوتا...

مامان اینا جمعه رفتن تهران.وقت چکاپ دکتر مامان بود...خدارو شکر بهتره..

امیر حسین اومد خونه ما و فاطی و محمد موندن خونه...

 

دیشب حال محمد خوب نبود.گرما زده و فشار پایین و کم خوابی کارش و به سرم کشوند.

حمید ساعت 12 رفت دنبالش و بردش بیمارستان..از اونجا هم.یه راست اومدن خونه..

تو این فاصله یهو برق ها هم رفت...با ادا بازی پسرا نمیدونستم بخندم یا بترسم..

جالبه که دستشویی لازم هم شده بودن.حالا نه برق و نه اب و البته خودم هم 

دستشویی لازم بودم.خخخخ

دیشب سحری عدس پلو درس کردم.حمید و هر کاری کردم بیدار نشد.سرش درد 

میکرد.منم سر درد داشتم اما با مسکن خوب شدم.حمید خوب نشد..

سحری بچه ها رو دادم و رفتیم که مثلا بخوابیم .

 

حسام چمشاش قرمز اما فراری از خواب..بعدش دیگه دید نمیتونه تحمل کنه از تو 

رخت خواب داییش اومد سر جاش و گرفت خوابید...

امیر حسین اما همچنان بیدار.. 

خواب ندارن اینا.خخخخ

اینقدم دیر میخوابن بازم از اونور زود بیدار میشن.

 

تا اینا بیدار نشدن من برم یه چرتکی بزنم.

وای چه خوبه نوشتن....

 

مرسی دوست جونممممم...مرسی دوست جونا

/ 0 نظر / 28 بازدید