|
ساحل ارامش | ||
|
اگه گفتین سارا چرا اینقددددد کم پیدا شده؟؟؟؟؟؟؟
جون من هر کی درست حدس زد بگه.حالا اخرش میگم خودم.فک کن!!!!فک کن دیگه.
مامانم اینا چهارشنبه رفتن تهران و فردا برمیگردن.خوش به حالم که کلی وسایل دارن واسه من و حمید و حسام میارن
چهارشنبه سوریه ما عالی بود.مثل هر سال.همه پسرا و دخترا و ادم بزرگا و کلا نصف جمعیت شهرمون جمع میشن تو خیابون اصلی و هی میترکونن. مامورها هم قربونشون برم یکمی هی اذیت میکنن. از ساعت ٧ همه مغازه هارو باید میبستن.اما امسال گله گله مامور واستاده بود تو خیابون اصلی و همه رو میگشتن و اگه ترقه میگرفتن میبردن بازداشت.
نمیدونم چرا مشکلشون فقط خیابون اصلی بود. دقیقا همون جمعیت هر ساله امسال به خاطر حضور بیش از حد مامور ها کوچ کردن به خیابون پشتی. و جالبیش اینجاست که چندتا مامور هم ایستاده بودن اما کاری به کسی نداشتن. خیلی باحال بود.
ما هنوز اجیل هامون و نخریدیم.امروز تو ارایشگاه خانم ها صحبت میکردن که از دست بچه هاشون هنوز اجیل نخریدن و یا اینایی هم که خریدن اجیل هاشون نصف شده.
منم بهشون گفتم که راستش ما از ترس خودم و حمید هنوز اجیل نخریدیم.
راستی موهامو رفتم مشکی کردم.اینقد بهمم میادددد.هر کی دیده هوس کرده بره مشکی کنه.همه بهم میگن که انگار یکی دیگه شدم.همیشه موهام یه رنگ بود
رنگ موهام و دوست دارم
خوب تونستین حدس بزنین چرا کم پیدا شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بقیه فیلم زنان سرسخت رسید به دستم
شاید این اخرین پستم باشه. شاید هم نه.
سال نو همگی مبارک.امیدوارم سال خوبی واسه همتون باشه. امیدوارم هر کس به هر حاجتی داره برسه. دوستون دارم.
راستی:شرمنده که نمیتونم بهتون سر بزنم.خیلی دیروقته که دارم اپ میکنم. سعی میکنم حتما بیام پیشتون
[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ ] [ ۳:۱٦ ق.ظ ] [ سارا ]
ما هم خونه تکونی کردیم خدایی کوزت و یادتونه؟؟؟؟؟؟ بخدا که من از کوزت بدتر بودم. از ظهر تا ساعت ٧ شب خونه تکونیه خودم و میکردم و ٨ شب تا ساعت ٣ نصفه شب خونه تکونیه مامانم و میکردیم.بعدش باز می اومدیم خونه خودمون و باز من تا ۵ صبح به کارایه خونه خودم میرسیدم
چون ما تازه اسباب کشی کردیم اصلا فک نمیکردم خونمون این همه کار داشته باشه. اخه روزی ٣ بار در و پنجره و سرامیک و ... همه رو دستمال میکشیدم. اما خوب ادم به خونه تکونی که بیافته از یه نقطه نمیتونه بگذره. البته من و حمید با هم خونه تکونی کردیم.
مامان خانمم هم فردایه خونه تکونیه من زنگ زد . مامان: قربون دختر گلم برممم. فدات بشمممممم.بیا من و خودت و فاطی اتاق کوچیکه و پذیرایی و اتاق فاطی و اتاق بچه هارو با هم تمیز کنیم.باور کن که اصلاااااااا کار نداره. اشپزخونه و حال و حیاط و حموم دستشویی بمونه واسه کارگرا.تو بیااااااااااااا اتاقا همه خالیه. اصلاااااااااا کار نداره. خونه بابام سه خوابه هستش.یه طبقه دیگه هم دارن که اونم سه خوابه هستش و با دوتا حموم و دستشویی.مهمون که میاد میرن همون طبقه بالا. کلا مجهزه.اما چون زیاد رفت و امد نمیشه از نظر مامانم تمیزه و اونم افتاد گردن خودمون. شبش رفتم خونه مامانم.اتاق خواب کوچیکه که میگفت خالیه اصلا هیچی نداره تا ساعت١٢ شب وقت مارو گرفت.خانم تغییر دکوراسیون هم داد. جای دراور و میز تلویزیون و عوض کرد.تازه فرشش و هم جمع کرد و زیرش و دستمال کشیدیم. بوفه حال و هم خودش و بابام تمیز کردن و تلویزیونش و حمید تمیز کرد اتاق پذیرایی هم که مثلا کار نداشت و فرشهاش و جمع کردیم و تلویزیونش و بردیم تو حال گذاشتیم و بوفه رو هم جابه جا کردیم و تا ٣ صبح وقت مارو گرفت.
حالا خدا خیرش بده اتاق بچه هارو خودش به تنهایی کرد که تخت و دراور و فرشش و هم تغییر داد. خلاصه اینکه خونه مامانم خیلی تمییز تر و باحال تر از خونه من شده
ننه جانم هم کلی خوشحالللل.فردا هم ٣ تا کارگر داره و چون طفلی دیگه خسته شده بود من امشب نهار کارگرا رو اماده کردم و فردا ظهر خودم هم در نقش کارگر در خدمتش هستم.قربونش برم من
راستی!!!!!!!!!!!!!!!!!! امروز نوبت دکترم بود.من و ارزو با ترس و لرز رفتیم اونجا و دکی جون گفت کفش هارو در بیارین و یکی یکی برین رو باسکول. ارزو ٣ کیلو نیم کم کرده بود. من اینقده میترسیدم که اصلا کم نکرده باشم و یا همون وزن سابق مونده باشم و یا حتی اضافه کرده باشم.
بهش گفتم دکی جون من رفتم رو ترازو وحشت نکنی هااااااااااا.
من هم ٣ کیلو و نیم کم کرده بودم. دکی هم کلی تعجب کرد.اخه ما میگفتیم از نظر خودمون انگار کم نکردیم. به خاطر همین دکی یه بار از تعجب بسیار باسکولش و خاموش و روشن هم کرد. دکی بسیار تعجب کرده بود.میگفت که شاید عیب از باسکول باشه.بعد دوباره خودش گفت که نه!این با برق شهر کار میکنه و با باتری نیست که بخواد اشتباه کنه!
بعدش گفت که من از مراجعینم انتظار دام که ٢ تا ۴ کیلو در یک ماه کم کنن. میگفت ما خیلیییییییی خوب کم کردیم
لباسایه حسام و هم خریدیم.اینقد لباساش بهش میاد.همه رو هم خودش انتخاب میکرد. مثلا رفتیم واسش شلوار جین بگیریم.هر چی می اوردن همش مشکی یا تیره بود. حسام هم میگفت من نمیخوام.من ابی میخوام. اینقد گشتیم تا ابی روشن براش پیدا کردیم.
یا لباسش توسی بود اما یه کم براش کوچیک بود.بزرگتر اون رنگی نداشت و سبزش و داشت. حسام هم پاش و تو یه کفش کرد که من همون رنگ و میخوام. یارو اینقد لابه لایه لباساش گشت تا پیدا کرد. میگه این بچه چند سالشه. اخه بچه ٣ ساله رو چه به این کارا. خودم هم امروز یه مانتو خریدم.خیلی باحاله .کاره ترک.٨۵ بود اما بهش ٨٠ دادیم. اما کیف و کفش هایه قشنگ ندیدم اصلا.
چند روز پیش با حمید بیرون بودی.از کنار قالی فروشی رد شدیم. قالیهاش خیلی قشنگ بودن.الکی الکی رفتیم تو تا قالی هارو ببینیم. و بسیار بسیار الکی الکی دوتا قالی خریدیم
قالیه قبلیه من سورمه ایی بود و حمید روزی ٢ دفعه جارو برقی میکشید بازم تمیز نمیشد.تازه یه دفعه هم من میکشیدم.
مثلا حمید که از سر کار می اومد قبل از حموم جارو برقی میکشید بعد میرفت حموم. باز قبل از خواب هم یه دفعه میکشید. فرداش که از خواب بیدار میشدم میدیم چقد روش اشفال ریخته.باز من جاروبرقی میکشیدم.حتی یه تار مو هم روش دیده میشد.
خلاصه اینکه با قالی هایه جدید حمید کلی حال میکنه و از اون موقع که پهن کردیم تا الان که میشه ٢ روز تازه امشب حمید جاروبرقی کشید.
من امشب مشغول درست کردنه غذای کارگرا بودم و حسام هم داشت تو اتاقش برنامه کودک میدید. حمید صدام کرد که بیا حسام و ببین.رفتم تو اتاقش دیدم سرش و گذاشته رو میز کامپیوتر و خوابیده. اینقد مظلوم و اروم خوابیده بود.
من چقد فردا کار دارمممم
چقد حرف زدم.نتیجه چند روز نیومدن همینه دیگه
[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ ] [ ٢:۱٠ ق.ظ ] [ سارا ]
الان یک عدد سارایه باربی دارد مینویسد به من دست داده و تا اخر هم باهام هست انگار.
دیروز ارزو (دوستم) اومد خونمون و یهووو وقتی میگم یهوو واقعا یهوو هااااا. زنگ زد از 118 و شماره دکتر رژیم غذایی رو گرفت و اونم ساعت 7 به ما نوبت داد و ما هم رفتیم پیشش.به همین راحتی الان من خودم و باربی حس میکنم.
البته من خیلی چاق نیستم اما شکمم بزرگه.بازم البته که از نطر مامانم من اصلا شکم ندارم(جریان اون سوسکه) بازم البته که وقتی غذا میخورم یهو شکمم میشه مثله وقتی که حسام و سه ماهه حامله بودم
من قبل از اینکه حسام دنیا بیاد اصلا چاق نمیشدم.هر دو روز در میان پیتزا و بعد از پیتزا میرفتیم بستنی میخوردیم. 1 کیلو هم اضافه نمیکردم.اما بعد از تولد حسام وقتی غذا زیاد میخورم شکمم میزنه بیرون و این یعنی فاجعه.مرگگگگگ(مگه نه الی جون
رژیمی که دکی داده زیاد سخت نیست اما خوب واسه من که همش باید دهنم میجنبید یکم سخته!بالاخره سخته یا نه نمیدونم. که من بهش دادم. 15 روز دیگه باید برم پیشش و ببینم چند کیلو کم کردم.البته رژیم ارزو خیلی سخت تر از رژیم منه!!یعنی اون چاق تره؟؟؟؟؟باز هم نیدونم!!!!
روز ولنتاین با ارزو بیرون بودم و اونم داشت واسه ولنتاین وسایل میخرید. چقددد هم مغازه ها شلوغ بود.منم از همونجا واسه حمید یه شکلات ولنتاین خریدم.
اومدم خونه و حمید در و باز کرد.رفتم تو خونه دیدم برق ها خاموشه بینهایت قند در دلمان اب شد که به به همسرمان الان با یه کادویه گنده و یا یک عروسک ناقابل این جانب را سوپرایز میکند وارد خونه که شدم دیدم کاغذ رنگی (توجه داشته باشین)(کاغذ رنگی هایی که چند وقت پیشا واسه تزیین اتاق حسام خریده بودیم و یکمش مونده بود) و قیچی و یه بسته کج و معوج تو خونه هستش.
یهو من و بغل کرد و بسته رو داد و گفت ولنتاین مبارک هنوز بسته رو باز نکرده منم شکلات و از کیفم در اوردم و گفتم ولنتاین مبارک.
خوب حالا تو بسته چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دوتا شکلات چوبیه بزرگ
اینم از ولنتاین ما.
چند روز پیش رفتیم بیرون و خرید این شکلات ها همیشه تو لیست من هستش. فقط هم تو مغازه نزدیک خونمون که یه سوپر بزرگ و شیک هستش از اونا دیدم. به حمید گفتم شکلات یادت نره برام بگیری.اونم گفت باشه.
بیرون رفتیم و خریدهارو حمید از یه جایه دیگه انجام داد و اومدیم خونه. منم تو ماشین دیگه بهش نگفتم بریم فرهمند و شکلات بگیریم.اخه قبلش بهش گفته بودم!!!!!!!!! اومدیم خونه و منم هیچی بهش نگفتم و حسام که خوابید و حمید هم داشت چرت میزد
یهو بهش گفتم حمید خان فک کردی من نفهمیدم که از فرهمند خرید نکردی که از اون شکلاتا نخری!!!!!!!!!!!!!!
حمید: حمید:
من:تو دلم (خاک بر سرم) اااااااااا خریدی؟؟؟؟؟؟؟ من میخندیدم و حمید هم سرش و تکون میداد. اومدم در یخچال و باز کردم و دیدم تو کشو 2 تا از اون شکلاتا هستش و منم کلی خجالت کشیدم.انگار از سر کار که می اومده خریده بودش
از حال و احوال حسام بگم که همین جور حرص مارا در می اورد و انگشت در چشم و چارمان میکند.الان هم با صدایه بلند مشغول دیدن برنامه کودک است و هی دستور میدهد که اب پرتقاللللل بیاررررررررررررررررررررر.مگه نمیفهمیییییییییییی چیییییییی میگممممممممممممممممممممم؟؟؟؟؟
برم اب پرتقال بهش بدم و بیام بهتون سر بزنم
[ ۱۳۸٩/۱٢/۱ ] [ ٢:٢٤ ب.ظ ] [ سارا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||