قالب وبلاگ



ساحل ارامش
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

پریروز حسام اصلا حالش خوب نبود...صبح حمید و بیدار کرد و گفت براش اب بیاره...اب و که خورد بالا اورد...

دست و صورتش و شستیم و رخت خوابش و تمیز کردیم...البته همه کارا با حمید بود...بهش میگم خوبه که تو 

مثل من نیستی...من خیلی به این چیزا حساسم و تا عق زدن یه نفر و میبینم خودم هم عق میزنم...

حسام دوباره خوابید و حمید هم رفت شرکت...ساعت 9 دوباره دیدم حسام داره گریه میکنه و میگه

دارم بالا میارم....بردمش تو دستشویی و بالا می اورد و جیغ میزد ای شکمم.الان میمیرم...

درسته که حالش خیلی بد بود اما بی نهایت ترسو هم هست...همش میگفت وبا گرفتم...

زنگ زدم به حمید و زودی اومد و بردیمش بیمارستان...تجویز خانم دکتره یه سرم و امپول و 

چندتا شربت بود...بهش گفتیم که این طفلی اصلا رگش پیدا نمیشه...وقتی دستش شکسته بود

پاره پوره اش کردن نتونستن رگش و پیدا کنن و اخرش وقتی از اتاق عمل اومد بیرون دیدیم 

که از پاش وصل کرده بودن...یه نگاه کرد به دستاش و گفت پس فعلا همون امپول و بزنین تا ببینیم چی میشه...

امپول زدیم و این بچه همچنان گریه میکرد و میگفت شکمم...اومدیم خونه....

پشیمون شدیم که چرا سرم و نزدیم...

با گریه و درد خوابید...

یه خانمی بود از اشناهای قدیم بابابزرگم که فوت شده...اسمش نازی بود..

دارو گیاهی درست میکرد و میفروخت...یادمه حسام که هنوز نوزاد بود دل پیچه و استفراغ گرفته بود...هر دارویی هم که بهش میدادیم خوب نمیشد...

 

از همین نازی دارو خریدیم و تا یه قاشق بهش دادیم خوب شد...مخصوص همین دل درد و این چیزا بود..

تو خونه بیشتر فامیل ما از این داروی نازی هست...(نیشخند)

مامانم که زنگ زد دید حسام هنوز داره بی تابی میکنه...گفت از داروی نازی بهش دادی؟؟

گفتم نه...تازه یادم از اون دارو افتاد...تا یه قاشق بهش دادم 5 دقیقه نکشید که خوب خوب شد...

خدا نازی رو رحمت کنه...خوبه زیاد ازش خریده بوذم(نیشخند)

 

راستی...اون یکی وبلاگم و میخوام اسم های خودم و حسام و حمید و توش تغییر بدم...

اسم وبلاگ رو 

هم میخوام تغییر بدم...پست جدیدم بود..میخوام فقط در همون رابطه بنویسم و به عبارتی خاله زنکیش کنم(نیشخند)

نیاز به یه اسم واسه خودم و حمید و حسام دارم(نیشخند)

 

دیشب واسه سحری عدس پلو درست کرده بودم...زیاد شده بود..امشب هم همون و داریم...

لیمو شیرین دیشب زنگ زد...باهاش صحبت میکردم و سحری میخوردم...البته ته دیگ میخوردم

همچین میجویدم که لیمو شیرین به هوس افتاد(نیشخند)

فعلا.

 

[ ۱۳٩۱/٥/۱ ] [ ٢:٤٥ ‎ق.ظ ] [ سارا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سارا هستم.متولد 1364.شوهرم حمید پسرخالمه و یه پسر به اسم حسام دارم. asara_bestgirl2009
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed