|
ساحل ارامش | ||
|
تو رو خدا یکی بیاد به من بگه که خدا چرا سوسک و افرید؟افریدکه بیان تو قبر ما رو هی گاز گازی کنن؟خوب کرم و مورچه هست دیگه.اصلا این سوسک تو این دنیا به چه درد میخوره؟؟ همین 4 تا دون کابینتی که اینجا داره چوبیه.بعدش احساس میکنم توش پر از تخم سوسکه. هر چند قبل از اومدن اینجا ما همون کابینت چوبی هارو هم با اب و وایتکس شستیم. اما انگار هنوز توش پره سوسک.چند شب پیشا به حمید گفتم.باورش نشد.گفت زمستون و سوسک؟؟ دوباره چند وقت پیشش دیدم با حشره کش افتاده به جون اشپزخونه. گفتم چی شده؟؟گفت سوسک دیدم.....گفتم اا.زمستون و سوسک؟؟ البته خدارو شکر که بچه سوسک هستن.اما خوب ما هر ظرفی رو که در میاریم باید خوب بشوریمش.درسته که بچه سوسک هستن.اما سوسک سوسکه دیگه.چندش .خوبیش این بود که سوسک های خوبی بودن و حد خودشون رو میدونستن و تو حال نمی اومدن. اما دیشب دیدم پا رو از گلیمشون دراز تر کردن.یکیش و رو در دستشویی دیدم. حالم بد شد.چون یه 5 ماه بیشتر تو این خونه ها نیستیم,حوصله ندارم که کابینت بریزم و تمییز کاری مفصل کنم.اما دیشب با حمید تصمیم گرفتیم که سم سوسک بگیریم و امشب کابینت هارو بریزیم بیرون.
تهران نمایشگاه زدن.حالا هر روز باید یکی از کارمندا یه روزه برن تهران و برگردن. اخه این انصافه هوا به این سردی؟؟ حالا فردا شب نوبت حمید هستش که بره....من و حسام و شوکول هم میریم خونه بابام...
از بیرون که میایم حسام زود شوکول و از قفس میاره بیرون.دیشب تو حال خودم بودم و داشتم لباسم و اویزون میکردم که احساس کردم مچ پام قشنگ رفت تو دهن مینا.. خیلی احساس بدی بود.یه جیغ بنفش کشیدم و یهو اشکم اومد. فقط جیغ میزدم و به حمید میگفتم زود این احمق و بنداز تو قفس و هی بهش فوش میدادم. حالا حسام هم اون وسط هی میگه هیش!!هیش!!(همون هیس خودمون) شوکول فوش هارو یاد میگیره.
حسام:برام اب پرتقال میاری گلم؟؟؟ برم براش اب پرتقال ببرم..... بای تا بعد...
[ ۱۳٩٠/٩/٢٧ ] [ ٢:۳٥ ب.ظ ] [ سارا ]
سلام بچه ها. امروز پارمین جون(من و مادرشوهر و جاری) بهم اس ام اس زد که یکی وبلاگش و هک کرده و داره جای اون مینویسه.گفت که هر چی نوشت باور نکنین.یه وبلاگ دیگه هم زده بود که بازم هک شده بود.الان هیچ وبلاگی نداره. خیلی دلم براش سوخت.اخه چرا بعضی ها این همه بیکارن؟؟اخه ادم این همه عقده ایی؟؟
امروز بعداظهر خالم زنگ زد و گفت که بریم پیاده روی.زنداییم و ابجی فاطی و دختر خالم هم بودن.منم حسام و سپردم دست حمید و گفتم که خودشون دوتایی برن خرید.
از خونه خالم تا دریاچه رو پیاده رفتیم.بعضی جاهاش خیلی وحشتناک بود. خیابون تاریک و خلوت بود.منم تو راه پشمک و پفک خریدم که اونجا رسیدیم بخوریم. وقتی رسیدیم دریاچه هوا خلی عالی بود.یه دور دور دریاچه زدیم.موقع خوردن پشمک کلی خندیدیم.تموم هیکلمون پشمکی شده بود.خالم مثلا پشتش و میکرد به ما و خلاف جهت باد پشمک میخورد که صورتش پشمکی نشه.اما تا برمیگشت طرف ما انگار بابانوئل میشد.همه صورتش پشمکی بود.دخترش میخندید و جلو جلو میرفت و میگفت این با ما نیست(نیشخند) خالم هم به جای اینکه دخترم صداش کنه بهش میگفت ابجی. اخه به خالم نمیاد که دختر به این بزرگی داشته باشه. کلا 5 کیلومتر پیاده روی داشتیم.اینقدد پاهام درد میکنه. وقتی رسیدم خونه دیگه نا نداشتم.به حمید گفتم شام چی درست کنم؟؟ گفت که حسام گشنش بود و کالباس و گوجه و خیارشور خورده بودن.منم کلی ذوق کردم. اما مگه حسام میذاره. تا چشمش به من افتاد گفت برام غذا بیار.پای کامپیوتر که میشینه فقط باید بخوره.براش مرغ گذاشتم تاواسه نهار فرداش هم باشه. از این به بعد قرار شده که با خاله اینا بریم پیاده روی.با رژیم که مانکن نشدیم,شاید با پیاده روی یه فرجی بشه(نیشخند)
فردای اون روز که از روستا برگشتیم,رفتیم خونه مامانم.این چندوقته کلی دلشون برامون تنگ شده بود.مینا رو هم برده بودیم.داداش محمد کلی اصرار کرد که مینا چند شب اونجا باشه. ما هم قبول کردیم.هر شب هم با یه سی دی دهن حسام و می بستیم تا بهونه مینا رو نگیره.تا اینکه امشب داشتم بهش شام میدادم شروع کرد به نق زدن. بهم میگه این دایی محمد احمق عاشق شوکول ما شده.فردا باید بریم شوکول و بیاریم. وگرنه دایی محمد و میترکونم. بهش قول دادیم فردا شوکول و بیاریم. الان هم با لباس های مرد عنکبوتی خوابیده.زده بود ایکن ها رو کرده بود اندازه کلش. فیلمش که تموم میشه خودش کامی رو خاموش میکنه و هر وقت خوابش داشته باشه میره سر جاش میخوابه.وای به روزی هم که نخواد بخوابه. هی قول میده که بعد برنامه کودکش بخوابه.برنامه کودک که تموم میشه ,کلی خواهش و تمنا میکنه که یه دونه دیگه ببینه و بعد بخوابه.گاهی وقتا با کلک تا 3 تا برنامه کودک و هم دیده و اونوقت ساعت میشه 2 صبح. یه دفعه هر کاری کرد من بهش اجازه ندادم که دوتا فیلم ببینه.هر کاری کرد گفتم نه. اخه خیلی دیروقت بود.معمولا از خونه بابام که میاییم حسام باید یه فیلم ببینه و بعد بخوابه. ما هم که از اونجا زودتر از 12 نمیاییم خونه. هر چی خواهش کرد گفتم نه.اونم دپرس رفت و فیلمش و دید.حالا 2 ساعت رد شده.اما فیلم حسام تموم نشده.خیلی تعجب کردم.فک کردم خودش گرفته یه فیلم دیگه گذاشته. اومدم تو اتاق...دیدم همون فیلمی هستش که اول بود. چند بار بهش سر زدم.بعدش متوجه شدم که هر دفعه که نزدیک اخرش میرسه حسام با موس فیلم و میکشه عقب تا تموم نشه(نیشخند) دوتا کیف پر از سی دی داره.جوری که در کیفا بسته نمیشه. راستی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ادامه فیلم زنان سرسخت اومده.(نیشخند)این یعنی اینکه شبا به جای اومدن به نت از این به بعد فیلم میبینم.(نیشخند)یعنی اینکه هر وقت یه کوچولو هم وقت بیارم فیلم میبینم. من خیلی این سریال و دوست دارم.(نیشخند) همینا دیگه... یادتون نره واسه پارمین جون نظر نزارین و حرفایی که تو وبلاگش زده میشه رو باور نکنین. چون اون پارمین نیست.
[ ۱۳٩٠/٩/٢٢ ] [ ۱:٥۱ ق.ظ ] [ سارا ]
امشب ساعت 12 رسیدیم خونه و تا ساعت 2 و نیم داشتیم وسیله ها رو جابه جا میکردیم . اینقده خسته ام.خونه هم خیلی کثیف شده بود.همه جا رو خاک گرفته بود.من گردگیری کردم و حمید هم جاروبرقی کشید. بخاری تو اتاق حسام هستش.تو حال شومینه داره اما ما روشن نمیکنیم.همیشه حسام تو حال میخوابید و ما تو اتاق خودمون.اما امشب هر سه تامون با هم تو اتاق حسام هستیم. حسام رو تختشه و ما هم رو زمین واسه نهار فردای حسام سوپ بار گذاشتم تا فردا راحت باشم. روستا هم جاتون خالی,خوب بود.خرسی و مرغ مینا رو هم بردیم.یه ماشین وسایل داشتیم خیلی دلم برا نت تنگ شده بود.قربون بلفی جونم برم که با اس هاش دلتنگی هام و کمتر میکرد.اونم بیکار.منم بیکار.تا 4 صبح مسیج کاری میکردیم. این همه شب که اونجا بودم یه طرف.این شب اخر یه طرف. باد می اومد چه بادی.اینقدددددد وحشتناک بود.درها رو هی میبستیم.هی باز میشدن. در حال رو قفل کرده بودیم.اما بازم یهو تقی یه تکون شدید میخورد که خود حمید هم میترسید و بالا سرش و نگاه میکرد. همون موقع به شوکول و یکی از اهالی و پارمین و بلفی اس زدم.که امشب از اون شباس. طفلی یکی از اهالی هم تنها بود بترسونمت,اما دلم نیومد. بعدش که حسام خوابید,شروع کردیم به دیدن فیلم ترو بلاد.خون اشامی هستش یه ساعت بعدش برقا ضعیف شد و ما هم ترجیح دادیم بخوابیم. راستی! نظرهای پست پایین و جواب دادم. ارتا جونممممم و پارمین جونم و یکی از اهالی عزیزممم و شوکول جونم مرسی بابت مسیج هاتون. یکی از روزها که داشتم از بیکاری جدول حل میکردم,شروع کردم به اس دادن به بچه ها. یهو شوکول اس داد که تو ختمه و نیشش کلی باز شده و دارن براش چشم ابرو میان. منم کرمم گرفت و چندتا اس باحال دیگه بهش دادم.شوکول معذرت اگه اون روز اذیت شدی همین و داشته باشین تا بعد. من رفتم بخوابم اصلا چیا نوشتم؟؟؟خیلی درهم برهم بود؟؟؟؟؟ ولش [ ۱۳٩٠/٩/۱٩ ] [ ٤:٤۳ ق.ظ ] [ سارا ]
از وقتی که یادم میاد من همیشه یه عروسک با خودم داشتم.یعنی همیشه باید بغلش میکردم و میخوابیدم.بزرگتر که شدم,جای عروسک یه خرس اومد.یه خرس کوچولو.لباسش ابی بود و رو لباسش نوشته بود تامی.منم با همون اسم صداش میکردم.حتی نامزد و عروسی هم که کردم این تامی با من بود و هر شب تو بغلم(نیشخند) من عادت دارم یه طرفی بخوابم.وقتی هم که یه وری بخوابی یه دست ادم زیر گردنشه.اون یکی دستم اگه زیرش از این خرس پشمی ها نباشه تا صبح بی حس میشه. بیشتر فامیل به تامی من عادت کرده بودن.من حتی خونه مادر شوهرم هم میخواستم برم, تامی رو میزاشتم تو یه پلاستیک و میبردمش.اونا هم اصلا مشکلی نداشتن با این جریان. چون جریان دستم و میدونستن.گاهی وقتا که میرفتم سر جام بخوابم,می دیدم خالم رختخواب و انداخته و تامی رو هم از پلاستیک در اورده و گذاشته سر جام و روش هم پتو یا ملافه انداخته(نیشخند) فقط داییم یه خورده اذیتم میکرد و همش میگفت بزار بچه دار بشی,این کارا یادت میره. که صد البته یادم نرفت.تا اینکه با کاروان دایی بزرگم رفتیم سوریه. من و خالم و مامان و چندتا دیگه از خاله ها و فامیل همه اشنا بودیم. اونجا ,موقع زیارت حضرت رقیه,دیدم همه عروسک میخرن و میندازن اون بالا. همونجا من و جو گرفت و نذر کردم که اگه حاجت بگیرم,سال بعد هر کی که خواست بیاد سوریه میدم تامی رو هم بیارن و بندازن رو قبر حضرت رقیه. حاجتم و گرفتم.سال بعدش هم خاله کوچیکم و باز یه کاروان دیگه از فامیل ها راه افتادن به طرف سوریه.اکثزا هم نذر من و وابستگی من و به تامی میدونستن. تامی رو نشوندم رو مبل و یه عکس خوشگل ازش گرفتم.گریه هام هم بماند.تامی رو دادم به خالم و اونا هم راه افتادن.شب تا صبح گریه کردم.مگه میتونستم بخوابم؟؟؟ مثل این مادرها که بچشون و ازشون میگیرن شده بودم.یادم نیست چند روز بعدش,به خالم زنگ زدم,گفت که فردا صبح داریم میریم حضرت رقیه و تامی رو بندازیم رو ضریح. فرداش زنگ زدم.میخندیدن و میگفتن که تامی رو انداختن.یهو پشت تلفن بغضم ترکید. خالم هم دیده بود خیلی ناراحت شدم,قرار گذاشته بودن که فرداش دوباره برن تامی رو بخرن. اخه عروسک هایی رو که میندازن و فرداش دوباره میفروشن.اینا هم رفته بودن که بخرنش,اما یه خانمه زودتر خریده بود و اینا هر چی اصرار کرده بودن,اون تامی رو نداده بود.
حمید هم چون دید من خیلی ناراحتم و شب ها خواب ندارم,من و برد تا یه عروسک دیگه بخرم.رفتم و نمیدونم رو چه حسابی یه خرس گنده خریدم(نیشخند) شاسخین یادتونه؟؟ از اون یکم گنده تره.قهوه ایی.خیلی دوسش دارم.از حسام بزرگتره یکم. حالا اون جای تامی رو گرفته.هر چند خاطره تامی اصلا از یادم نمیره. اما خوب حالا یه مشگلی دارم. من این یه هفته بدون خرسی چیکار کنم؟؟؟؟؟ یه دستم و میزارم زیر سر خرسی و اون یکی دستم و میندازم دور گردنش.بعد دیگه دستم اویزون نیست که درد بگیره(نیشخند) بعدش دوتا دستامو از پشت گردنش قفل میکنم بهم و محکم خرسی میمونه تو بغلم.همه میگن خوب شوهرت و بغل کن.اخه اینجوری هر کی رو بغل کنی سر 3 شماره خفه میشه(نیشخند) به حمید دیشب میگم...خرسی رو چیکار کنیم؟؟میگه میبریمش...میگم ااا اگه مامانت اینا بیان و ببینن که ابروم میره.این دیگه تامی نیست که بزارمش تو پلاستیک. البته خالم چون چندبار اینجا اومده و مونده میدونه.اونا خودشون عادت دارن بالش بغل کنن(ارثیه انگار) اما اونایی که بالش و بغل میکنن یه بار امتحان کنین.یه سگ یا خرس و کلا از این عروسک پشمی ها رو یه شب بزارین جا بالش.بعد ببینین که چقد بهتره. هر چند که من تو این ور و اون ور شدن با خرسی مشگل دارم.اما در کل خیلی بهتره. حتی حسام هم با خرسی مشگلی نداره.البته اون خودش یه شاسخین داره.
خرسی رو الان گذاشتم دم در,پیش بقیه وسیله هایی که میخوایم ببریم. تا به حال خرسی رو با خودم جایی نبردم.اخه نمیشه که ببرم.زیادش که بخوام خونه خالم بمونم 2 روزه که اونم تحمل میکنم.به قول حمید صبح ها دستم و ورزش صبح گاهی میدم. اخه هی دستم و بلند میکنم و میچرخونمش رو هوا.حمید هم میخنده و میگه ورزش صبحگاهی تو رختخواب میکنی.اما خوب,الان یه هفته....هر چی فک میکنم میبینم نمیشه. قابل توجه اونایی که فک میکنن من دارم یه شهر دیگه میرم(نیشخند) از خونه ما تا اونجا نیم ساعت بیشتر راه نیست(نیشخند) نظرها رو وقتی اومدم تایید میکنم.... التماس دعا... _ دیشب تا 4 صبح با بلفی جونم اس ام اس بازی میکردیم.(نیشخند)دیدی بلفی جونم. انقد سرت گرم شد که نفهمیدی کی خوابت برد(نیشخند) [ ۱۳٩٠/٩/۸ ] [ ۱٠:۳٠ ق.ظ ] [ سارا ]
خیلی ها تون کنجکاو شدین که جریان چیه؟ یه وبلاگ دیگه زدم.هر وقت که اونجا رو اپ کنم اینجا میگم.میبینم که با این کار بیشتر خاموش ها هم روشن شدن(نیشخند) سه شنبه داریم میریم.اگه بتونم بعضی از شب ها برم خونه داییم. وایرلس داره و خیلی سرعت نت عالیه.از اونجا میتونم یاهو رو هم باز کنم و به همتون سر بزنم. همین.. [ ۱۳٩٠/٩/٧ ] [ ٢:٥٧ ق.ظ ] [ سارا ]
تو اون یکی وبلاگم نوشته بودم که چهارشنبه ظهر حمید با ساندویچ و پیتزا اومد خونه تا مثلا من و سوپرایز کنه. بعدشم که رفتیم خونه بابا اینا.قرار بود که شب بریم روستا و تا جمعه اونجا باشیم. بابام گفتش که بعد از دکتر دوباره بریم اونجا تا تولد مامان و جشن بگیریم. همه بهش پول دادیم.دیگه فرصت کادو خریدن هم نبود.حمید باهاش شوخی میکرد و میگفت خاله یه شبه چقد پول به جیب زدی(نیشخند) شبش هم رفتیم ولایت.چقدددد خوش گذشت.البته خیلی سرد بود.حسام خوابید و من و حمید شروع کردیم به دیدن ادامه سریال شهر مردگان.یه عالمه هم هله هوله داشتیم. رفتم تو اشپزخونه تا چایی بیارم...دیدم حمید اومده دنبالم...میگه بیا بریم بیرون... میگم نه.. خیلی سرده...میگه بیا یه دقیقه...من و هل میداد که جلو جلو برم... چون تاریک بود گفتم خودش بره جلو و منم محکم چسبیده بودمش...رفتیم رو ایوان... وای که چه صحنه قشنگی بود...برف گوله گوله از اسمون میریخت پایین.... اینقددد ذوق کردم....حمید گفت کفش بپوش و بیا بریم تو حیاط....گفتم کفش ها سرده..نمیام... خودش اومد و بغلم کرد و من برد پایین...چقد سرد بود.....اسمون اینقدددد قشنگ بود. تا اخر شب چند بار دیگه هم رفتیم تو حیاط و برف و دید میزدیم. تو حیاط یهو زدم زیر خنده...حمید با تعجب نگام کرد و گفت چی شده؟؟؟ میگم خنگول تر از خودمون دیده بودی؟؟؟اونم زد زیر خنده.... از 4 شنبه که ما رفتیم خونه بابام تا همین امشب شوکول خونه بابام اینا بود. جمعه از ولایت رفتیم دوباره خونه بابام.حسام بهونه مینا رو میگرفت.مامانم هر چی اصرار کرد که شب بخوابین گفتم نه...باید می اومدم خونه و تمیز کاری میکردم... شب شام بودیم و مثل همیشه بابام ما رو رسوند.سر کوچه که رسیدیم دلم واسه مامانم سوخت. اخه خیلی اصرار میکرد که شب باشیم.به حمید گفتم کاش شب میخوابیدیم.حمید گفت من لباسای فردا رو نیاوردم.باباییم هم گفت خوب میریم از خونه بردار.رفتیم و حمید وسیله هاش و جمع کرد و دوباره رفتیم خونه بابام.اول حسام و فرستادیم تا بره داخل خونه.مامانم تا حسام و دید فک کرد که حسام تنها برگشته و شروع کرد قربون صدقه حسام رفتن. منم نصف سرم و کردم تو اتاق.تا من و دید کلی ذوق کرد.خیلی خوشحال شدم که پیشش موندم. امروز هم تا ظهر اونجا بودیم.حمید ظهر اومد و رفتیم کیک و وسایل واسه شب خریدیم. کیک حسام,شکل خرگوش بود.خیلی خوشگل بود.شب هم خاله و خواهر شوهر و پدر شوهر و مامان و ابجی بهار و داداشا و بابا اومدن.درسته که خودمون بودیم اما انگار تو خونه ما بمب ترکیده بود. خیلی خوش گذشت.مامان و بابا به حسام یه کاپشن توپ دادن.ابجی فاطی یه ماشین حیوانات خریده بود براش.بهار هم تخته وایت برد خریده بود. خاله و پدر شوهر هم دوتا رکابی و دوتا شلوار و یه بلیز بهش دادن و خواهر شوهر هم پول داد.امیر حسین و محمد هم پول دادن. تمیز کاری اخرش هم مثل همیشه بین من و حمید تقسیم شد.جارو برقی با حمید و شستن با من و جا به جا کردن وسیله ها با حمید بود. از شانس خوبم حسام گشنش شد و من نشستم بهش غذا دادم و وقتی غذا دادنم تموم شد که کارای حمید هم همه تموم شده بود(نیشخند) خونه کاملا تمیز شده بود و من کاری نداشتم غیر از اینکه برم دوش بگیرم.(نیشخند)
راستی...اون جریان بیچارگی رو که تو اون وبلاگ نوشتم اصلا حس توضیح دادنش و ندارم(نیشخند) همچنان تو کف باشین تا بیام و بگم.
امروز دکترم زنگ زد به حمید و گفت 190 هزار تومن,فعلا ببریم بهش بدیم.فقط پول دوتا دندون. فردا هم دوباره نوبت دارم.1 شنبه و 3 شنبه هم کلاس نقاشی دارم و بعدش هم پرواز به ولایت.سعی میکنم بهتون سر بزنم و پیشتون بیام...
V عزیز. دوست خوبم..از دیدن دوباره ات کلی خوشحالم..
بازم زیاد شد؟؟؟؟؟(نیشخند) هر روز بیایین یه خط فقط بخونین.پست بعدی رفت تا بعد از محرم....
[ ۱۳٩٠/٩/٦ ] [ ٤:٤٠ ق.ظ ] [ سارا ]
وبلاگ جدیدم اپ شد.بشتابیدددددددد (نیشخند)
[ ۱۳٩٠/٩/٢ ] [ ۱:٠٩ ب.ظ ] [ سارا ]
دستم داره میشکنه از درد.ماشالله بس که زیادین.واسه هر کدوم یه نظر گذاشتم.تازه یه عالمه هنوز مونده.دیشب جاتون خالی بابا گفت بیایین تا دور هم باشیم و یه کبابی بزنیم به بدن.امشب هم بازم جاتون خالی بابا ماهی خریده بود. اونم زدیم به بدن.هر دفعه که میریم اونجا مامانم کلی غذا میده بیارم خونه ,واسه نهار حسام.میگه تو سختته.تا از خواب بیدار شی و یه چیز درست کنی طول میکشه. البته اگه خونه بابا نباشم ,غذای حسام و از شب قبل اماده میکنم. چون تا از خواب بیدار میشه میره پای کامپیوتر و یه اب پرتقال میخوره و داد میزنه غذاااااااااااااااااااااااااااا.غذاممممممممممم و بیار.مردم از گشنگی و این در حالی هستش که من دارم تند و تند تخت و جمع و جور میکنم. تازشم.در این بین من باید زودی بهش بگم که خدااااااا نکنه.دشمنات بمیرن و اگه نگم کلی باید جواب بهش پس بدم که مگه دوسش ندارم....پس چرا وقتی گفت دارم میمیرم از گشنگی من زود نگفتم خدا نکنه..دشمنات بمیرن. اینم جریان هر روز بیدار شدن من و حسام.
به یه عبارتی 1 اذر تولد مامانم هستش و یه عبارت دیگش 26 اذر. ما همیشه 26 اذر میگرفتیم.چون تا پارسال تاریخ دقیق و نمیدونستیم.بابا بزرگم خدا بیامرز تولد دقیق بچه هاش و یه جایی نوشته بود و خاله های محترم و دختر خاله هام اون تاریخ هارو پیدا کرده بودن.ما پارسال همون 1 اذر گرفتیم. اما امسال همون 26 میگیریم.با ابجی بهار و ابجی فاطی هی درگیر اینیم که چی بگیریم و چی کادو بدیم.کمککککک. البته اگه هیچی به ذهنم نرسه پول میدم.هر چی خودش دوست داشت بره بخر.
الان هم دارم جدول حل میکنم,هم دارم اپ میکنم(نیشخند) سرب خشک؟؟5 حرفه.اخرش هم ک (نیشخند) فردا حمید گرگان نوبت داره.نمیدونم چرا چشماش درد میکنه.البته از چشماش کار زیاد میکشه.فردا بعداظهر حسام و میزاریم خونه مامانم و ما میریم گرگان. احتمالا شبش هم دوباره بریم اونجا.اخه مامانیم به خریده.مثل هرسال ریز کردنشون با منه. امروز روز خانواده یا همچین چیزی بود؟؟؟نمیدونم والا.اخه بابام شیرینی و تخمه و اجیل خریده بود و ما مثلا جشن گرفتیم(نیشخند) بابام میگفت روز خانواده هستش.
5 اذر تولد حسامه.یه کیک میگیرم و خاله اینا و مامانم اینا رو میگم بیان و تولدش و جشن بگیریم.از الان با باید به فکر تمیز کاری خونه باشم.امشب حموم و دستشویی رو شستم.(نیشخند)
بالاخره رفتم دندون پزشکی.دکتر تا مچ دستش و کرده بود تو دهنم و داشت با دندونم ور میرفت.نمیدونم از فشار دستم که رو صندلی می اوردم و یا از رنگ پریدم بود که هر چند وقت یه بار هی میپرسید خانم خوبی؟؟ منم هی کله مبارک و به بالا و پایین تکون میدادم,یعنی که اره.بار اخر که پرسید به چپ و راست تکون دادم.یعنی که نه.زود مچش و از دهنم در اورد.صندلی رو داد بالا. من مشغول عق زدن بودم و اشکی بود که از چشام میریخت. گفت تپش قلب داری؟سرم و چپ و راست تکون دادم(نیشخند) خودش فهمید یعنی نه.. به منشی گفت پنجره رو باز کنه.منشی هم پنجره رو باز کرد. دستکش هاش و اورده دم دماغ من.میگه از این بو بدت میاد؟؟؟سرم و چپ و راست تکون دادم.گفت پس از چی؟؟؟گفتم از بوی دندون.از این ات و اشغالایی که تو دهنم ریخته. بعد از چند مین حالم بهتر شد و کارش و انجام داد.اما با زور خودمو نگه داشته بودم. یه جلسه دیگه هم واسه روکش کار داره انگار.خدا به خیر کنه.
حمید میگه محرم بریم روستا.اخه همیشه مسجد اونجا میریم.کلی هم حال میده. قبلا ماشین داشتیم و رفت و امد میکردیم.اما حالا که ماشین نداریم میگه این چند روز و بریم اونجا بمونیم.چاره ایی نیست.باید بریم. این دوشنبه که داره میاد نه,اون یکی دوشنبه واسه یه هفته کوچ میکنیم به روستا. رفتم یه روسری هم خریدم.از این با حجاب ها .اینقد بهمممم میاد. چند وقته اینقد دلم میخواد با حجاب باشم.خدایی اینقد دلم میخواد.اما نمیدونم چرا نمیشه.کم کم دارم تمرین میکنم. مثلا ساعت 12 شب که دارم از خونه بابا اینا بر میگردم شالم و با حجاب میبندم.(نیشخند) ایام محرم کلا میخوام با حجاب باشم.شاید دیدی عادت کردم و دیگه موها رو نریختم بیرون.البته موهای من از پشت اصلا بیرون نیست.فقط یه کم از جلو.که همون و هم دوست ندارم.اما نمیدونم چرا شیطان ولم نمیکنه و یا من ولش نمیکنم.
از شبای روستا بگم که اینقد حال میده.مخصوصا وقتی که باد میاد.صدای شغال ها و زوزه باد,کرک و پر ادم رو میریزونه(نیشخند)اینقده میترسم.میرم تو بغل حمید و با چشمام این ور و اونور و تو تاریکی نگاه میکنم و مثلا دنبال جن و روح میگردم و هی به حمید میگم میترسم و اونم هی من و محکم تر بغل میگیره. بعد اینقد من و کیپ خودش میکنه که دیگه نفسم در نمیاد.بعدش ازش فاصله میگیرم. باز بعدش دوباره بهش میگم که میترسم...و اون دوباره بغلم میکنه و هر دفعه هی من و بیشتر به خودش میچسبونه و باز من بعد از چند مین ازش فاصله میگیرم. اینقد این حرکت تکرار میشه که دیگه از خستگی بیهوش میشم و نمیفهم که کی خوابم برد و اصلا من تو بغلش بودم یا نه(نیشخند) وقتی که باد پنجره هارو تکون میده ادم وحشت میکنه.اما خوابیدن با این وحشت کلی بهم حال میده.مخصوصا وقتی صدای پارس سگ ها و زوزه شغال ها میاد. حسام طفلی که همون اول که برقا رو خاموش میکنیم تا صدای پارس سگ میاد از ترس زود غش میکنه.همیشه هم قبل از خواب زیر بالشتش و چک میکنه که ببینه قران داره یا نه. همینا دیگه.چقد زیاد شد(نیشخند)
بفرمایین چایی سبز با 5 تا دونه خرما و دوتا راحت حلقوم(نیشخند)مثلا رژیمم. مکانی دیدنی در قزوین؟؟ 13 حرفه.حرف 8 (ر) حرف 12 (ش)در اومده(نیشخند)
راستی..یه وبلاگ دیگه درست کردم.حرف های خصوصی رو اونجا اپ میکنم و هر وقت اپ کردم همینجا میگم که اونجا اپ کردم.ادرسش رو هم فقط به متاهل ها و اهل لینکم میدم.خصوصیه.لطفا تقاضای ادرس نکنید.حتی شما خواهر عزیززز(نیشخند)
اخه.طفلی,حسام داره سرفه میزنه. من برم بخوابم
[ ۱۳٩٠/٩/٢ ] [ ٢:٥٩ ق.ظ ] [ سارا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||