ساحل ارامش
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان


  بخدا دیگه خسته شدم.از همون روز جمعه که رسیدم تا الان من همینجور دارم
   اپ میکنم اما این پرشین لعنتی همه رو میپرونه.

  سه شنبه رسیدیم مشهد.دلم میخواس همون فرداش "منم" من و جوجو و نی نی مون
  و ببینم.اما "منم" مهمونی دعوت بود و قرار شد پنج شنبه همدیگه رو ببینیم.

   چهارشنبه رفتیم الماس شرق تا حسام و ببریم سرزمین عجایب.کلی کیف کرد.
   بعدشم رفتیم نمایشگاه ماهی های اب شور.

    ماهی های خیلی عجیب و جالبی داشتن.
     من که خیلی خوشم اومد.البته هر یه قدم راه که میرفتیم

     اقا حسام جیغ میزد که پاهام گرم شد.

   بعدش مینشست رو صندلی و نیم پوت هاشو در می اورد

    تا پاهاش هوا بخوره  و سرد بشه.

  پنج شنبه قرار شد که تو الماس شرق "منم" و ببینم.

   اخه الماس شرق به ما خیلی نزدیک بود.به اون هم نزدیک بود.


     اول من رسیدم.همونجور سیخ نشستم رو صندلی رو به در.
      دیدم دیر کرد.بهش مسیج دادم که کجایی؟
      گفت 5 مین دیگه میرسم.
     یهو دلم هری ریخت.بلند شدم راه رفتم.یه مغازه ظرف فروشی بود.ظرفاش خیلی
     قشنگ بود.گفتم تا بیاد و استرسم کمتر بشه برم ظرفای داخل مغازه رو هم ببینم.
   
     یهو مسیج داد که از کدوم در؟؟؟
     باز دلم ریخت.اومدم بیرون از مغازه.همینجور چشم چرخوندم رو همه.
    چشمم رو یه خانم که دست دختر ناز و خوشگلش و گرفته بود گیر کرد.
    گوشیم و در اوردم  تا زنگ بزنم ببینم گوشیه کی صدا میده!!!!

    یهو اون خانم به من نگاه کرد.باز من به اون نگاه کردم.
    نگام کرد و گفت سارا
     منم گفتم:........
     بعد همدیگه رو بغل کردیم و بوس بوسی.
     از مهربونی و خوبیش هر چی بگم کم گفتم.
    دخترش اینقد خوشگل و ناز و ملوس بود.
    یه کیف قرمز و خوشگل هم دستش بود.دلم میخواس بخورمش.

    خیلی وقتم کم بود.
    حمید بهم زنگ زد و گفت حسام شروع کرده بهونه گرفتن.
   گفتم شما کجایین؟
      گفت پارکینگ رایگان.
   
      اصلا دلم از "منم" و نی نی کنده نمیشد.انگار نه انگار که باره اوله میدیدمش.
      خیلی گرم و مهربون بود.خیلی باهاش راحت بودم.خیلی.
 
     "منم" جونم اینقد دلم میخواس موقع رفتن دم در یه کوچولو تو بغل همدیگه
     میموندیم.

     "منم" جونم اینقد دلم میخواس اون شیرموز بستنی رو با هم میخوردیم.اما
      نی نی اذیت میشد.گناه داشت.دلش بازی میخواس

    "منم"جونم مرسی که تو وبلاگت ابروم و نبردی و نگفتی که از اسانسور میترسم و
     اون همه طبقه رو با پله برقی رفتیم پایین.  

  "منم" جونم وقتی داشتی دنبال اسانسور میگشتی اینقد تو دلم دعا میکردم که پیداش
   نکنی.اخه هم میترسیدم هم اینکه اگه با اسانسور میرفتیم زودتر از هم جدا میشدیم.

     "منم" جونم خیلی ممنون بابت سی دی که واسه حسام خریده بودی.
     خیلی قشنگ بود.منم دیدمش.از همون روزه که داره نگاش میکنه.
      شعرش و هم دیگه کاملا یاد گرفته.

    "منم" جونم  حمید وقتی فهمید که اصلا وقت نکردیم با هم باشیم ناراحت شد و
      میخواس دوباره من و برگردونه که گفتم دیگه نمیخواد. باشه واسه دفعه های بعد.
     اونم قول داد که دفعه بعد من و بزاره سر قرار و خودش و حسام برگردن خونه.
    تا من و تو سیر همدیگه رو ببینیم.
   
    
      همون روزکه برگشتیم بدنم شروع کرد به دونه زدن.دونه های ریز و قرمز.
      حمید گفت حساسیت هستش.دیروز نوبت دکتر داشتیم.
       ساعت 10 شب نوبتمون شد.
       دکتر گفت حساسیت هستش و تخمه و پفک و چیزهای گرما دار نخورم.
       بعدش دارو داد.
      داروهارو گرفتیم دیدم امپول هم داده.
      زودی دوباره رفتم مطب و گفتم که شما که میدونین من امپول نمیزنم.
     گفت یادم رفته و دوباره دوتا پماد نوشت و گفت امپول و پس بدین.

      همون شب که از مشهد رسیدیم مامانم زنگ زد و گفت شام بیایین اینجا.
       من گفتم نه و حمید گفت میاییم.

       رفتیم و سوغاتی هاشون و هم بردیم.اما نخود نبردم و به مامانم گفتم که
       نخود و بیایین خونه خودمون بخورین.اما میدونم مامان خانمم نمیاد و
      باید واسش ببرم.
      میگه من بیام داداشات و حسام به هم می افتن و زندگی واست نمیزارن.
      میگه تو بیایی من راحت ترم.

       مشهد که بودیم مامانم و خالم هر روز زنگ میزدن.
      ابجی بهار و ابجی فاطی منم زنگ زدن.
      اما خواهر حمید اصلا زنگ نزد و مسیج هم نداد که زیارتتون قبول و التماس دعا.

     برادرش و زن برادرش رو هم که اصلا ادم حساب نمیکنیم.

       واسه سوغاتی هم هر کار کردم واسه خواهرش هیچی نگرفت.
         هر چی گفتم زشته.خواهرت نامزد کرده.ابروش جلو نامزدش میره.
        گفتش نه.گفت حتی یه مسیج نداد بهمون.
        خدایی ته دلم دوست داشتم حداقل یه عطر هم که شده براش بگیرم.
       اما حمید هیچی نگرفت.

        تا برسیم خونه تو راه خالم چندبار زنگ زد اما هنوز خونمون نیومدن.
        نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟


       به پیشنهاد غزالی تو ورد نوشتم و از ورد کپی میکنم.
       حالا پرشین هر چی دلش خواست بپرونه.

       
        راستی!! شیرین جونم همون روز اول جلو ضریح وقتی داشتم واسه بچه های
        وبلاگ دعا میکردم یادم از تو افتاد که مشهدی هستی.
       وقتی با "منم"بودم بهش گفتم و اونم گفت کاش تو هم بودی و همدیگه رو
         می دیدیم.
        

       یه چیز دیگه!!!!همچنان تخمه و پفک میخورم.

[ ۱۳۸٩/٩/۱٤ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

اعصابم داغونه.

از دیروز هی من اپ میکنم هی پرشین ثبت نمیکنه و پاک میکنه.

 

منم الان اعصابم خورده

دلم میخواد همه رو بزنم.

دیگه حوصله ندارممممممممممممممممممممم

 

اگه این ثبت شد که شد.

 

اگه نشد به جهنممممممممممممممممممممممم

 

نمیدونم چرا حدس میزنم ثبت بشه.

 

پرشین خاک تو سرت.

[ ۱۳۸٩/٩/۱٤ ] [ ۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

 امروز رفتیم از حسام عکس گرفتیم.اینقد قشنگ شد.

ژستش خیلی باحال بود.

 

از عنوان پست معلومه دیگهنیشخند

ما فردا ظهر حرکت میکنیم به سمت مشهد و بعداظهر اگه خدا بخواد میرسیم اونجا.

جمعه صبح هم از مشهد حرکت میکنیم به سمت خونهنیشخند

این یعنی اینکه تا جمعه من نیستمنیشخند

 

هیچ کدومتون و یام نمیره و واسه همتون دعا میکنم.

واسه شیرین جونم که زودتر مامان بشهنیشخند

واسه سپیده جونم که زودتر از دست عفی سلیته و پیری چشم چرون راحت بشهنیشخند

واسه ارتا جونم که زودتر به خیر و خوشی عروس بشهنیشخند

واسه ساحل جونممممم که کار شوهرش درست بشه و زود زود بیاد پیششنیشخند

واسه غزل جونم که کارشون درست بشهنیشخند

واسه مامان امیرحسین جونمممم

(واسه عسل جونممممممم )٢ (هر کی فهمید یعنی چی)نیشخند

واسه لیمویی جونمممممممممم که خوشگل تر بشهنیشخند

واسه سی سی جونمممممممم که کارش سبک تر بشه و التروز گردن نگیرهنیشخند

واسه بهار جونممممممم

واسه قندک و نقلک جونمممممممم که بتونن (الان میخواس لوتون بدم)نیشخندقهقهه

واسه المیرا جونم که زودتر کیسه مخصوصش و پیدا کنه و دست از سر خدا برداره و

بزاره خدا یکم هم به ما نگاه کنهنیشخند

واسه سایرا جونمممم

واسه سورمه جونمممم که تند تند اپ کنهنیشخند

واسه مامان گیلدا جونممم که هر چه زودتر جیگیلیش خوب بشهناراحت(این یکی طنز نبود)

واسه هویج جونمممممم

واسه یکی از اهالی که اینقد کدو نخوره و واسه مامان و بابای منم بزارهنیشخند

واسه سایه جونمممممممم

واسه مریم جونم که بتونه یه سفر بیاد اینور و دل مامانیش و شاد کنهنیشخند

واسه نیاز جونممممممممم

واسه البرز خان جون که زودتر حس وبلاگ نویسیش برگردهنیشخند

واسه دختر عمو مستانه که زودتر نی نی دار بشهنیشخند

واسه الهه جونممممممممم

واسه خانواده توت فرنگی ها

واسه انو جونممممممممم

واسه صورتی جونمممممممممم

واسه اونی که ناخواسته جا موند نیشخند

 

اوه خسته شدممممممممممممممم

واسه همه لینک دونیمنیشخند

البته این دعا هایی که من کردم جنبه طنز داشت.جدی نگیرید.چشمک

 

فردا قبل از حرکت یه سر میام به چک کردن نظراتم.

 

قربون همتون

راستی بین اینا کدومشون خودشون مشهدی بودن؟

فقط "من" عزیزم مشهدی هستش فک کنم نیشخند

 

مریممممممممممممم جونمممممممممماچ قربونت برم من

خانمی تو یکم زود اومدی وبلاگم خوبنیشخند

اخه هی اسم بچه ها جا میموند و هی می اومدم ویرایش میکردم.

و هی اعصابم خورد میشد و همه رو پاک میکردم و باز دلم نمی اومد و دوباره مینوشتم.

چندتا رو هم بعد یادم افتاد و دوباره اضافه کردم.

میگی نه دوباره بخون پست رونیشخند

تو عزیز دلمییییییییییییییییییماچ

تا الان دارم همینجور ویرایش میکنم .هی چیز میز یادم میاد.

الان هم اومدم واسه ویرایش دوباره که نظر تو رو دیدم یادم رفت چی میخواستم

بنویسمنیشخند

حالا چیکار کنم؟؟؟؟؟؟سوال

بعدشم نظرات این پستم و بستم.نظرت پریدنیشخند

برو پست پایینیماچ

 

اهان یادم اومد.

این معتادا که میگن بدنمون درد میکنه.یعنی درد بدنشون مثل درد بدن منه؟؟؟؟؟

یعنی الان شما فک کردین من معتاد شدم؟؟؟؟؟

ای تو روح اونی که بد فک کرد.....

یکشنبه رفتم باشگاه.اونم بعد از چند ماه.

اونجا هم کلی شنا و دراز نشست و کوفت و زهر مار رفتم.استاد هم گیر داد که

باید مبارزه هم کنی.میگفت باید تا ماه دیگه شمارو اماده کنم واسه مسابقه.

به حمید گفتم ماه بعد مسابقه داریم.

حمید:زرشک.مگه من مرده باشم بزارم تو بری مسابقهاز خود راضی مسابقه نرفته داری

اینجور زار میزنی.

من:تو دلم(تو غلط میکنی نزاری برم)ناراحت

 

چون چند ماه نرفته بودم و اصلا ورزش نکرده بودم اون ورزش ها واسم سنگین بود.

الان همه جای بدنم درد میکنه.

انگار رفتم زیر کامیون 18 چرخ.

هر روز هم دردش بیشتر میشه.از دبروزه که ماهیچه های دست و پام هم درد گرفته.

با هر تکون و حرکت صدای اخم میره هوا.

از این قالب های یخ دیدین؟از این گنده هااا؟انگار از اونارو گذاشتن رو کمرم.

 

فردا هم که یه عالمه باید بکپم تو ماشینناراحت

 

اخ که چقد بدنم درد میکنه

اخنیشخند

 

 

 

[ ۱۳۸٩/٩/٩ ] [ ٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

دیشب تولد حسام بود.

از چند شب قبلش همش خوابه تولدش و  میدید نیشخند

مثلا روز قبلش حمید از خواب بیدار شد که بره سر کار.من و حسام هم خواب بودیم.

تا حمید در و بست یهو حسام از خواب پرید و داد زد کی بادکنک من و ترکوند نیشخند

 

دیشب اول مامان و بابای من اومدن.یه ٢ ساعت منتظر خالم اینا موندیم تا اونا هم بیان.

چون واسشون مهمون اومده بود.(یکی از دایی هام)

اونا هم اومدن و حسام نزاشت یه استکان چایی بخورننیشخند

 

اخه خیلی دیر کرده بودن و حسام هم دلش میخواس زودتر شمع رو فوت کنه.

بس که نق میزد کلاهی که براش خریده بودیم و یادمون رفت سرش کنیم و

اون کلاه بدون اینکه استفاده بشه امروز توسط حسام ریز ریز شد و رفت تو

سطل اشغال مژه

هر شب که بیرون میرفتیم از کنار قنادی ها که رد میشدیم کیک های خوشکلی

میدیدیم که بیشترش هم شکل حیوانات بود.

دیروز بعداظهر همه قنادی هارو رفتیم اما کیک خوشکل پیدا نکردیم.

اخرش هم خود حسام یه قلب که با گلای بزرگ بنفش تزیین شده بود و انتخاب کرد.

 

دوربینمون هم بازی در اورده بود و هی روشن خاموش میشد.

 

من و حمید واسش یه شیر خریدیم. راه که میره چشماش برق میزنه و غرش میکنه و

زبونش و در میاره و یه موش از تو دهنش میاره بیرون و باز دهنش و میبنده نیشخند

البته یه دویست هزار تومن هم حمید امروز ریخت به حسابش.

 

مامانم یه سویشرت خوشکل واسش خریده بود. بابام هم یه صندلی بهش داد که

وقتی میشنه روش صدا میده.داداش محمد هم چندتا سرباز و داداش امیر حسینم

دوتا ماشین واسش خریده بودن.ابجی فاطی هم یه سویشرت و شلوار خریده بود.

ابجی بهار کار داشت و نیومد اما دوشنبه قراره بیاد.اونم فک کنم اسباب بازی خریده.

 

خالم و پدر شوهرم پول دادن و خواهر شوهرم هم پول داد و برادر شوهرم که ساعت

١١ شب اومدن هم پول دادن  زبان  نیشخند

منم فقط چند مدل دسر درست کرده بودم و با شربت و میوه.

البته مثل همیشه برادر شوهرم(که پسرخالم هم هست) و جاریه گاگول فقط

کیک خوردن و بعدش هنوز کیک تو دهنشون بود و میجویدنش بلند شدن رفتن.

 

چند شب پیش ورق های پاستور داداش محمدم دست حسام بود.

گفت بیا بازی کنیم.

ورق هارو داد به من و گفت تو پخش کن.

یه چندتا بهش دادم.یهو ورقه هارو نگاه کرد و گفت بهم خشت هم دادی؟؟

من:تعجب  اخه بگو بچه جان تو چه میدونی پاستور چیه؟؟؟؟؟نیشخند

 

جدیدا هم مدل ناز کردنش عوض شده.

بهش میگم دستاتو شستی یا نه؟

میگه بله عزیز دلم فیونا.نازگل دلم فیونا نیشخند

منم میخندم و میگم شرک باباتهمژه

 

این برنامه کودک الاغ مهربون و دیدین؟همون که برزو ارجمند و لیلی رشیدی هم بازی

میکنن و توش دوتا خر هم داره.

یه خر مرد و یه خر زن نیشخند.اسم اون زنه خرگلک هستش.

 

وقتی که تو بغلمه و یا میخوام لباساش و تنش کنم رو صورتم دست میکشه و

میگه جانممممممم خرگلک مننیشخند

 

چند شب پیش هم که خونه خالم رفته بودیم خالم داشت قربون صدقش میرفت.

 خالم:بیا عزیز دلم

حسام:فیونا

خالم:بیا پسر گلم

حسام:فیونا

من:خنده

خالم:یعنی چی فیونا؟

من:داره اسم زنه شرک و میگه.هر چی که اخرش دلم و گلم . ...م باشه حسام

بعدش میگه فیونامژه

 

دیشب لباس ریختم تو لباسشویی و اونم لای دست و پاهای من میچرخید و سوال

میکرد.منم یه داد سرش زدم که برو تو حال دیگه.

بعدش لباسشویی رو روشن کردم.

حسام:سارا جون برف نریختی توش چراااااااااااااااا؟

من:خاک تو سرم برف یادم رفت

من:بغل الهی فدات شم.خوب شد نرفتی تو حال و کلی بوس بوسیش کردم

 

چند روز پیش هم من پای کامی بودم و ظرف خورشت تو ظرفشویی بود.

 

رفته بود ظرف و شسته بود.اینقد تمییزززززززززز.

وقتی اومد بهم گفت که ظرف و شسته منم داد زدم که اون همش روغنی بوددددددد.

با چی شستیش؟؟؟؟؟؟؟

حسام:با کفی جون مژه

منظورش اسکاج بود نیشخند

رفتم دیدم اینقد تمیز شسته و ظرف و مثل خودم چپه برگردونده رو جا ظرفی تا

ابش بره لبخند

 

عروسی هم رفتیم.حمید از دایی کوچیکه اجازه گرفت و منم زنگ زدم از دایی بزرگم

اجازه گرفتم.

شبش بعد از اینکه مثل هر شب فیلم دیدیم حمید خوابش گرفت و گفت بخوابیم.

بقیه اش باشه واسه فردا شب.

ساعت ٢ شده بود.

من:کجااااااااااااااااااااااااا.فردا عروسیه و باید دست و پاهام و اپلیدی کنی.

حمید:الان؟؟؟؟؟؟ناراحت

من:مژه

حمید:کلافه

چون خودم اگه اپلیدی کنم بیشتر دردم میادنیشخند

 

 عروسی اصلا خوش نگذشت.

پسر عمه حمید خودش از ایناست که مجلس گرم کنه.اما خانواده دختره خیلی

مذهبی بودن.دایره اورده بودن اما حریف ما نشدن و ما هم اهنگ گذاشتیم.

 

و از همه بدتر اینجا بود که من با جاری سر یه میز افتادم زبانسبز

 

اینجا رسم داریم حنایی که کف دست عروس میزارن و یه پسربچه باید برداره

و میزارن تو یه ظرف دیگه که ببرن دوماد و هم با همون حنا بگیرن.

ما نشسته بودیم که دیدم عمه های حمید دارن صدا میکنن و میگن پسر حمید کووو؟

بیاد حنا رو از کف دست عروس بگیره؟ از خود راضی

منم حسام و بردم و اونم حنارو برداشت.اتفاقا کت شلوار هم پوشیده بود.

 

اونم واسه اولین بار.اخه ابجی فاطی واسه اولین تولدش گرفته بود

اما چون خیلی بزرگ بود نه تونستم واسه عروسیه ابجی خودم بپوشم تنش و

نه واسه عروسیه برادر شوهرم.

 

اهان یه چیز دیگهنیشخند

طفلی عروسنیشخند

بس که خجالتیهنیشخند

از راه که اومد شروع کرد به احوالپرسی کردن.وقتی رسید به وسط سالن و میخواست

بره طرف دیگه سالن که فامیل های دوماد بودن و به اونا هم خوش امد بگه که یهو

با جفت پا نشست رو زمینخندهقهقهه

زن عموی حمید که میشه خاله جاریم خیلی با دختره جوره.

وقتی رفته بود کنارش نشسته بود بهش گفته بود که خوب جلوی فامیل هامون

زانو زدی چشمک

 

ما وقتی حسام ٢ سالش شد رفتیم یه عکس خوشگل ازش گرفتیم و انداختیم رو

کیکش.

از همونجا به حمید گفتم که هر سال موقع تولدش یه عکس بگیریم که بعدا

اینا خیلی جالب میشن.

امروز که کلی خرید داشتیم و وقت نکردیم اما فردا کت و شلوارش و میپوشم و

میبریمش واسه عکس.

 

دو روز پیش حمید رفته بود فوتبال.از راه که رسید اومد تو اتاق حسام تا حوله

رو برداره.حوله کنار بخاری بود.

حسام داشت تو حال برنامه کودک میدید.

حسام:حمییییییییییددددددددددددددد.چرا رفتی تو اتاق من.همش بو عرق میدادی.

پاهات هم بو میده.

سارا جون نگاش کن رفته تو اتاق من.اتاقم بو گرفت.

من:قهقهه

حمید:زبان

 

همین الان بابام اوردش.رفته بود خونه بابام.الانه که بیاد تو اتاق.

بزار ببینم چی میگه...

حسام:سلام.حالت خوبه.اسم من اقا حسامه.اینو در بیار عزیز گلم(سویشرتش و میگه)

مامان طیبه چقد زشت پوشیده بود تنم

 

فعلا بای بای.

اگه غلط داره تقصیر من نیست.حسام نزاشت

 

بای

 

 

 

[ ۱۳۸٩/٩/٦ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

یه دقیقه اومدم تو اتاق تا بهتون سر بزنم و نظر بدم و نظراتم و چک کنماااااااااااااااااا.

اما مگه صدای این دریل میزارهگریهگریه

چرا پس نمیسوزه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اخه دارن چی رو اینجوری سوراخ میکنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از دیروزه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

ای خدااااااااااااااااااا انگار دارن مخ من و سوراخ میکنن.

 

خدایی چرا نمیسوزه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

اخه یک ریز روشنه.

اگه به بعضی ها سر نزدم شرمنده.

دلم میخواد جیغ بزنمممممممممکلافهکلافهکلافه

 

صدای نون خشکی رو کم داشتیم که اونم اومدکلافه

[ ۱۳۸٩/٩/۱ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ سارا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سارا هستم.متولد 1364.شوهرم حمید پسرخالمه و یه پسر به اسم حسام دارم.
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب