قالب وبلاگ



ساحل ارامش
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

خسته شدم از دست حسام!!!!!

همه بچه ها اینقد اذیت دارن؟؟؟؟؟

دیشب مثلا خیلی خوابم داشت و میخواستم زود بخوابم.

تا از نت اومدم بیرون شد ساعت ٣  "قابل توجه البرز خان جون"نیشخند

یهو سر از وبلاگ یکی از بچه ها در اوردم و شروع کردم به خوندن کل مطالبش.

بعدش که از نت اومدم بیرون تا بخوام بخوابم شد ۵ صبح.

 

ساعت ٨ صبح حسام خان بیدارم کرده و هی خورده فرمایش داره.

همه کاراش و انجام دادم و بهش گفتم اگه من و بیدار کنی منم میرم

خونه خاله میخوابم و تو رو تنها میزارم........

 

اما خوب فایده نداشت و هر یک ربع من و بیدار میکرد.

بدتر سر درد گرفتم.....

 

قرار بود برم کلاس.داشتم لباس میپوشیدم که حسام گفت کجاااا؟

من:قبرستون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

یهو دیدم رفته جلو اینه و داره موهاشو شونه میکنه.

من: کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حسام: میخوام باهات بیام قبرستون.تنها نباشی!!!!!!!!مژه

 

خوب البرز خان تو وبلاگشون یه جریانی رو نوشتن که خیلی تاسف بر انگیزه!!!!

واسه منم تقریبا یه همچین جریانی پیش اومده!!!!!

 

نزدیک عید بود و ما حسام و گذاشته بودیم خونه بابام و میرفتیم واسه خرید عید.

بیشتر شبا هم شام همون بیرون میخوردیم.

یه شب هم رفتیم سفره خانه پوریای ولی.

جای خیلی باحالیه.با یه عالمه تخت و درخت که از لای اینا اب رد میشه.

من که هر وقت میرم روحیه ام کلی عوض میشه.

اونجا رو یه زن و شوهر با دختر و پسرشون ادره میکنن که دخترشون

به حساب ها میرسه و مادره بین تخت ها میچرخه و پسرش منو رو میچرخونه و

پدرشون هم نظارت داره.

 

دم در ورودی اونجا نوشته که از ورود مجردان معذوریم!!!!

اما گاهی یه چندتا مجرد پیدا میشن و کلی التماس میکنن.

اونا هم راهشون میدن و میان رو تخت نزدیک در میشینن و قلیون میکشن و

بعدش میرن.

من و حمید اهل قلیون نیستیم.حمید چایی میخوره و منم خودمو با مجله و

گوشی سرگرم میکنم.

اونشب دقیقا روبه روی ما دوتا پسر با دوتا دختر نشسته بودن.

 

حالا با هم فامیل بودن یا دوست خدا داند و بس!!!!!!

من دقیقا رو به روی اینا بودم!!!حمید هم کنارم نشسته بود اما نیم رخ به اونا بود.

 حمید داشت از گوشیش عکس ها و فیلم های حسام و به من میداد.

 

بعد من گوشی حمید و گرفتم که خودم گلچین کنم!!!!!

یهو دیدم یه بلوتوث که اسمش شماره موبایلش بود برام اومد.

 

من:تعجب

یهو رو به روم و نگاه کردم.......

دیدم پسره داره به گوشی اشاره میکنه!!!!!!!!!!!

داغ کردم یهو. لغوش کردم

تا خواستم بلوتوث هارو خاموش کنم دوباره تکرار کرد.

بازم رد کردم و بلوتوث و خاموش کردم.

خیلی ناراحت شده بودم.

با خودم گفتم این پسره پیش خودش چی فک کرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یک درصد هم احتمال نمیداد که به حمید بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

مونده بودم چیکار کنم.اینقد سختم بود.دقیقا رو به روم بودن!!!!!

دیدم بهترین کار اینه که جام و با حمید عوض کنم.

به حمید گفتم من اینجا سختمه و جاها عوض!!!!!!!!!!!!!!!!!

تعجب کرد.اما چیزی نگفت.

 

دیگه راحت شدم و چشمم بهشون نمی افتاد.

و بعد اونم اصلا نفهمیدم که ما زودتر رفتیم یا اونا!!!!!!!!

 

البرز که اون جریان و گذاشته بود منم یاد این جریان افتادم.

 

ساحل جونم مبارکه خانمی ماچ

ارتا جونم خوب شدی خانمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ماچ

البرز خان جونم مرسی عزیزم بابت همکاری و کمک هاتمژه

مریم عزیزممممممممم خیلی خوشحالم که دیگه گمت نمیکنمماچ

"من"عزیزمممم امیدوارم مشکلت هر چه زودتر رفع بشهماچ

 

همینا دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

میام!!!!!!

 

زود زود!!!!!!!

 

شاید هم نه!!!!!!!!!!!!!!

؟

؟

؟

ماچ

 

 

[ ۱۳۸٩/٦/٢۳ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ سارا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سارا هستم.متولد 1364.شوهرم حمید پسرخالمه و یه پسر به اسم حسام دارم. asara_bestgirl2009
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed