قالب وبلاگ



ساحل ارامش
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

امروز صبح ابجی فاطی اومد دنبالم و بعدش مثل مرغ که جوجه هاشو جمع میکنه ما هم رفتیم دنبال

بچه ها و همه رو گرفتیم و رفتیم خونه خاله..

خاله بزرگه همیشه صبح ها میره اونجا تا نهار واسشون درست کنه..اونم اونجا بود..زندایی هم خودش اومد..

نمیدونستم زندایی هم قراره بیاد..هر چی جمع بزرگتر باشه بیشتر خوش میگذره..

احتمالا اونم به گروه اضافه بشه..

همش یاد اتفاق هایی که تو بیمارستان افتاد و میکردیم و میخندیدیم..

بعدش اون خاله بزرگه من خدای سوتیهنیشخندکلی سوتی میداد و مارو شاد میکردنیشخند

خونه خاله که بودیم به بچه ها گفتم حواستون به دخی خاله باشه که میخوام بهش مسیج بدم

خشتکت پاره اس..

اقا مسیج و که دادم همه زدیم زیر خنده..اینقد صحنه باحالی بود که حد نداره..خودتون حرکت دختر خاله رو تصور کنیننیشخند

هفته بعد خونه منه و اگه یادم بمونه حتما عکس میگیرم...البته شاید به خاطر خاله شیرین دوشنبه نگیرم و

چهارشنبه بگیرم..

 

+خونه خاله که بودم ارزو زنگ زد و گفت که یه مغازه تازه باز شده و توش فقط لاک دارهنیشخند

یعنی فقط فقط لاکنیشخندبعدش شدت علاقه من به لاک که معلومه دیگه..گفتش که بهت ادرس نمیدم چون خودت

تنهایی میری و چهارشنبه میام خونتون تا با هم بریم خیابون و همون مغازه مربوطه تا چندتا لاک

هم بخریم..

گوشی رو که قطع کردم دخی خالم گفت همین امروز از کنار مغازه رد شده و ادرس و بهم داد..

منم زودی زنگ زدم به ارزو و ادرس و بهش دادمنیشخند

ارزو جونم عشقم عزیزم حسابی خورد تو برجکت؟؟خندهکلی بهت خندیدیمنیشخند

 

این عکس همون چراغ راهنمایی حسام هستش که نصف شبی یادم افتاده بود درستش کنمنیشخند

 

 

[ ۱۳٩٢/٧/۳٠ ] [ ٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ سارا ]
+

جمعه صبح شال و کلاه کردیم و با دختر دایی رفتیم بیمارستان..خاله هم تازه رسیده بود..

اون یکی دختر داییم هم اومده بود..عروس دایی هم بود..خواهر شوهر خالم هم بود..خلاصه کلی ادم بودیم..

قرار بود بهار هم بیاد اما ساحل چون شبش زود خوابیده بود کله سحر بیدار شده بود و بهار نتونست بیاد..

کلی ادم بودیم..انگار که خالم اولین باره داره بچه میارهنیشخندیه دختر داره که میخواد بره دانشگاه و پسرش کلاس چهارمه..

این اخری از دستشون در رفته بوده و گرنه بچه نمیخواستننیشخند

تو بیمارستان هیچکی به قد خالم همراه نداشت..

ساعت 10 بود که خاله و بچه رو اوردن..دختره..یه دختر سفید و لپ قرمز...

قرار شد من و زندایی شب بیمارستان بخوابیم..

بچه اولش همش جیغ میزد و اصن شیر نمیخورد..هی میرفتیم به پرستارها میگفتیم و اونا هم هی میگفتن

همه بچه ها همینن..اصن غیر طبیعی گریه میکرد..بچه های فامیل ما هیچ کدوم اینجوری نبودن..

بعدش که شیفت ها عوض شد و یکی دیگه از پرستارها اومد و بچه رو که دید گفت بیارینش تو یه

اتاق دیگه و خودتون برین بیرون..بعدش یه شلنگ دراز هم دستش بود و با بچه و یه دستیار

رفتن تو یه اتاق و درو هم بستن..هی صدای جیغ بچه می اومد و هی ساکت میشد..

هممون استرس داشتیم و خالم هم نگران و همش میگفت برو بگو بچه رو بیارن و اینا هیچی حالیشون نیستنیشخند

بعد چند دقیقا بچه رو که اوردن راحت گرفت خوابید..

گفتن تا نیم ساعت نباید شیر بخوره..بعد نیم ساعت هم راحت شیر خورد و باز خوابید..

بچه خوبیه..فقط شیر میخوره و میخوابه..

شب خاطره انگیزی بود..طفلی خالم نمیتونست بخنده و همش دستش به جای بخیه هاش بود..

اینقد خندیده بودیم که دل درد گرفتیم..اتفاق های خنده داری افتاد که نمیشه اینجا گفتنیشخند

شب وقتی همه رفتن منم رفتم بیرون و پفک و تخمه خریدم واسه اخر شبمون که از شانس پفک ها همه مونده بود

و همه رو چپه کردیم سطل اشغال..

ساعت 1 حمید زنگ زد و گفت حسام گریه میکنه و میگه که میخوام پیش مامانم بخوابم..

اصلا کوتاه نمی اومد و مجبور شدم که برم خونه...میخواستم برم نگهبانی اجازه نمیداد..میگفت باید حتما شوهرت بیاد

دنبالت وگرنه اگه بری دیگه حق نداری بیایی..مثلا بیمارستان خصوصی هم بود..

الته اونا فک میکردن که همراه خاله فقط من یه نفرم..دو نفر نمیزاشتن..

خلاصه اینکه زنگ زدم و حمید و حسام اومدن دنبالم و رفتم حسام و خوابوندم و 20 دقیقه بعد دوباره

با اژانس رفتم بیمارستان..

دیشب هم مثلا شب اول بود و میخواستم خونه پیشش بخوابم..

حسام دوباره ساعت 1 تا سرش و گذاشت رو بالش شروع کرد به سرفه کردن..اصلا نتونست بخوابه..

همش اوغ میزد..همون موقع دوباره تاکسی گرفتم و اومدم خونه تا قرصش و بهش بدم..تا رسیدیم خونه

دراز کشید و راحت گرفت خوابید..

اصلا هم سرفه نزد..

امروز بردیمش دکتر..گفت شاید به موادی که تو اون بالش بوده حساسیت داشته..

نمیدونم والا..

الان تازه از خونه خاله اومدم..

فردا صبحانه خونه خاله هستیم..

حسابی خوش میگذره..

جای شما خالی.

فعلا.

[ ۱۳٩٢/٧/٢۸ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

 

امشب مراسم ختنه نوه داییم بود..خیلی خوش گذشت..تقریبا مثل مراسم ختنه سوران حسام بود..

فردا خاله شیرین قراره بره بیمارستان واسه سزارین...نی نی کوچمولوش هم دختره..

نمیدونم چرا دکتر بهش گفته ساعت 8 بیمارستان باش واسه یه سری ازمایشات..

قراره من هم برم و به احتمال 99 درصد شب هم خودم پیشش بخوابم..

زنداییم هم قراره بمونه...خاله شیرین موقعی که حسام دنیا اومد شب پیش من موند و تا ده روز هم

خونه بابام پیشم بود..سر بهار هم تا 3 روز خونه بابام خوابید..

حالا وظیفه منه که برم واسه جبران..

یکم سخت هست اما مهم نیست..

چون حسام باید بره مهد و منم روز شنبه صبح باید خودمو زودی برسونم خونه تا صبحونه بهش بدم و راهیش کنم..

احتمالا شب اول هم که بره خونش پیشش بخوابم..

الان هم دارم استامبولی درست میکن واسه نهار و شام فردای حمید و حسام..

رب کم بود یکم سس کچاب ریختم روش و گوجه هم رنده کردم..

خدا کنه خوب بشه..کاش سس و نمیریختم..حس میکنم یه بویی گرفته..

 

+عید قربان خوش گذشت..شب قبلش رفتیم خونه مادرشوهر و شب همونجا خوابیدیم..

صبح پدرشوهرم یکی رو اورده بود و گوسفند و پخ پخ کردن و بعدشم خواهر شوهر و برادرشوهر هم رسیدن و

بساط کباب و ردیف کردن..

برادرشوهر و جاری کباب و که خوردن رفتن خونه مادر جاری و هر چی مادرشوهر اصرار کرد که

نرین و بمونین تا یکم از قرمه بخورین و یه دور دیگه کباب بخورین نموندن..

جاری میگفت بریم بریم..خلاصه اینکه زودی رفتن..

غروب هم مادرشوهر گوشت گذاشته بود تا اب پز بشه و حسابی هم خوشمزه شده بود اما

من دیگه جا نداشتم..حمید یه زره  خورد و ساعت 7 غروب بود که اومدیم خونه بابام..

اونجا هم من هیچی نخوردم و ساعت 10 اومدیم خونه خودمون...

 

+فر موهام تقریبا نصف شده..یعنی نصف بالای موهام لخت و پایین موهام فرفری...

در طی یک عملیات دو روز پیش رفتم و همون نصفی رو که فر بود و بادمجونی صورتی کردم..

قشنگ شده..دوسش دارم..امشب موهام دم اسبی بسته بودم..بعد دور کشم و از موهای خودم

پیچیده بودم و کشم دیده نمیشد..بعضی ها فک میکردن موهام مصنوعیه..نیشخند

 

+فضای نت در حد بینهایت سرد شده..چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فعلا تا بعد.

 

[ ۱۳٩٢/٧/٢٦ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

بچه های بلاگفا لطفا از دست من ناراحت نشین..وبلاگ های شما برام باز نمیشه..

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

دیروز افتتاحیه اموزشگاه نقاشی اقای رشیدی توی گرگان بود..حسام رفت خونه مامانم..

اقای رشیدی که مارو دید کلی تعجب کرد..فک نمیکرد این همه راه تا گرگان بریم..

خیلی خوشحال شدن..واقعا وظیفه خودم میدونستم که برم..کلی هم با الهام و زهره عکس انداختیم..

اگه بشه و بچه های خوبی باشین شاید وقتی عکس هارو ازشون گرفتم چندتا عکس بزارم..

امروز ظهر نهار خونه ارزو بودم..مولود هم اونجا بود..یه چندتا کلیپ خنده دار دیدیم و حمید اومد دنبالم..

حمید داره اب زیتون هارو عوض میکنه و حسام هم هنو خونه مامانم ایناست.

منتظریم لباسشویی کارش تموم بشه و حمید لباس هارو پهن کنه و بریم ولایت..

فعلا.

[ ۱۳٩٢/٧/۱۸ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

بفرمایین اب دوغ خیارخوشمزه

به صرف صبحانه ما شروع شد..دیشب دختر دایی بزرگه اس داد که امروز بریم خونشون واسه صبحونه..

ابجی بهار میخواس کنسلش کنه..کارگر داشت..بعدش دختر دایی وسطی که حسابی دلتنگ صبح نشینی هامون

بود قبول نکرد و گفت که بهار کارگرش و بگه سه شنبه بیاد...بهار هم چون از قبل هماهنگ کرده بودبا کارگرش نمیشد

کنسلش کنه و صبح در و واسه کارگر باز میکنه و خودش اومد خونه دختر دایی..چه ابجی سرخوشی دارم مننیشخند

بعد 4 ماه دوباره دور هم جمع شدیم..البته خاله شیرین نتونست بیاد و دختر دایی کوچیکه هم

مسافرت بود..خیلی خوش گذشت و مثل همیشه کلی حرف نگفته داشتیم و یکم هم غیبت کردیم..

قرار شد از بزرگ شروع کنیم به کوچیک که نفر بعدی من و دختر دایی وسطی بودیم که تو یه سال و ماه و یه روز

دنیا اومدیم..بهش گفتم هفته بعد خونه تو یا من؟؟

گفت که یکشنبه اش کارگر داره و خونه تمییزه و هفته بعد باشه خونه اوننیشخند

 

من عاشق پاییزممممم....

 

+ساعت 11 میخواس از خونه دختر داییم برم دنبال حسام که همسایه بغلی زنگ زد بهم و گفت که کجایی؟؟

گفتم دارم میرم دنبال بچه ها که گفت من رفتم و اوردمشون و حسام خونه ماست..

همون موقع هم ارزو زنگ زد و گفت که برم نهار خونشون..

 

من عاشق پاییزممممممم...

 

اومدم خونه و حسام و گرفتم و دست و صورتش رو شست و رفتیم خونه ارزو..

خدای من هوا عالی...محشر..جیگر..

من عاشق پاییزممممممممم...

نهار و که خوردیم ارزو یه روفرشی پهن کرد رو ایوان و نشستیم چایی خوردیم..

وای که چه هوایی..یک باد خنکی می اومد محشرررررررر...

حسام هم تو حیاط با بیلچه ارزوشون مشغول خاک بازی بود..

بارون هم گاهی میبارید نم نم

من عاشق پاییزمممممممممممممممم...

صبح نخوابیده بودم..هوا هم که خواب و بغلی..اینقد دلم میخواس همونجا بخوابمممممم..

به ارزو گفتم اینقد دلم میخواد بخوابم...پتو و بالش هم اورده بود..

گفت خوب بگیر بخواب..منم گفتم خرسی نیست..دختر خانم جون اگه یکی از عروسک هاتو میدادی تو بغلم میخوابیدمنیشخند

وجدان درد گرفتی؟؟اگه حسام نبود یکیش و می اوردم تو بغلمنیشخنداز حسام ترسیدم که یهو نندازه رو گوه مرغاتوننیشخند

اختیار پای خودش و نداشت و رفت رو پی پی مرغ..چه برسه به عروسک های تو که هی میمالتشوننیشخند

ارزو گفت بیا بند بندازمت و کور از خدا چه خواهد؟؟دوچشم بینا...

بند اندازون که تموم شد حمید اومد دنبالمون...

 

من عاشق پاییزمممممممممم...........

رفتیم از ولایت واسه رفیق حمید برنج اوردیم و تو ماشین من خیلی ریلکس خوابیدم..

اونجا هم یه سر به مادرشوهر زدیم و پدر شوهرم به حمید گفت که اخر هفته پول زیتون هامو بدن به حسابت پول

میریزم که بری دندونت و درس کنی...حمید چند وقته دندونش به ملکوت پیوسته...

بعدش گفت میخوام برم بکشم..مادرشوهر هم ناراحت شد..گفت حق نداری بکشی و پول دندونت و من میدم..

حالا قراره اخر هفته به حساب حمید پول و بریزن..

حمید خوابه و من تازه از حموم در اومدم و  حسام داره رو تخت جفتک میندازه و تمام حواس من پیش حسامه..

من برم بخوابونمش..

فعلا..

من عاشق پاییزممم...

الان شدت علاقه من و به پاییز درک کردین؟؟؟؟؟؟؟

 

[ ۱۳٩٢/٧/۱٥ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

حسام از چند سال پیش همش گیر داده بود که من چادر مسافرتی میخوام..حالا یا از این چادر مسافرتی های

کوچیک..یا از این کلبه های بچه گونه...تا اینکه خونه همکار سابق حمید که رفته بودیم دخترش از این کلبه ها داشت..

دوباره فیل حسام یاد هندوستان کرد..حسابی گیر بازی در اورد و منم بهش قول دادم که حتما میخرم..پنج شنبه که

داشتیم میرفتیم ولایت خونه مادرشوهر حسام دوباره تو ماشین شروع کرد به نق نق کردن که من

چادر میخوام...من حرف خودم و میزدم و حسام حرف خودش..گفت بریم خونه مامان بزرگم بهش میگم که اون

واسه من بخره...

منم ذوق زده گفتم چه بهترنیشخند

رفتیم و تا رسیدیم حسام پرید تو اشپزخونه که مامان بزرگ واسه من چادر میخری؟؟اونم زودی گفته بود اره...

بعدش مادرشوهر اومد از من پرسید حسام چی میگه؟؟

گفتم از این چادر مسافرتی کوچیک ها میخواد....از این کلبه ها هم هست اما حسام دیگه بزرگ شده

و تو کلبه ها جا نمیشه...چادر مسافرتی هم گرونه..گفت من پول بهش میدم برین واسش بخرین..نیشخند

همونجا صد تومن داد به حسام...

امروز ساعت 2 ارزو اومد خونمون..قرار بود بریم دکتر..چون به حسام قول داده بودیم من و حمید و حسام و ارزو

رفتیم تا واسه حسام چادر بخریم و بعدشم من و ارزو بریم دکتر...

حمید میگفت حالا که مامانم صد تومن داده پس چادر بزرگ بگیریم که بعدا تو مسافرت به دردمون بخوره...

قرار شد 6 نفره بگیریم...هر چند 6 نفره اش مال 3 نفره..

دو جا با هم رفتیم و گفتیم چادر 6 نفره میخواییم..فقط زرد نباشه...اتفاقا فقط هم زرد موجود بود..

دکتر ما دیر شده بود و قرار شد حمید و حسام برن دنبال چادر و من و ارزو بریم دکتر...

حمید بهم زنگ زد و گفت که هر جا رو رفته 6 نفره فقط زرد بوده...

خلاصه زرده رو خریده بود  و وقتی که من و ارزو از دکتر اومدیم دیدیم که چادر وسط خونه اسنیشخند

 

 

+دکتر بهم گفت که 13 کیلو اضافه وزن دارمناراحت وزنم و هم نمیگم تا بترکین از فضولینیشخند

رژیمم کلی سخته..این همه اضافه وزن تو این همه سالی که عمر کردم اصن سابقه نداشتهناراحت

غیر از دوران بارداری که از 58 کیلو شدم 99 کیلو..بعدشم حسابی کم کردم...

قراره تو دو هفته چهار کیلو کم کنیم..

+موقعی که رفتیم دکتر منشیش گفت که 1 ساعت و نیم دیگه وقتمون میشه..مطب حسابی شلوغ بود...

من و ارزو هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم بوتیک گردینیشخند

من هیچی نخریدم اما ارزو یه دونه چیز خاک برسری خریدنیشخند

موقعی که دوباره رفتیم دکتر ساعت و که نگاه کردم دیدم یه ربع به ده هستش..

همون موقع هم حمید زنگید و گفت که چرا این همه طول کشیده و بعدشم گفتش که بعد دکتر دیگه

تو خیابون نچرخ و بیا خونه

نیشخند

کارمون که تموم شد ارزو گفت خوب حالا کجا بریم؟؟منم گفتم خونه...

تو راه هم دختره گیج بازی در اورد و وقتی که مرده راهنما زده بود و میخواس بپیچه بهش میگم بگو بپیچه راست..

اونم طفلی بچمون زود باور..به مرده یهو گفت بپیچین راس..

گفتم خاک تو سرت خودش راهنما زده بود که..ارزو هم از من شاکی شد و گفت که خوب تو گفتی..

اومدیم خونه و تا ساعت و دیدم کلی تعجب کردم..ساعت 7 و نیم بود تازه..(ساعت مطب لالا کرده بود)

حمید خان همچین جو داده بود که خودم هم باورم شده بود 4 ساعت تو خیابون بودیم..

ارزو یکم پیشم موند و بعدش رسوندیمش خونه داداشش..

بعدشم که یه کم کار داشتیم و انجام دادیم و پیش به سوی خونه...

الان حمید و حسام خوابن..

باید حمید و بیدار کنم..یادم رفته بود که حسام باید واسه فردا کاردستی چراغ راهنمایی رو درست کنه..

طفلی الان قبل اینکه بخوابه یادم انداخت..

حموم هنو نرفتم..

اوه چه همه کار دارم..

فعلا

(تو همه این لحظه ها با من بودی..حالا چرا این همه با دقت خوندی خدا داند و بسنیشخند)

مخاطب خاص داشت(امیدوارم بگیره خودش)نیشخند

 

 

[ ۱۳٩٢/٧/۱٤ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

امروز بالاخره قسمت شد و ارزو خانم جان ساعت 12 خونه مارو با حضورشون منور کردن..نیشخندالبته که چه اومدنی...

میدونم که خودش هم فرتی میاد میخونه اما ارزو این اومدن بود؟؟

ساعت 12 اومد و نهار خوردیم و ساعت 2 رفت و یه بیست دقیقه با داداشش کار داشت و دوباره اومد و

ساعت 5 کار داشت و دوباره رفت بیرون..قرار بود که بریم جا شمعی بخرم..بعدشم بریم دکتر واسه رژیم که خیر سرمون

مانکن بشیمنیشخندبعدشم بریم چندتا بوتیک سر بزنیم...

جلو مطب دکتر با هم قرار گذاشتیم...حمید از سرکار که اومد فرتی من و رسوند و دیدم ارزو خانوم

داره جلو مطب رژه میره..میگم چی شد؟؟میگه دکتر تا شنبه نیست..

بعدشم دوتایی رفتیم خیاطی پیش اون یکی دوستمون و منم زنگ زدم به حمید که بیاد دنبالم و ارزو هم

همونجا موند که بره خونه همون دوستمون...

هیچی دیگه این از امروز من با ارزو خانم...

 

+شب قرار بود با همکار حمید که با حمید خودم هم اسم و فامیلننیشخند(تو مسافرت من میموندم که حمید خودم و یا اون حمید و

چه جوری صدا کنمنیشخند)

بریم خونه اون یکی همکارش که با هم

رفته بودیم دریا..نی نی دار شدن جدیدا..هنو قسمت نشده بود که بریم خونشون...

البته اون طرف دیگه همکارشون نیست..از شرکت اومده بیرون اما خوب وظیفه ما بود که بریم واسه تبریک..

تا ساعت 9 و نیم خونه همکار حمید بودیم و مثل همیشه ما خانم ها نشستیم به غیبت کردن و بعدشم

اون یکی حمید و خانمش و رسوندیم خونشون...واسه شام شب هم غذا از ظهر مونده بود و همون و گرم کردم و

خوردیم و من تلپ شدم کنار رختخواب حسام که مثلا بخوابونمش و حمید هم زحمت سفره و ظرف هارو کشید..

الان هم اینجانب تازه از حموم در اومدم و حمید و حسام هم خوابن...دوتا کتاب از کتابخونه گرفتم و میخوام

برم شروع کنم به خوندن....کلی هم خوشحالم که نمیخوام فردا صبح بیدار بشم چون حسام فردا

تعطیله و بساط صبحونه هم تعطیللللللللللللل..

طفلی حمیدناراحت

 

[ ۱۳٩٢/٧/۱۱ ] [ ۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

الان این مادر نمونه منم ها...اعتماد به نفس و دارین؟؟

اقا شبا با هزار مکافات این وروجک و میخوابونیم..دلش میخواد بخوابه ها..چشماش هم پر خواب..

نمیدونم چرا نمیخوابه..

همش هم میپرسه تا صبح چند ساعت دیگه مونده..

صبح ها اون غر میزنه که میخوام بخوابم و سردمه..من غر میزنم که به من چه..میخواس دیشب زود بخوابی و

الان گرم میشی..

صبحانه رو اماده میکنم و پدر و پسر میزنن به بدن..بعدشم لباس فرمش و میپوشم تنش و روشون ایت الکرسی

میخونم و راهیشون میکنم..ظهر هم مثل یه مادر نمونه میرم دنبالش..با غرغر لباساش و در میاره و توقع داره من

کمکش کنم اما من تا جایی که بشه کمکش نمیکنم..

لباساش و میزاره تو اتاقش و میره دست و صورتش و میشوره و منم نهارش و اماده میکنم و چون غر میزنه که

خسته اس خودم بهش غذا میدم و بعدم میگه رو زمین سختمه و رخت خواب بنداز برام ومیزنه پرشین تون و

برنامه کودک میبینه و منم نمازم و میخونم و باهاش اتمام حجت میکنم که میخوام بخوابم و نبینم بیدارم کنی..

گاهی وقتا اونم میخوابه..

تا حمید بیاد و یا میریم بیرون و یا نه..

اینه برنامه هر روز من..بدون هیچ تنوعی..تکرار و تکرار..

یه جوریه..سه شنبه میخوام برم تابلو جدیدم و شروع کنم..

خیلی یکنواخت شده زندگیمون...اما خدارو شکر که یکنواختیش پر از ارامشه...

میخوام هی عکس بزارم هی گشادی نمیزاره..

شاید شب گذاشتم..

فعلا..

[ ۱۳٩٢/٧/۸ ] [ ۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

دو روز پیش خونه داداش ارزو بودم که مامان جونم زنگید و گفت که اتاق برادرات زلزله اومده و چند روز دیگه قراره

از مشهد مهمون برسه و من اصن حال ندارم که تمییز کاری کنم..گفت بیا با هم یه خاکی بر سر بریزیم..

منم از همونجا به حمید زنگیدم که بیاد دنبالم و رفتیم خونه مامان جونم و به کار شریف کزتی پرداختیم..

نشون به همون نشون که وقتی اومدم کمرم و دلم درد گرفت اساسی و جوری که همچنان دل درد دارم..

نمیشد دست رد به سینه مامان خانمی زد..کار میکردیم و دعام میکردنیشخندچی از دعای مادر بالاتر؟؟

خونه که رسیدیم مثل همیشه تا بخوابیم ساعت شد 3..حالا حسام خان فرداش اولین روز پیش دبستانیش هم

بود..

صبح بیدار شدیم و بساط صبحونه من دوباره برپا شد و حمید دوباره به یه نوایی رسید..

حسام و از زیر قران رد کردیم و حمید هم یه ساعت مرخصی گرفته بود و بردیمش مهد واسه پیش دبستانی..

ظهر هم با زن همسایه رفتیم دنبال جوجه هامون..امسال هم تو اپارتمان ما 3 تا همسایه همکلاسن..

 

+دیشب خونه عموم شام دعوت بودیم..روزش دوتا قرص پروفن خورده بودم اما همچنان دل درد باهام بود..

اصن تا این حد درد سابقه نداشت..

شام و که خوردیم دل دردم شدید شد..قرص هم با خودم برده بودم..

دیروز 4 تا قرص خوردم اما اصن اروم نشدم..

شب هم موقع خواب حسام دوبار بیدارم کرد و گفت چرا داری تو خواب میخندی؟؟

گفتم مگه چیکار کردم؟؟بعد ادای صدای من و در اورد و فهمیدم که داشتم از درد ناله میکردم..

صبح با درد بیدار شدم و حمید نزاشت ناشتا قرص بخورم و این بار ژلوفن داد..

بازم خوب نشد...زن همسایه کناری در خونش باز بود و گفت برم پیشش...یکم نشستیم و چایی خوردیم و

منم از درد به خودم پیچیدم..

اومدم خونه و گفتم شاید با تمییز کاری درد فراموشم بشه..

شروع کردم به طی و گردگیری...

بعدم دراز کشیدم یکم و دوباره رفتم خونه همسایه..گلی هم بیدار شد و بساط صبحونه رو ردیف کرد و

من و همسایه بغلی چایی خوردیم و رفتیم دنبال بچه هامون...

خداروشکر الان دیگه درد ندارم..

قرار بود امروز با ارزو بریم پیش دکتر واسه رژیم...جفتمون کنسلش کردیم و موند واسه فردا..

البته ارزو از این فرداها زیاد داره..

ارزو جونم دوباره فردات نشه فرداهاااااااااااااااا..

فعلا.

 

[ ۱۳٩٢/٧/٢ ] [ ٥:۱٠ ‎ب.ظ ] [ سارا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سارا هستم.متولد 1364.شوهرم حمید پسرخالمه و یه پسر به اسم حسام دارم. asara_bestgirl2009
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed