قالب وبلاگ



ساحل ارامش
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

خیلی وقته میخوام بیام نت!!!!!! اما نمیدونم چرا نمیشه!!!!

تا دلتون بخواد اتفاق هم می افتاد .اما خوب اصلا حسش نبود.

البته الان هم حسش نیست.اما اومدم که بتعریفم.

 

چند روز پیش رفته بودم وبلاگ سپیده جونم.تا رفتم بنظرم یهو زنگ

در صدا کرد.رفتم دیدم به به اقا بهداد بعد از قرنی پشت درن!!!

گفتم چیه؟؟؟؟؟؟؟

گفت خاله بدو بیا بالا مامانم داره میمیره!!!!

من:تعجب

همینجور بدون چادر رفتم بالا...

دیدم طفلی خانم همسایه دراز افتاده و نفسش نمیاد.

 

من اینجور مواقع دست و پام و گم میکنم.اصلا از اون دل گنده ها نیستم!!!

منم نشستم کنارش و کم مونده بود که شروع کنم به جیغ و داد کردننیشخند

 

بهداد:خاله یه کاری کن مامانم مرد!!!!!!!

تا خواستم بلند بشم زن همسایه پامو چسبید و گفت من و تنها نزار.

دلم مثل سنگ شده.الان میمیرم.من و ببر بیمارستان

یهو گفت بیمارستان منم هوشم به کار افتاد.

 

زودی پریدم که از تلفنشون به حمید زنگ بزنم.اما نمیدونم چرا

نمیتونستم شماره بگیرم.دستم میلرزید.

بدو بدو اومدم پایین و تلفن خودمون و برداشتم و رفتم بالا.

حالا شماره میگیرم میبینم نمیشه!!!!!!

نگو هنو تو نت بودم.

باز اومدم پایین و از نت اومدم بیرون و به حمید زنگ زدم.

 

من:حمید شماره 115 و بگیر زن همسایه حالش بده و من بلد نیستم

زنگ بزنم و نمیدونم چی بگم!!!!!(بعدا همین سوژه شد دوباره که من

شماره 115 و بلد نیستم)هول کرده بودم خوب!!

 حالا نشستم کنار زن همسایه و اون هی داره لنگ و پاچه من و

چنگ میزنه و میگه شکمم.

حمید زنگ زد و گفت الان امبولانس میاد.

حالا من همونجور با لباس نامناسب نشستم تو خونه.

 

بعد یهو یادم افتاد الان امبولانس میاد این خانم روسری نداره.

داشتم دنبال چادر واسه همسایه میگشتم که یادم از وضعیت خودم افتاد

امبولانس هم رسید پشت در.

خانم همسایه رو ول کردم و با سرعت پله هارو پریدم و اصلا هم به این

فک نکردم که امکان داره با اون اقایون تو راه پله روبه رو بشمنیشخند

به خیر گذشت و منم لباس پوشیده رفتم بالا....

 

نتیجه یکم حال بهم زن بود!!!!!!!!سبز

نگو خانم همسایه یه چند روزه که شکمشون کار نکرده بود و رفته بودن

از داروخونه قرص گرفته بودن و به جای یکی یا دوتا.چهارتا رو با هم خورده بودن.

 

البرز فک کن من چه حالی داشتم وقتی جریان و شنیدم!!!!!سبز

خلاصه اینکه جریان ختم به خیر شد!!!!!!!!

 

امروز تولد حمید هستش.اما من دیروز سوپرایزش کردم.

البته خوب شد که دیروز سوپرایزش کردم.حالا میگم جریان و .

 

تولد من هم نزدیک ماه رمضون بود و حمید یه روز زوتر گرفت و به قول خودش

جو ماه رمضون گرفته بودتش و رفته بود پیشواز تولدم.

حمید قراره امشب بره تهران.البته یه روزه.منم دیدم اینجوریه

گفتم یه روز قبلش بگیرم.یعنی دیروز.

ابجی فاطی چون مامان اینا تهران بودن اومده بود اینجا.

بهش گفتم مواظب حسام باشه و من و دوستم ارزو رفتیم گل فروشی.

 

یه دسته گل بزرگ بزرگ سفارش دادم و اومدیم خونه.زنگ زدم اژانس

و گل و فرستادم شرکت حمید.

محل کار حمید تو یک شهرکی هستش که تا شهرمون یه ده دقیقه یا

یه ربع فاصله داره.

یه چند دقیقه بعد حمید زنگ زد..

بهش گفتم سوپرایز شدی؟؟؟؟؟؟؟

گفت هنو تو شوکمنیشخند

 

نتیجه کار منم این شد که اقایون همکار حمید هی به خودشون میگفتن

خانم های ما هم یاد بگیرننیشخند

دیشب هم مامان اینا از تهران رسیدن و منم واسشون شام درست کردم

و رفتیم اونجا.اونا هم واسه حمید از تهران یه شلوار لی خریده بودن و

کادشون و همون دیشب دادن.فاطی هم یه تیشرت خریده بود.

اینم از تولد حمید.

حالا میدونینن چرا میگم خوب شد دیشب گرفتیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

خالم امروز صبح ساعت 8 زنگ زد به حمید.

حمید چون بانک کار داشت دیرتر رفت شرکت.

تعجب کردم و گوش دادم ببینم چی میگه.اخه خالم همیشه تا ظهر میخوابه.

دیدم داره تولد حمید و تبریک میگه.ساعت چند؟؟؟؟؟؟8 صبح!!!!!

چون پارسال یادش رفته بود!!!!!!

به نظر من اینقد زود زنگ زد که مثلا من نتونم حمید و سوپرایز کنم و

خواس به حمید بفهمونه که امروز تولدشه!!!

 

نمیدونست که سارا همیشه تو این جور کارا اول تره!!!!!!از خود راضی

 

مثلا میخواس سوپرایز کنه!!!!!!خندهخندهخنده

فک کنین که من اگه نقشم و میخواستم بزارم واسه امروز چقد ضایع میشدم!!

 

خیلی خوشحالم که تولدشو دیروز جشن گرفتیماز خود راضیاز خود راضی

 

خوب دیگه!!!!!!!!!اپم خیلی طولانی شد!

 

من دیگه میرم!!!!

نمیدونم کی؟؟؟؟؟؟؟؟

اما میام!

 

شاید...................؟

[ ۱۳۸٩/٦/۳٠ ] [ ٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ سارا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سارا هستم.متولد 1364.شوهرم حمید پسرخالمه و یه پسر به اسم حسام دارم. asara_bestgirl2009
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed