قالب وبلاگ



ساحل ارامش
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

دستم داره میشکنه از درد.ماشالله بس که زیادین.واسه هر کدوم یه نظر گذاشتم.تازه

یه عالمه هنوز مونده.دیشب جاتون خالی بابا گفت بیایین تا دور هم

باشیم و یه کبابی بزنیم به بدن.امشب هم بازم جاتون خالی بابا ماهی خریده بود.

اونم زدیم به بدن.هر دفعه که میریم اونجا مامانم کلی غذا میده بیارم خونه ,واسه نهار

حسام.میگه تو سختته.تا از خواب بیدار شی و یه چیز درست کنی طول میکشه.

البته اگه خونه بابا نباشم ,غذای حسام و از شب قبل اماده میکنم.

چون تا از خواب بیدار میشه میره پای کامپیوتر و یه اب پرتقال میخوره و داد میزنه

غذاااااااااااااااااااااااااااا.غذاممممممممممم و بیار.مردم از گشنگی و این در حالی

هستش که من دارم تند و تند تخت و جمع و جور میکنم.

تازشم.در این بین من باید زودی بهش بگم که خدااااااا نکنه.دشمنات بمیرن و

اگه نگم کلی باید جواب بهش پس بدم که مگه دوسش ندارم....پس چرا وقتی گفت

دارم میمیرم از گشنگی من زود نگفتم خدا نکنه..دشمنات بمیرن.

اینم جریان هر روز بیدار شدن من و حسام.

 

به یه عبارتی 1 اذر تولد مامانم هستش و یه عبارت دیگش 26 اذر.

ما همیشه 26 اذر میگرفتیم.چون تا پارسال تاریخ دقیق و نمیدونستیم.بابا بزرگم

خدا بیامرز تولد دقیق بچه هاش و یه جایی نوشته بود و خاله های محترم و دختر خاله هام

اون تاریخ هارو پیدا کرده بودن.ما پارسال همون 1 اذر گرفتیم.

اما امسال همون 26 میگیریم.با ابجی بهار و ابجی فاطی هی درگیر اینیم که چی بگیریم

و چی کادو بدیم.کمککککک.

البته اگه هیچی به ذهنم نرسه پول میدم.هر چی خودش دوست داشت بره بخر.

 

الان هم دارم جدول حل میکنم,هم دارم اپ میکنم(نیشخند)

سرب خشک؟؟5 حرفه.اخرش هم ک (نیشخند)

فردا حمید گرگان نوبت داره.نمیدونم چرا چشماش درد میکنه.البته از چشماش کار زیاد

میکشه.فردا بعداظهر حسام و میزاریم خونه مامانم و ما میریم گرگان.

احتمالا شبش هم دوباره بریم اونجا.اخه مامانیم به خریده.مثل هرسال ریز کردنشون

با منه.

امروز روز خانواده یا همچین چیزی بود؟؟؟نمیدونم والا.اخه بابام شیرینی و تخمه و

اجیل خریده بود و ما مثلا جشن گرفتیم(نیشخند) بابام میگفت روز خانواده هستش.

 

5 اذر تولد حسامه.یه کیک میگیرم و خاله اینا و مامانم اینا رو میگم بیان و تولدش و

جشن بگیریم.از الان با باید به فکر تمیز کاری خونه باشم.امشب حموم و دستشویی

رو شستم.(نیشخند)

 

بالاخره رفتم دندون پزشکی.دکتر تا مچ دستش و کرده بود تو دهنم و داشت با دندونم

ور میرفت.نمیدونم از فشار دستم که رو صندلی می اوردم و یا از رنگ پریدم بود که

هر چند وقت یه بار هی میپرسید خانم خوبی؟؟

منم هی کله مبارک و به بالا و پایین تکون میدادم,یعنی که اره.بار اخر که پرسید

به چپ و راست تکون دادم.یعنی که نه.زود مچش و از دهنم در اورد.صندلی رو داد بالا.

من مشغول عق زدن بودم و اشکی بود که از چشام میریخت.

گفت تپش قلب داری؟سرم و چپ و راست تکون دادم(نیشخند) خودش فهمید یعنی نه..

به منشی گفت پنجره رو باز کنه.منشی هم پنجره رو باز کرد.

دستکش هاش و اورده دم دماغ من.میگه از این بو بدت میاد؟؟؟سرم و چپ و راست تکون

دادم.گفت پس از چی؟؟؟گفتم از بوی دندون.از این ات و اشغالایی که تو دهنم ریخته.

بعد از چند مین حالم بهتر شد و کارش و انجام داد.اما با زور خودمو نگه داشته بودم.

یه جلسه دیگه هم واسه روکش کار داره انگار.خدا به خیر کنه.

 

حمید میگه محرم بریم روستا.اخه همیشه مسجد اونجا میریم.کلی هم حال میده.

قبلا ماشین داشتیم و رفت و امد میکردیم.اما حالا که ماشین نداریم میگه این چند

روز و بریم اونجا بمونیم.چاره ایی نیست.باید بریم.

این دوشنبه که داره میاد نه,اون یکی دوشنبه واسه یه هفته کوچ میکنیم به روستا.

رفتم یه روسری  هم خریدم.از این با حجاب ها .اینقد بهمممم میاد.

چند وقته اینقد دلم میخواد با حجاب باشم.خدایی اینقد دلم میخواد.اما نمیدونم

چرا نمیشه.کم کم دارم تمرین میکنم.

مثلا ساعت 12 شب که دارم از خونه بابا اینا بر میگردم شالم و با حجاب میبندم.(نیشخند)

ایام محرم کلا میخوام با حجاب باشم.شاید دیدی عادت کردم و دیگه موها رو

نریختم بیرون.البته موهای من از پشت اصلا بیرون نیست.فقط یه کم از جلو.که همون و

هم دوست ندارم.اما نمیدونم چرا شیطان ولم نمیکنه و یا من ولش نمیکنم.

 

از شبای روستا بگم که اینقد حال میده.مخصوصا وقتی که باد میاد.صدای شغال ها و

زوزه باد,کرک و پر ادم رو میریزونه(نیشخند)اینقده میترسم.میرم تو بغل حمید و

با چشمام این ور و اونور و تو تاریکی نگاه میکنم و مثلا دنبال جن و روح میگردم و

هی به حمید میگم میترسم و اونم هی من و محکم تر بغل میگیره.

بعد اینقد من و کیپ خودش میکنه که دیگه نفسم در نمیاد.بعدش ازش فاصله میگیرم.

باز بعدش دوباره بهش میگم که میترسم...و اون دوباره بغلم میکنه و هر دفعه هی

من و بیشتر به خودش میچسبونه و باز من بعد از چند مین ازش فاصله میگیرم.

اینقد این حرکت تکرار میشه که دیگه از خستگی بیهوش میشم و نمیفهم که

کی خوابم برد و اصلا من تو بغلش بودم یا نه(نیشخند)

وقتی که باد پنجره هارو تکون میده ادم وحشت میکنه.اما خوابیدن با این وحشت

کلی بهم حال میده.مخصوصا وقتی صدای پارس سگ ها و زوزه شغال ها میاد.

حسام طفلی که همون اول که برقا رو خاموش میکنیم تا صدای پارس سگ میاد

از ترس زود غش میکنه.همیشه هم قبل از خواب زیر بالشتش و چک میکنه که ببینه

قران داره یا نه.

همینا دیگه.چقد زیاد شد(نیشخند)

 

بفرمایین چایی سبز با 5 تا دونه خرما و دوتا راحت حلقوم(نیشخند)مثلا رژیمم.

مکانی دیدنی در قزوین؟؟

13 حرفه.حرف 8 (ر) حرف 12 (ش)در اومده(نیشخند)

 

راستی..یه وبلاگ دیگه درست کردم.حرف های خصوصی رو اونجا اپ میکنم و هر وقت

اپ کردم همینجا میگم که اونجا اپ کردم.ادرسش رو هم فقط به متاهل ها و اهل لینکم

میدم.خصوصیه.لطفا تقاضای ادرس نکنید.حتی شما خواهر عزیززز(نیشخند)

 

اخه.طفلی,حسام داره سرفه میزنه.

من برم بخوابم

 

 

[ ۱۳٩٠/٩/٢ ] [ ٢:٥٩ ‎ق.ظ ] [ سارا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سارا هستم.متولد 1364.شوهرم حمید پسرخالمه و یه پسر به اسم حسام دارم. asara_bestgirl2009
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed