قالب وبلاگ



ساحل ارامش
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

شرمنده که همتون و نگران کردم.

اخه خونه بابا بزرگم تو شهر ما نیست.یه نیم ساعت با ما فاصله دارن.

تا پونزده حاجی بابا که دیشب بود هر شب ٢٠ الا ٣٠ نفر قران خون دعوت میکردن.

خوب ما هم باید هر شب میرفتیم واسه پذیرایی.

البته خانمها زیاد نبودن.اما خوب خانواده خودمون یه عالمه هستن.

 

شبا که بر میگشتیم خونه تا سرمون و میزاشتیم رو بالش خوابمون میبرد.

من عاشق اینجوری خواب هستم.

همیشه هر چقد هم که خوابم داشته باشه و کار کرده باشم و یا تا دیروقت

اگه مراسم هم باشم بازم پام که به خونه میرسید تازه خوابم میپرید!!!!!

 

خونه بابا بزرگم دوتا حیاط داره.اول که وارد میشی یه حیاط بزرگه که خونه

دایی بزرگم تو اون حیاط هستش و از یه در کوچیک وارد حیاط دیگه

میشیم که خونه خود بابازرگم اونجاس.

 

خونه بابابزرگم دوطبقه هستش و دایی کوچیکه طبقه پایین میشینه.

و ما هر وقت بخواییم بریم خونه بابا بزرگم از طبقه اونا باید رد بشیم.

و هر دفعه یه سر اول به دایی میزنیم بعد میریم بالا و یا گاهی وقتا

همون پایین میمونیم و واسه خداحافظی یه سر میریم بالا.

حالا میگم جریان این توضیحات چیه.

 

خاله بزرگه من میشه زن عموی زنداییم.

یعنی خالم دختر جاریش و واسه داییم گرفته.

و از یه طرف دیگه بابازرگم میشه دایی مادر زنداییم.

نمیدونم فهمیدین یا نه نیشخند

 

حاجی بابا چند سال بود که مریض بود و چون مامان بزرگم پا درد داره بیشتر

زنداییم بود که میرفت و به کارای حاجی بابا میرسید.

این ١۵ روز هم کل مراسم و کارای خونه رو دست زنداییم میچرخید.

 

مامان زنداییم هم خانم خیلی خوبیه.اینقد این خانم اروم و مهربونه که حد نداره.

تو این ١۵ روز اون چایی ریز بود.

همش پای سماور بود.چون بابا بزرگم غیر اینکه پدرشوهر دخترش بود

دایی شوهرش هم میشد.

 

مامان زنداییم ۵۵ سالش بود.طفلی یه بچه نا خواسته اورد که الان ٧ سالشه.

 

دیشب مراسم ١۵ داشتیم.زندایی اینا از شب قبل تاس کباب واسه نهار

بار گذاشته بودن که دیگه صبحش بیشتر بخوابن و زود بیدار نشن تا شب یکم

سرحال باشن.

البته من شب اونجا نخوابیدم و برگشتم گنبد.

چون اونا دیر که بخوان بیدار بشن ساعت ١٠ صبح بود.اما خونه خودمون کلی بیشتر

میتونستم بخوابم.

 

ساعت ٨ صبح حمید زنگ زد.دیدم نگرانه و میگه زود لباس بپوش و حسام و

هم اماده کن دارم میام.

دلم هری ریخت پایین.

گفتم چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

گفت مامان زندایی فوت کرد ناراحت

 

اصلا باورم نمیشددددددددددد

اون که حالش خوب بوددددددددد

 

قرار بود شبش بیاد بشینه پای سماور و واسه مهمونا چایی بریزه!!!!!ناراحت

 

همه هنوز توی شوک هستن.صبح تموم کرده بود.به همین راحتی!!!

 

طفلی زنداییم.ناراحت

اینقد دلمون واسه اون دختر ٧ سالش میسوزه گریه

بچه مدرسه بود و اصلا خبر نداشت. گریه

 

خالم میگه موقع مرگش فقط دوفعه اسم دخترش زهرا رو صدا کرده و

بعد چندبار اسم برادر شهیدش و صدا میکنه و تمام.

 

راستش شبش اصلا خوابم نمیبرد.میترسیدم.

میترسیدم بخوابم و بیدار نشم.

 

چقد مرگ به ماها نزدیکه!!!!!!!!!!!!!!!!!

میترسم!!!!!!نگران

 

ببخشید که پست طولانی شد.

 

 

بازم شرمنده که نگرانتون کردم.

 

همتون و دوست دارممممممممممم.

 

سعی میکنم زود بیام!!!!

 

اگه تونستم بهتون سر میزنم.

اگه نشد هم که فعلا شرمنده!!!!!!!

 

ماچ

 

بعدا نوشت:

موقعی که مامان زندایی رو میشستن ماها هم اونجا بودیم نگران

خیلی صحنه دردناکی بود اما  خوب یکی باید زیر بغلش و میگرفت و

طفلی رو اروم میکرد.

هر دفعه یکی کمکش میکرد.

منم بودم.

 

موقعی که می شستنش  یه اتفاقی اون لحظه افتاد.یه اتفاق عجیب.

تو پست بعدی میگم.

چون این پست خیلی طولانی شد.

 

 

 

کشفیات نوشت:

بالاخره سن مامان زندایی رو کشف کردم.اخه هر دفعه با سن این و اون مقایسه

میکردم و هی اشتباه در می اومد.تا اینکه دیشب از خود زندایی پرسیدم.

زندایی گفتش ۵١ سالش بوده.

[ ۱۳۸٩/٧/٢۳ ] [ ۸:۱٧ ‎ب.ظ ] [ سارا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سارا هستم.متولد 1364.شوهرم حمید پسرخالمه و یه پسر به اسم حسام دارم. asara_bestgirl2009
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed