|
ساحل ارامش | ||
|
ماهی های خیلی عجیب و جالبی داشتن. اقا حسام جیغ میزد که پاهام گرم شد. بعدش مینشست رو صندلی و نیم پوت هاشو در می اورد تا پاهاش هوا بخوره و سرد بشه. پنج شنبه قرار شد که تو الماس شرق "منم" و ببینم. اخه الماس شرق به ما خیلی نزدیک بود.به اون هم نزدیک بود.
برادرش و زن برادرش رو هم که اصلا ادم حساب نمیکنیم. [ ۱۳۸٩/٩/۱٤ ] [ ۳:۱٠ ب.ظ ] [ سارا ]
اعصابم داغونه. از دیروز هی من اپ میکنم هی پرشین ثبت نمیکنه و پاک میکنه.
منم الان اعصابم خورده دلم میخواد همه رو بزنم. دیگه حوصله ندارممممممممممممممممممممم
اگه این ثبت شد که شد.
اگه نشد به جهنممممممممممممممممممممممم
نمیدونم چرا حدس میزنم ثبت بشه.
پرشین خاک تو سرت. [ ۱۳۸٩/٩/۱٤ ] [ ۱:٤٥ ق.ظ ] [ سارا ]
امروز رفتیم از حسام عکس گرفتیم.اینقد قشنگ شد. ژستش خیلی باحال بود.
از عنوان پست معلومه دیگه ما فردا ظهر حرکت میکنیم به سمت مشهد و بعداظهر اگه خدا بخواد میرسیم اونجا. جمعه صبح هم از مشهد حرکت میکنیم به سمت خونه این یعنی اینکه تا جمعه من نیستم
هیچ کدومتون و یام نمیره و واسه همتون دعا میکنم. واسه شیرین جونم که زودتر مامان بشه واسه سپیده جونم که زودتر از دست عفی سلیته و پیری چشم چرون راحت بشه واسه ارتا جونم که زودتر به خیر و خوشی عروس بشه واسه ساحل جونممممم که کار شوهرش درست بشه و زود زود بیاد پیشش واسه غزل جونم که کارشون درست بشه واسه مامان امیرحسین جونمممم (واسه عسل جونممممممم )٢ (هر کی فهمید یعنی چی) واسه لیمویی جونمممممممممم که خوشگل تر بشه واسه سی سی جونمممممممم که کارش سبک تر بشه و التروز گردن نگیره واسه بهار جونممممممم واسه قندک و نقلک جونمممممممم که بتونن (الان میخواس لوتون بدم) واسه المیرا جونم که زودتر کیسه مخصوصش و پیدا کنه و دست از سر خدا برداره و بزاره خدا یکم هم به ما نگاه کنه واسه سایرا جونمممم واسه سورمه جونمممم که تند تند اپ کنه واسه مامان گیلدا جونممم که هر چه زودتر جیگیلیش خوب بشه واسه هویج جونمممممم واسه یکی از اهالی که اینقد کدو نخوره و واسه مامان و بابای منم بزاره واسه سایه جونمممممممم واسه مریم جونم که بتونه یه سفر بیاد اینور و دل مامانیش و شاد کنه واسه نیاز جونممممممممم واسه البرز خان جون که زودتر حس وبلاگ نویسیش برگرده واسه دختر عمو مستانه که زودتر نی نی دار بشه واسه الهه جونممممممممم واسه خانواده توت فرنگی ها واسه انو جونممممممممم واسه صورتی جونمممممممممم واسه اونی که ناخواسته جا موند
اوه خسته شدممممممممممممممم واسه همه لینک دونیم البته این دعا هایی که من کردم جنبه طنز داشت.جدی نگیرید.
فردا قبل از حرکت یه سر میام به چک کردن نظراتم.
قربون همتون راستی بین اینا کدومشون خودشون مشهدی بودن؟ فقط "من" عزیزم مشهدی هستش فک کنم
مریممممممممممممم جونممممممممم خانمی تو یکم زود اومدی وبلاگم خوب اخه هی اسم بچه ها جا میموند و هی می اومدم ویرایش میکردم. و هی اعصابم خورد میشد و همه رو پاک میکردم و باز دلم نمی اومد و دوباره مینوشتم. چندتا رو هم بعد یادم افتاد و دوباره اضافه کردم. میگی نه دوباره بخون پست رو تو عزیز دلمیییییییییییییییییی تا الان دارم همینجور ویرایش میکنم .هی چیز میز یادم میاد. الان هم اومدم واسه ویرایش دوباره که نظر تو رو دیدم یادم رفت چی میخواستم بنویسم حالا چیکار کنم؟؟؟؟؟؟ بعدشم نظرات این پستم و بستم.نظرت پرید برو پست پایینی
اهان یادم اومد. این معتادا که میگن بدنمون درد میکنه.یعنی درد بدنشون مثل درد بدن منه؟؟؟؟؟ یعنی الان شما فک کردین من معتاد شدم؟؟؟؟؟ ای تو روح اونی که بد فک کرد..... یکشنبه رفتم باشگاه.اونم بعد از چند ماه. اونجا هم کلی شنا و دراز نشست و کوفت و زهر مار رفتم.استاد هم گیر داد که باید مبارزه هم کنی.میگفت باید تا ماه دیگه شمارو اماده کنم واسه مسابقه. به حمید گفتم ماه بعد مسابقه داریم. حمید:زرشک.مگه من مرده باشم بزارم تو بری مسابقه اینجور زار میزنی. من:تو دلم(تو غلط میکنی نزاری برم)
چون چند ماه نرفته بودم و اصلا ورزش نکرده بودم اون ورزش ها واسم سنگین بود. الان همه جای بدنم درد میکنه. انگار رفتم زیر کامیون 18 چرخ. هر روز هم دردش بیشتر میشه.از دبروزه که ماهیچه های دست و پام هم درد گرفته. با هر تکون و حرکت صدای اخم میره هوا. از این قالب های یخ دیدین؟از این گنده هااا؟انگار از اونارو گذاشتن رو کمرم.
فردا هم که یه عالمه باید بکپم تو ماشین
اخ که چقد بدنم درد میکنه اخ
[ ۱۳۸٩/٩/٩ ] [ ٢:٤٢ ق.ظ ] [ سارا ]
دیشب تولد حسام بود. از چند شب قبلش همش خوابه تولدش و میدید مثلا روز قبلش حمید از خواب بیدار شد که بره سر کار.من و حسام هم خواب بودیم. تا حمید در و بست یهو حسام از خواب پرید و داد زد کی بادکنک من و ترکوند
دیشب اول مامان و بابای من اومدن.یه ٢ ساعت منتظر خالم اینا موندیم تا اونا هم بیان. چون واسشون مهمون اومده بود.(یکی از دایی هام) اونا هم اومدن و حسام نزاشت یه استکان چایی بخورن
اخه خیلی دیر کرده بودن و حسام هم دلش میخواس زودتر شمع رو فوت کنه. بس که نق میزد کلاهی که براش خریده بودیم و یادمون رفت سرش کنیم و اون کلاه بدون اینکه استفاده بشه امروز توسط حسام ریز ریز شد و رفت تو سطل اشغال هر شب که بیرون میرفتیم از کنار قنادی ها که رد میشدیم کیک های خوشکلی میدیدیم که بیشترش هم شکل حیوانات بود. دیروز بعداظهر همه قنادی هارو رفتیم اما کیک خوشکل پیدا نکردیم. اخرش هم خود حسام یه قلب که با گلای بزرگ بنفش تزیین شده بود و انتخاب کرد.
دوربینمون هم بازی در اورده بود و هی روشن خاموش میشد.
من و حمید واسش یه شیر خریدیم. راه که میره چشماش برق میزنه و غرش میکنه و زبونش و در میاره و یه موش از تو دهنش میاره بیرون و باز دهنش و میبنده البته یه دویست هزار تومن هم حمید امروز ریخت به حسابش.
مامانم یه سویشرت خوشکل واسش خریده بود. بابام هم یه صندلی بهش داد که وقتی میشنه روش صدا میده.داداش محمد هم چندتا سرباز و داداش امیر حسینم دوتا ماشین واسش خریده بودن.ابجی فاطی هم یه سویشرت و شلوار خریده بود. ابجی بهار کار داشت و نیومد اما دوشنبه قراره بیاد.اونم فک کنم اسباب بازی خریده.
خالم و پدر شوهرم پول دادن و خواهر شوهرم هم پول داد و برادر شوهرم که ساعت ١١ شب اومدن هم پول دادن منم فقط چند مدل دسر درست کرده بودم و با شربت و میوه. البته مثل همیشه برادر شوهرم(که پسرخالم هم هست) و جاریه گاگول فقط کیک خوردن و بعدش هنوز کیک تو دهنشون بود و میجویدنش بلند شدن رفتن.
چند شب پیش ورق های پاستور داداش محمدم دست حسام بود. گفت بیا بازی کنیم. ورق هارو داد به من و گفت تو پخش کن. یه چندتا بهش دادم.یهو ورقه هارو نگاه کرد و گفت بهم خشت هم دادی؟؟ من:
جدیدا هم مدل ناز کردنش عوض شده. بهش میگم دستاتو شستی یا نه؟ میگه بله عزیز دلم فیونا.نازگل دلم فیونا منم میخندم و میگم شرک باباته
این برنامه کودک الاغ مهربون و دیدین؟همون که برزو ارجمند و لیلی رشیدی هم بازی میکنن و توش دوتا خر هم داره. یه خر مرد و یه خر زن
وقتی که تو بغلمه و یا میخوام لباساش و تنش کنم رو صورتم دست میکشه و میگه جانممممممم خرگلک من
چند شب پیش هم که خونه خالم رفته بودیم خالم داشت قربون صدقش میرفت. خالم:بیا عزیز دلم حسام:فیونا خالم:بیا پسر گلم حسام:فیونا من: خالم:یعنی چی فیونا؟ من:داره اسم زنه شرک و میگه.هر چی که اخرش دلم و گلم . ...م باشه حسام بعدش میگه فیونا
دیشب لباس ریختم تو لباسشویی و اونم لای دست و پاهای من میچرخید و سوال میکرد.منم یه داد سرش زدم که برو تو حال دیگه. بعدش لباسشویی رو روشن کردم. حسام:سارا جون برف نریختی توش چراااااااااااااااا؟ من:خاک تو سرم برف یادم رفت من:
چند روز پیش هم من پای کامی بودم و ظرف خورشت تو ظرفشویی بود.
رفته بود ظرف و شسته بود.اینقد تمییزززززززززز. وقتی اومد بهم گفت که ظرف و شسته منم داد زدم که اون همش روغنی بوددددددد. با چی شستیش؟؟؟؟؟؟؟ حسام:با کفی جون منظورش اسکاج بود رفتم دیدم اینقد تمیز شسته و ظرف و مثل خودم چپه برگردونده رو جا ظرفی تا ابش بره
عروسی هم رفتیم.حمید از دایی کوچیکه اجازه گرفت و منم زنگ زدم از دایی بزرگم اجازه گرفتم. شبش بعد از اینکه مثل هر شب فیلم دیدیم حمید خوابش گرفت و گفت بخوابیم. بقیه اش باشه واسه فردا شب. ساعت ٢ شده بود. من:کجااااااااااااااااااااااااا.فردا عروسیه و باید دست و پاهام و اپلیدی کنی. حمید:الان؟؟؟؟؟؟ من: حمید: چون خودم اگه اپلیدی کنم بیشتر دردم میاد
عروسی اصلا خوش نگذشت. پسر عمه حمید خودش از ایناست که مجلس گرم کنه.اما خانواده دختره خیلی مذهبی بودن.دایره اورده بودن اما حریف ما نشدن و ما هم اهنگ گذاشتیم.
و از همه بدتر اینجا بود که من با جاری سر یه میز افتادم
اینجا رسم داریم حنایی که کف دست عروس میزارن و یه پسربچه باید برداره و میزارن تو یه ظرف دیگه که ببرن دوماد و هم با همون حنا بگیرن. ما نشسته بودیم که دیدم عمه های حمید دارن صدا میکنن و میگن پسر حمید کووو؟ بیاد حنا رو از کف دست عروس بگیره؟ منم حسام و بردم و اونم حنارو برداشت.اتفاقا کت شلوار هم پوشیده بود.
اونم واسه اولین بار.اخه ابجی فاطی واسه اولین تولدش گرفته بود اما چون خیلی بزرگ بود نه تونستم واسه عروسیه ابجی خودم بپوشم تنش و نه واسه عروسیه برادر شوهرم.
اهان یه چیز دیگه طفلی عروس بس که خجالتیه از راه که اومد شروع کرد به احوالپرسی کردن.وقتی رسید به وسط سالن و میخواست بره طرف دیگه سالن که فامیل های دوماد بودن و به اونا هم خوش امد بگه که یهو با جفت پا نشست رو زمین زن عموی حمید که میشه خاله جاریم خیلی با دختره جوره. وقتی رفته بود کنارش نشسته بود بهش گفته بود که خوب جلوی فامیل هامون زانو زدی
ما وقتی حسام ٢ سالش شد رفتیم یه عکس خوشگل ازش گرفتیم و انداختیم رو کیکش. از همونجا به حمید گفتم که هر سال موقع تولدش یه عکس بگیریم که بعدا اینا خیلی جالب میشن. امروز که کلی خرید داشتیم و وقت نکردیم اما فردا کت و شلوارش و میپوشم و میبریمش واسه عکس.
دو روز پیش حمید رفته بود فوتبال.از راه که رسید اومد تو اتاق حسام تا حوله رو برداره.حوله کنار بخاری بود. حسام داشت تو حال برنامه کودک میدید. حسام:حمییییییییییددددددددددددددد.چرا رفتی تو اتاق من.همش بو عرق میدادی. پاهات هم بو میده. سارا جون نگاش کن رفته تو اتاق من.اتاقم بو گرفت. من: حمید:
همین الان بابام اوردش.رفته بود خونه بابام.الانه که بیاد تو اتاق. بزار ببینم چی میگه... حسام:سلام.حالت خوبه.اسم من اقا حسامه.اینو در بیار عزیز گلم(سویشرتش و میگه) مامان طیبه چقد زشت پوشیده بود تنم
فعلا بای بای. اگه غلط داره تقصیر من نیست.حسام نزاشت
بای
[ ۱۳۸٩/٩/٦ ] [ ۱۱:۳۱ ب.ظ ] [ سارا ]
یه دقیقه اومدم تو اتاق تا بهتون سر بزنم و نظر بدم و نظراتم و چک کنماااااااااااااااااا. اما مگه صدای این دریل میزاره چرا پس نمیسوزه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اخه دارن چی رو اینجوری سوراخ میکنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از دیروزه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ای خدااااااااااااااااااا انگار دارن مخ من و سوراخ میکنن.
خدایی چرا نمیسوزه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اخه یک ریز روشنه. اگه به بعضی ها سر نزدم شرمنده. دلم میخواد جیغ بزنممممممممم
صدای نون خشکی رو کم داشتیم که اونم اومد [ ۱۳۸٩/٩/۱ ] [ ۱٢:٤٩ ب.ظ ] [ سارا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||