|
ساحل ارامش | ||
|
[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ٢:۱۸ ب.ظ ] [ سارا ]
چهارشنبه هفته پیش قرار شد حمید بره تهران..اتفاقا شوهر ابجی بهار هم قرار بود همون شب بره...من و بهار هم رفتیم خونه بابا اینا... اتفاقا خاله کوچیکه هم همون شب اومد و همه خونه بابا خوابیدیم...بابا اینا خونشون دو طبقه هستش...طبقه بالا رو وقتی من نامزد کردم ساختن... مامان جونم وقتی واسه من جهاز درست میکرد از هر چی که واسه من میخرید برا خودش هم میخرید(نیشخند) همه رو هم طبقه بالا میچید... یخچال و ماشین لباسشویی و ظرفشویی و ظرف و فرش و رختخواب و خلاصه بالا تکمیل تکمیل بود..فقط هم
مخصوص مهمون بود...(نیشخند) تو یکی از اتاق خواب هاش وسیله های منه خونه به دوش بود تا هر وقت که خونه خریدم ببرم خونه خودم(نیشخند) الان هم که خونه خریدیم بعید میدونم اونا رو ببرم(نیشخند)از سرویس های ظرف و رختخواب گرفته تا گهواره و کالسکه حسام(نیشخند) یه اتاقش هم وسیله های اضافی طبقه پایین بود و اون یکی اتاقش هم خرت و پرت های ابجی فاطی... نمیدونم چی شد که یهو از همون شب که حمید رفت تهران و من رفتم اونجا قرار شد که مامان اینا به طبقه بالا کوچ کنن.. قرار شد که دوتا از اتاق های پایین و خالی کنن و وسیله های بالا رو بیارن پایین..شبا تا خود اذان بیدار بودیم و کار میکردیم... سه شب هم ساعت 12 شب لیمو شیرین جونم زنگ میزد و تا ساعت 2 با هم حرف میزدیم.. دو روز طبقه بالا طول کشید..کاری بود که باید خودمون میکردیم و از دست کارگر کاری بر نمی اومد...کار ما که تقریبا تموم شد دو روز بعدش دوتا کارگر اومدن...اما من و مامان هم پا به پای اونا کار میکردیم.. مامانم طفلی صبح که کارگر می اومد خودش هم بیدار میشد و کار میکرد و نمیزاشت کسی بیاد طبقه بالا تا یه وقت من بیدار نشم..منم تا ظهر میخوابیدم(نیشخند)بعدش هم بیدار میشدم و نماز و میخوندم و کار میکردم تا ساعت 4 .بعدشم هم میرفتم کلاس و دو شیفت هم اونجا نقاشی میکردم... دست و کمر برام نمونده...احتمالا 5 شنبه تابلوم تموم بشه... +کابینت ها رو من برا مامان چیدم..یه ظرف هم از پایین نیاورد و همه چی نو میباشد(نیشخند) خودش با خونش غریبه اس انگار..دیشب میخواستم بیام خونمون.. نمیزاشت..میگفت من جای هیچی رو بلد نیستم(نیشخند) هر دقیقه ازم سوال میکرد که لیوانها کجا بود؟؟کدوم قاشق هارو باید استفاده کنم؟؟(نیشخند)
امسال چهارشنبه سوری خیلی وحشتناک بود...مثل هر سال همه یه جا جمع شده بودن...مامور های ضد شورش هم بودن که کل جاده رو بسته بودن..دوتا ماشین اتش نشانی هم اورده بودن...اعلام کردن که همه ده دقیقه فرصت دارن تا متفرق بشن وگرنه همه رو جمع میکنن...من و داداشها و حمید و ابجی فاطی و دخی خاله بودیم... شدت ترقه ها خیلی وحشتناک بود..مامور شخصی ها که ریختن تو جمعیت حمید گفت ما بریم پشت مامورها که اگه اب ریختن خیس نشیم...نمیدونم چرا دست اتش نشان ها دوربین داده بودن که از اون بالا فیلم هم بگیرن... ماشین اتش نشانی رفت جلو و رو همه اب پاشید..اما بازم صدای ترقه می اومد..یهو مامورها ریختن به بگیر بگیر... چندتارو گرفتن و خیلی بد اینا رو میزدن..ما واستاده بودیم و نگاه میکردیم..یهو صدای جیغ و داد اومد و دیدیم که همه دارن بر میگردن.. حمید داد زد و گفت بیایین بریم..تو اون هیر و ویر موندیم لای جمعیت و دخی خاله و حمید گم شدن و ما هم خودمون و پرت کردیم تو یه مغازه(نیشخند) ابجی فاطی اینقد جیغ زد و دخی خاله رو صدا کرد تا پیداش کردیم...زودی در مغازه رو بستن و برق و هم خاموش کردن.. خیلی وحشتناک بود..به حمید اس دادم که نگران نباشه و ما جامون امنه(نیشخند) سنگی بود که ملت به مامورها پرت میکردن و مامورها هم نمیدونستن چه جوری فرار کنن...حالا خوبه با ایمنی کامل اومده بودن... کلی هم شیشه ماشین شکستن...فقط صد دفعه خدارو شکر میکردیم که حسام و نیاورده بودیم... شام خونه مامان بودیم و تا اومدیم خونه ساعت شد 2.الان هم من بعد از 7 روز اومدم نت.. حالم خیلی خیلی بهتره...با اون همه کار و خستگی فرصت فکر کردن به هیچی رو نداشتم... اما همچنان دلم میخواد به همه بپرم و جواب همه رو بدم... دقت کردین همه چی چقد گرون شده؟؟از خوراک و پوشاک گرفته تا وسایل خونه و ساختمان و همه چی؟؟؟ دقت کردین که پول اب و تلفن و ... هر دوماه می اومد اما الان هر ماه میاد؟؟اونم نجومی؟؟ دقت کردین که پول یارانه ها فقط مال یه قبض میشه؟؟دقت کردین که تو مغازه و تاکسی و ...همه به پچ پچ افتادن؟؟ ما باید چیکار کنیم؟؟؟؟؟؟با این همه تورم و گرونی؟؟؟مثلا بی خونه هارو خونه دار کردین؟؟؟؟ مثلا یارانه میدین دهن مردم و ببندین؟؟؟؟ مملکته داریم هاااااا...میریزن تو خیابون و شعار میدن مرگ بر امریکا...بعدش وقتی که میرن جنس بخرن فقط دنبال امریکاییش و خارجیش میگردن...کدومتون تا به حال جنس ایرانی خریدین؟؟ شایدم اطلاعات من کمه!!!!!!!
چقد نوشتم..
[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ ] [ ٤:٢٦ ق.ظ ] [ سارا ]
سرم خیلی شلوغه...وقت فکر کردن ندارم...اما چرا این همه غم تو دلمه؟؟؟؟ مشغول خرید سیسمونی بهاریم..کلی حال میده...اما چرا خوشحال نیستم؟؟ مثلا دم عیده... هوا عالیه...پنجره رو باز کردم هوا عوض بشه...اما چرا هوای دلم عوض نمیشه؟؟ احساس میکنم هوای نت هم گرفته...سرم درد میکنه...چند روزه هیچی خوشحالم نمیکنه... خدارو شکر همه چی خوبه..حمید خوبه..حسام خوبه...همه خوبن..اما من خوب نیستم... نمیدونم چمه...نمیدونم چی میخوام... شاید افسردگی دارم میگیرم؟؟؟؟؟نمیدونم... دارم اهنگ گوش میدم..هی اعصابم بهم میریزه...کمش میکنم...باز دلم میخواد صداش و ببرم بالا... خودم هم نمیدونم چی میخوام... یعنی میشه چند روز دیگه..اصلا چرا چند روز دیگه...همین فردا بیام و بگم اخ که چقد خوشحالم.. بگم که همه فاز منفی ها پریدن... کی میتونه ارومم کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شاید....................................... ولش.................. ....... + بچه های پرشین نمیتونم براتون نظر بزارم..شوکولات..جوجه..بهار و وو +چرا یاهو باز نمیشه...اه....... [ ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ] [ ٤:۱۳ ب.ظ ] [ سارا ]
الان چند روزه اومدم خونه بابا..چقد خرید سیسمونی سخته..هر روز هم که میریم خرید بازم یه چیزش جا میمونه.. همین الان ابجی بهار زنگ زد..میگه اون تخت بچه که هم گهواره هستش و هم پارک بچه رو نمیتونیم بازش کنیم.. مثلا امروز صبح با شوهرش رفته بودن تا بستن و باز کردنش و بهشون یاد بده....الان زنگ زده میگه فردا با حمید برین تا به شما یاد بده... بستنش یکم سخته...تموم خریدش و من و حمید کردیم...سرویس تخت و کمدش و هم خریدیم اما میز ارایشش مونده..گفت احتمالا دو هفته دیگه برسه و اون موقع هم خیلی دیره... احتمالا سیسمونی رو ببریم و میز ارایشش بمونه واسه بعد... الان تو اتاق ابجی فاطی هستم(نیشخند)ابجی و دوستش خوابن...اخه دوستشم هست... خرید عید حسام و کردیم...فقط کفشش موند...خیلی گرون شد اما خیلی بهش میاد... فعلا تا اطلاع ثانوی خونه بابا هستم... مامانیم داره صدام میکنه..برم پیشش... فعلا... +برادر شوهر فردا قراره بره..امروز اصلا نرسیدیم بریم واسه خداحافظی...فردا ظهر میریم پیششون برای بای بای... +شوکول جونم نظرم ثبت شد برات؟؟ +مزاحمین وبلاگی:ورود ممنوع...
[ ۱۳٩٠/۱٢/٤ ] [ ۱٢:۳٠ ق.ظ ] [ سارا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||