قالب وبلاگ



ساحل ارامش
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

فکرم مشغوله..

هی رمان میخونم.وایبر و چک میکنم.لاین و واتس اپ...

محمد اهنگ های حمیرا رو گذاشته و بی صدا داره بازی میکنه..به سنش همچین

اهنگ هایی نمیخوره..اما عجیب به حال الان من میخوره این اهنگ ها...

خونه تاریک و در ارامش کامله...

فکر من اما کم از مکان زلزله زده نداره...

خونه رو کاغذ دیواری کردیم و هر روز با حمید یه گوشه این خونه فسقلی هشتاد و 

پنج متری رو گردگیری میکنیم و تموم نمیشه..

 

برنامه رفتنمون به اصفهان کنسل شده بود.بماند که چقد اعصاب خوردی برامون موند..

اما..

دیروز حمید اومد و گفت جناب اقای رییس خان تهران خونه خریده و قراره برن واسه 

همیشه تهران و گفته الا و بلا که من میخوام نیروی خودم یعنی حمید و هم با 

خودم ببرم تهران..

کلی هم از مزایا و پیشرفت در تهران واسه حمید سخنرانی کرده..

اقا من نخوام پیشرفت کنم تو زندگی کیو باید ببینم؟؟

چی بگم بهشون که هر لحظه تن و بدن مارو میلرزونن...هفته دیگه مراسم معارفه دارن.

از ته دلم از خدا میخوام که کنسل بشه.. 

حمید حواسش به حسام نبود و دیروز وقتی تعریف کرد که قطعی شده حسام جیغ میزدااا

بس که جیغ زد و گریه کرد من و هم گریه انداخت..

و نود درصد مخالفت من واسه حسامه..حسامی که هر هفته اخر هفته ها باید بره 

خونه مامانم پیش دایی هاش...هر هفته باید اونا رو ببینه وگرنه دق میکنه..

امسال سال گندی بود..خدایا زودتر تمومش کن..

 

دارم زن عمو میشم..هیچ حسی ندارم..حسام اما ناراحته..

به حسام چند شب پیش املا میگفتم..خیلی بد خط مینوشت و کلا عصبی بود و عر میزد

همش.با صهیب پسر همسایه هم قهر بود و دعوایی و هی غر میزد..

منم بهش گفتم برو یکم از صهیب یاد بگیر و ببین چه خوش خطه..دهنش نیم متر باز شد

که اسم اون و جلو من نیار و من از اون بدم میاد..

بهش گفتم باشه تو خوبی..اصن صهیب زشت.لاغر.بدترکیب.لواشک.ذغال اخته..یهو باز

جیغش رفت هوا که تو صهیب و بیشترررر دوست داری..میگم نه کی گفتهههع؟میگه 

اخه تو ذغال اخته خیلی دوست داری و عاشقشی...بله..این است پسر ما...

 

امروز قرار بود برم پیش ارزو..اما حسش نیست اصلا..دیشب بعد کلی گریه و زاری دیر 

خوابیدم و صبح ساعت 8 بیدار شدم..

من برم لالا..

برامون دعا کنین..

بای.

[ ۱۳٩۳/۱۱/۳٠ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

هفته پیش این موقع با دختر دایی بزرگه و شوهرش مشهد بودیم.

بهشون گفتیم ما میخوایم بریم مشهد.بدون بچه..گفت ما هم میاییم بدون بچه..

سه شنبه عصر حرکت کردیم سمت مشهد.جمعه ساعت 11 هم از مشهد حرکت کردیم

سمت گنبد.خیلیییی خوش گذشت.فوق العاده بود.

 

دوشنبه همین هفته حمید قرار شد بره اصفهان.انگار قرار نیست اصفهان دست از سر ما

برداره..ساعت 2 ظهر رفت...

حسام بینهایت گریه میکرد و بهونه حمید و میگرفت..اینقد که گریه کرد بالا اورد..

اومدیم گندی که زده رو جمع کنم خودم بالا اوردم.با زور خودمو به دستشویی تونستم 

برسونم.باز حسام حالش بد شد و خوشبختانه تونست خودشو به سطل اشغال برسونه..

گند در گند...

شبش خیلیییی شب بدی بود.دلم میخواس تنها باشم.نگفتم.کسی بیاد.چون میدونستم

هر کی هم بیاد پیشم و یا خونه هر کی هم باشم با کوچکترین حرف بغضم میشکنه و 

میزنم زیر گریه..پس چه بهتر که خونه خودم گریه کنم نه جلو کس دیگه...

حسام که شب خوابید کلی گریه کردم....

اخر شب دوست دوران ابتداییم بهم از وایبر پی ام داد که فردا ساعت 9 دوره خونشون 

یادم نره..

کاملا یادم رفته بود..خیلی دوست داشتم نرم..سرم درد میکرد...اما خوب میدونستم نرم

خیلی ازم ناراحت میشه.چون سه نفر بیشتر نیستیم.

صبح که بیدار شدم بعد راهی کردن حسام خونه رو تمیز کاری کردم و در همون حال 

نهار حسام و هم درس کردم..

ساعت شده بود 9 و قرار ما ساعت 9 بود..

دلم نیومد گاز و تمیز نکرده برم..گاز و تمیز کردم و اخرین جمع و جورم و هم کردم و 

اژانس زنگ زدم..

خوب شد که رفتم..روحیه ام کلی عوض شد..اما اونا هنش میگفتن که کسلی و بی حالی 

از قیافه ام میباره...

ساعت 12 و نیم خونه بودم..

نهارحسام و دادم و خوابیدم...غروب دلم دسر یخچالی خواست..دسر و اماده کردم و گزاشتم

تو یخچال...

حسام ساعت 4 قرار بود بره خونه معلمشون..معلمشون مهمونی گرفته بود و همه بچه ها

رو دعوت کرده بود.بهشون کارت دعوت داده بود.کلی هم به بچه ها سفارش کرده بود

که از مامان باباها معذرت خواهی کنین که من خونم کوچیکه و نتونستم مامان و باباها 

رو دعوت کنم..

خدایی چه حوصله ایی داره ها...

قرار شد چون حمید نبود خانم همسایه حسام و صهیب پسر خودش و که با هم هم

همکلاس هستن و ببره..منم رفتم خونه همسایه پیش دخترش که خواب بود...

خانم همسایه اومد و منم اومدم خونه و چرتکی زدم..

ساعت 5 و نیم بود که حسام اومد..

 

وارد خونه که شد دیدم خیلیییی عصبانیه..بهش میگم چته؟؟

میگه از بابای صهیب بدممم میاد..میگم چرااا؟

میگه من یه بار با اونا رفتم..من تو ماشین اونا مهمون بودم..جلو در حیاط که رسیدیم

به من گفته حسام بپر پایین برو در حیاط و باز کن.من تو ماشینشون مهمون بودم.

چرا به پسر خودش نگفت؟تازشم در حیاط و که پشت سرش بستم جای تشکر واسه من

خندیده...

زودی زنگ زد به حمید و گفت فردا صبح با بابای صهیب نمیرم مهد و قرار شد حمید اژانس

شرکت و بفرسته صبح دنبالش..

شب ساعت 10 بود که رختخوابش و انداختم و خوابید..

ساعت نزدیک 11 بود فک کنم که با صدای زنگ در به خودم اومدم.دخترا دایی هام 

بودن.

سماور و روشن کردم و بساط چایی و دسر و ردیف کردم و واسه اخر شب هم ماکارونی 

داشتیم..

شب خوبی بود..کلی خندیدیم.

صبح بیدارم کردن و گفتن که دارن میرن...راهیشون کردم و ساعت 7 بود که حسام

و بیدار کردن..تا رختخواب هارو جمع کنم زنگ در صدا کرد.

رفتم دیدم اژانسیه اومده..بهش میگم چقد زوددد اومدین؟قرار بود 7 و نیم 

اینجا باشین.میگه هفت و نیم نه و هفت و بیست..میگم خوب حالا الان ساعت چنده؟

ساعتش و نگاه کرد و گفت 7.بعد دید خیلی سوتی داده میگه که ادرس 

مدرسه رو بلد نیستم.زود اومدم بچه دیرش نشه...

هر چند تا حسام و راهی کردم ساعت شد همون 7 و 20 اما بازم خیلی زود بود..

 

امروز هم همش تو خونه بودم با حسام و سرم به تمیز کاری گرم بود و گوشی..

ساعت 8 رختخواب حسام و انداختم که بخوابه..

خودم رفتم دوش قبل خواب و بگیرم..

تو حموم بودم که دیدم سرو صدا میاد..

یهو فاطی در حموم و باز کرد و شروع کرد سرک کشیدن.از اونور دختر خاله ام و عروس 

خاله ام هم دارن خودشون و جا میکنن تو حموم.جیغ جیغ کردم و گفتم سماور و روشن

کنین که منم الان میام..

یه چایی دور هم خوردیم و زدن رقصیدن و رفتن..

 

حسام به حمید زنگ زد..تازه رسیدن تهران..

دستم درد گرفت دیگه..

فعلا بای

[ ۱۳٩۳/۱۱/۸ ] [ ٩:٥٥ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

امروز ساعت 1 به بعد قرار بود زینب و راحله دوستای دوران مدرسه ام بیان خونمون..

شبش مثل همیشه دیر خوابیدم..

صبح اصلا دلم نمیخواست از جام بلندشم..یه چشم باز و یکی بسته حسام و حمید و راهی کردم

و تا بخوام بخوام ساعت شد 9..ساعت 11 با زنگ حمید بیدار شدم..گوشی رو برعکس 

همیشه سایلنت نکرده بودم..حمید زنگ زد و واسه قطره چشمم یاداوری کرد که یادم نره.

یادم نبود حسام چهارشنبه ها زود میاد..

به حمید قول دادم قطره رو میریزم و تا حمید قطع کرد گوشی رو چشای منم بسته شد..

تازه خوابم برده بود که حسام اومد..

دیگه منم کلا بیدار شدم..

ژله درس کرده بودم و میخواس ژله رولی کنمش...

ژله رو ردیف کردم و اجیل تو ظرف ریختم و میوه و کیکم و اماده کردم..

حسام رفت خونه همسایه..

ساعت 1 بچه ها اومدن..خیلی خوش گذشت..

ساعت 4 و ربع قبل اومدن حمید رفتن...

یه نگاهی به بند و بساط رو نیز انداختم و بیخیال پیش دستی ها و پوست تخمه ها شدم و 

شروع کردم تکالیف حسام و ردیف کردم.

هر چی نق و نوق کردم گغتم نه...

میخوای بره خونه مامانم اینا بخوابه و کلی تکالیف اخر هفته داشت..

گفتم تا تکالیف و انجام ندی نمیزارم بری...تو این فاصله امیرمون هی زنگ میزد که چرا 

حسام نمیاد...

تکالیفش تموم شد و حمید بردش خونه مامانم..

دلم میخواست رو مبل دراز بکشم و همه چی رو بسپرم به حمید...

اما طفلی حمید هم خستگی از سر و روش میبارید...

بیخیال مبلی که بهم چشمک میزد شدم و حتی تصمیم گرفتم که جاروبرقی هم بکشم..

تازه جاروبرقی تموم شد که حمید اومد...از جمع کردن جاروبرقی بدم میاد.خخخ

ولش کردم وسط حال و به حمید گفتم جمعش کنه..

وضو گرفتم و نمازم و خوندم و گوشی رو گرفتم دستم و چپه شدم رو مبل..

حمید سبزی خوردن خریده بود...

سبزی هارو پاک کرد و سفره رو پهن کرد..شام کشیدم..شوید پلو درستیده بودم..

به حمید میگم میخواس ظرف ها و جمع و جور خونه رو بزارم تو انجام بدی اما دلم نیومد..

میگه شام و که خوردیم ظرف هارو خودم جمع میکنم و میشورم..جانمی جانننن...

یه زره شام خوردم و دوباره گوشی به دست و چپه رو مبل...

حمید طفلی خودش جمع کرد و شست و سینک و هم خشک کرد...

بهش میگم چایی میزاری با کیک و اجیل اینا بخوریم؟

روفرشی رو پهن میکنه و وسایل و اماده میکنه...

کلی به خودمون حال میدیم...

با دختر دایی ها و شوهراشون تو وایبر کل کل داریم...

حمید بند و بساط و جمع میکنه و میره مسواک بزنه...من همچنان با برو بچ مشغولم..

سعید شوهر فاطی دایی عکس کیکی رو که فاطی درس کرده رو میفرسته...

به هادی شوهر دختر دایی بزرگه میگم بیا بریم خونشون؟

ساعت چند؟11 شب...الکی الکی راهی خونه دختر دایی میشیم..سر راه دختر دایی بزرگه

که هم محلی هستیم و میگیریم و میریم...

شب خیلی خوب و دلنشینی بود...خیلی خوش گذشت..

ساعت 1و نیم اومدیم خونه...

حمید خوابه و منم میخوام رمان بخونم....

 

در گوشی با خدا:خدا جونمممم میشه به خیر و خوشی تمومش کنی؟؟یعنی میشه واقعاااااا؟؟

غلط املایی هارو به بزرگی خودتون ندید بگیرین..اصلا حس ویرایشش نیست!

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱۱ ] [ ٢:٥۳ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

مامان و بابا رفتن تهران...من و حمید اومدیم پیش پسرا..فاطی رفته گرگان و جمعه صبح 

برمیگرده..

مثل همیشه که میام خونه مامان اول از همه شروع میکنم به جمع و جور و جاروبرقی..

خداروشکر گاز تمیزه.از گاز پاک کردن متنفرم..

شروع میکنم به اشپزی...

حمید از هایپر یه کیک خوشمزه خریده..چایی میزارم و با برو بچ کیک و تخمه رو میزنیم

به بدن..

صبح امیر حسین نمیره مدرسه...زورم میاد حسام و هم بفرستم..

به حمید میگم ولش..میگیرم میخوابم.  

ظهر از خواب بیدار میشیم..نهار بچه ها اماده اس..نهارشون و میخورن و یکم دراز

میکشم و 

استراحت میکنم.دل و کمرم درد میکنه...

واسه شام میخوام غذا درست کنم...

دنبال ابلیمو میگردم..کمه..میریزم تو غذا..حمید غذای ترش دوست داره...

میگردم دنبال اب نارنج تو جفت یخچال ها .هر بطری که پیدا میکنم یه انگشت میزنم توش و 

میچشم..

یه بطری گنده دیدم تو یخچال..میگیرمش و میرم طرف گاز.تا دست به در بطری میزنم

یهو درش با شدت پرت میشه و میخوره تو چشمم..

یه لحظه بود...به قد یه ثانیه...فشار ضربه زیاد بود...دستم رو چشمم بود...میترسیدم

دستم و بردارم...میترسیدم دستم و بردارم و خون بزنه بیرون.حمید از تو حیاط اومد.

گفتم حمید کور شدم و دوباره زدم زیر گریه...

خیلی نگران و ناراحت بود..گفت دستت و بردار..دستم و برداشتم..گفتم خون میاد؟

گفت نه...

گفت بریم بیمارستان...بیناییم همینجور کم کم تار و تار و تارتر میشد...دیگه تا به 

بیمارستان برسیم با چشم راستم هیچ جا رو نمیتونستم ببینم..همینجور زار میزدم..

امیر حسین زنگ زده بود به مامان...

مامان بهم زنگید..تا گفت چی شده دوباره زدم زیر گریه...طفلی خیلی نگران بود..

بابام هم باهام صحبت کرد و کلی دل داری دادن که چیزی نیست...

خیلییی درد داشتم..از همه بدتر اینکه هی جلوی چشم چپم و میگرفتم و با چشم

ضرب دیده ام نگاه میکردم هیچی نمیدیدم و میزدم زیر گریه...

دکتر چشمم و دید و گفت به مردمک انگار صدمه ایی نرسیده و نامه داد که صبح بدون 

نوبت بریم چشم پزشک...اخر شب بیناییم کم کم بهتر شده بود اما از درد داشت سرم و چشمم

میترکید...چشمم ورم کرد و پلکم کبود شده بود...

دوتا مسکن حمید بهم داد..اما فرقی نکرده بود و همچنان درد میکرد..مسکن سوم نمیدونم

چی بود که خوب شد دردش...

صبح حمید ساعت 10 اومد دنبالم و رفیم دکتر..از شانس زده بود که دکی تا یکشنبه تعطیله..

حمید تو خیابون ها دور میزد دنبال مطب چشم پزشک. 

از شانس دکتر چشم پزشک خودم باز بود و واسه ساعت 1و نیم ظهر نوبت داد..

حمید جلسه داشت.  رفت شرکت و منم گرفتم خوابیدم..

ساعت 1 و نیم حمید بیدارم.کرد..زودی اماده شدم و رفتیم..

دکتر گفت که یه خونریزی جزئی کرده و شدت ضربه خیلی زیاد بوده...قطره داد و گفت با 

ریختن این قطره مرزمک چشمم گشاد میشه و امکان اینکه تار ببینم زیاده...

دوشنبه قرار شد دوباره حتما بربم پیشش...

طفلی مامانم هر یه ساعت یه بار زنگ میزنه و خبر میگیره..گفت رفته حرم حضرت معصومه

و کلی دعا کرده..

مادرشوهر هم همینجور..اونم چندباره داره زنگ میزنه...

امیدوارم رو بینایی چشمم تاثیر بد نزاره...

الان اگه غلط املایی هست دیگه شرمنده...منم و یه چشم ضرب دیده و تار ..

 

 

در گوشی با خدا: خدا جونم لطفت و دیشب دیدم...عاشقتم خیلییی زیاد...

 

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/٥ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

دیشب تا دیروقت بیدار بودیم..حسام مثل همیشه زود خوابید و ما هم مثل همیشه 

بعد خوابیدن حسام بزم و شروع کردیم..خخخ

به حمید میگم تا تو فیلم و اماده کنی و بساط خوراکی هارو بچینی من اومدم..

میخنده و میگه پس تو چیکار کنی؟میخندم و میگم من اول با گوشیم ور میرم و بعد میام

میخورم.کار از این مهم تر؟والااا.

تا 3 و نیم داشتیم فیلم نگاه میکردیم..بعد فیلم حمید رختخواب و اماده کرد و منم شوت شدم

سر جام و گوشی به دست مشغول وایبر و لاین و اینستا و هزار تا چیز دیگه و صد البته رمان..

ساعت 4 و ربع بود که گوشی حمید زنگ خورد.

میخواس بره سر دیگ حلیم برو بچ شرکت.

18 تا دیگ بار گزاشته بودن . حمید دوباره لالا کرد و گفت بعد اذان میرم..

هر کاری میکردم بخوابم نمیشد..وقت اذان بیدارش کردم.دوتا سطل اماده کرد و رفت

حلیم گرفت.یکی واسه خودمون.یکی واسه مامانم اینا...

حمید که اومد یکم حلیم خوردیم و بیهوش شدیم..

ساعت 10 صبح حسام با غرغر بیدارم کرد..گشنه بود..خامه براش اماده کردم و دوباره

چپه شدم و خوابیدم..

ساعت 11 و نیم بود که مادرشوهر زنگید و گفت که زودتر بیایین...

حمید بیدار شد و با زور و کشیدن پتو از روم و کشیدن دست و پام و انگشت کردن تو 

گوش و چشم و دماغ بالاخره بیدارم کرد..

وضو گرفتم و ارایش کردم و حمید هم حسام و اماده کرد  و پیش به سوی ولایت..

تو راه با زورر چشامو باز نگه داشته بودم...

اذان و گفته بودن و من نمیخواستم بخوابم..نمیخواستم وضوم باطل بشه...

نزدیک اق امام.که رسیدیم جیغ جیغ کردم حمیددد دیگه نمیتونم چشام و باز نگه دارم..

نگه دار من نمازم و بخونم و بخوابم.خخخ

حالا راهی هم نمونده..کم کمش ده دقیقه...

گفت نگه دارم بخون..دیدم جدی جدی داره نگه میداره..گفتم نه بابا ولش..رسیدیم دیگه..

سیخ نشستم سر جام..شیشه رو دادم پایین و دستم و گزاشتم بیرون...

دیدم حمید طفلی هم پاشو گزاشته رو گاز...

زودی رسیدیم و منم تندی نماز و خوندم..

خاله بساط نهارو چاییش به راه بود.. بعد چایی و نهار حمید رفت تو حیاط حاج بابا 

والیبال...

خاله و پدرشوهر هم میخواستن با پیکان وانتشون برن اق امام زیارت..گفتن حسام و هم 

میبرن..

بعد رفتن اونا منم پریدم تو خونه..در حال و قفل کردم..

الان که فک میکنم من چه جوری تنها توی اون خونه پر از جن خوابیدم موهای تنم سیخ میشه..

پرده های حال و کشیدم و برق و خاموش کردم و سرم و گزاشتم رو بالش و خوابیدممم.

یه ترسی ته دلم بوددد.اما خواب قوی تر بود..

با سر و صدای خاله اینا از خواب بیدار شدم..

وضو گرفتم و نماز مغرب و خوندم...پدرشوهر هم از مسجد اومد و حمید هم اومد و رفت حموم..

چند مین بعد بساط چایی و مخلفات تخمه و اجیل و ردیف کردیم.. 

مادرشوهر زنگ زد به برادرشوهر که زودتر بیایین..

اونم گفت اول سر راه میرن خونه مامان جاری و بعد میان ..

ای مادر شوهر غر زد...

دیگه منتطر اونا نموند و چایی رو خوردیم..سه بار دیگه به برادرشوهر زنگید و بعد 

دو ساعت اومدن..

 

جاری رژ سیاه زده بود..هر چی نگاه میکردم شاید بنفش تیره باشه.اما نه..سیاهه..

دوباره نگاه کردم شاید قرمز اناری باشه..اما نه..سیاه سیاه بود..از این مدل که 

میگن تریاکی...

یهو حسام بهش گفت فهیمه جونممم..اونم گفت بعلههه..گفت این همه رنگگگگ.چرا رژ لب

سیاه زدی؟خخخ

همه زدیم زیر خنده..اونم گفت که اگه میدونستم تو اینقد نکته سنجی این رنگ و نمیزدم.خخخ

ظرف های شام و با حمید جمع کردیم و من شستم..

بعد شام هم بساط هندونه و لبو بود که من فقط یکم هندونه خوردم..

ظرف ها رو هم طفلی حمید جمع کرد و خودش شست..

به من چه..یه وعده من بشورم..وعده بعدی وظیفه من نیست!

ساعت 10 اومدیم خونه..

 

حسام زود خوابید..بنا بر دلایلی و سفارش فرزانه جون قرار شد چایی زعفرون درس کنم..

کتاب حافظ و هم اوردم..چایی زعفرونی هم اماده شد..

به فال اول به نیت خودم گرفتم..حمید هم اومد کنارم..

نیت کردیم دوباره و حمید هم به نیت جفتمون کتاب و باز کرد..

 

شب خوبی بود..خونه مامانم اینا دیگه فرصت نشد. حسام اگه مدرسه نداشت میرفتم.

اما واقعا دیروقت بود..

 دستم درد گرفت اوفففف..

فردا صبحونه خوری خونه دختر دایی بزرگه که همسایه اییم هستش..

خدا جونمممم عاشقتم یه دنیااااااااااااااااااا

 

بچه ها جونم دوباره میخوام صفحه نظرات و ببندم.چون من نمیتونم بهتون سر بزنم و نمیخوام

شرمنده شماها بشم..

شبتون عاشقانه..

 

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱ ] [ ٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

حسام و حمید رفتن...برق هارو خاموش میکنم..بخاری هم کم کم..

نوک انگشتام یخ زده...

میپرم زیر پتو..خرسی رو میزارم کنارم و گوشی رو میگیرم دستم..

میخوام یکم کتاب بخونم..اول گشت و گزارم و تو لاین و وایبر و بقیه چیزا میزنم..

حسام امروز امتحان ریاضی داره...

ریاضیش خداروشکر عالیه...اما اگه عجله نکنه..مشکل ما املاشه...بس که عجله داره..

من جای حسام استرس دارم..کلی بهش سفارش میکنم..صبحونه رو کامل میدم بهش..

میگه نمیحورم..میگم بخور امتحان داری..میگه چه ربطی داره؟

همه چی رو ناخواسته وصل میکنم به امتحان ریاضیش...

بعدش با خودم میگم همین خودمونیم که بچه هارو از امتحان میترسونیم..

میخوام دیگه هیچی بهش نگم.

اما نمیشه...تا وقتی که در بسته بشه پشت سرشون همینجور سفارش هام قطاره.

 

+دیروز نزدیک اومدن حسام از مدرسه بود که خوابم برد...با صدای زنگ بیدار شدم..

چشم بندم و نصفه و نیمه زدم بالا و بدون اینکه نگاه کنم حسامه یا نه در و باز 

کردم و رفتم تا غذاش و گرم کنم و و اماده کنم...

همینجور با لباس خیلی راحت منتظر حسام بودم که مادرشوهر در و باز کرد..

سلام کردم و با تعجب بسیار رفتم تو اتاق تا لباسم و عوض کنم.

ابگرمکن دوباره سوراخ شده..شبش حمید بهشون زنگ زده بود که بیان و حمید و پدرشوهر

ابگرمکن و باز کنن.اونا هم گفته بودن بعداظهر میان..

اما ظهر اومدن..خداروشکر نهارم که همیشه اماده اس...چند مین بعدم حمید رسید..

ابگرمکن و ردیف کردن و نهار و خوردیم و رفتیم مراسم هفت پدرعروس خالم.

 

دیگه حس نوشتن نیست..معده ام خوب نشد که نشد..

برم کتاب بخونم و لالا

فعلا.

[ ۱۳٩۳/٩/٢٤ ] [ ٧:۳۱ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

ساعت شده هشت و نیم..صدای هود رو اعصابمه...قیمه رو دیشب بار کردم.الان دوباره

زیرش روشن کردم.یکم دیگه مونده تا جا بی افته...برنجم و هم اماده کردم.

مونده فقط اینکه دم بکشه..

حمید رفته دنبال مامان و باباش ..امروز مدرسه حسام ساعت 10 باید بابابزرگ ها برن.

یه مراسمی گرفتن که والا نفهمیدم اخرش چیه..

خاله هم دیشب هماهنگ کردیم که اونم صبح با پدرشوهر بیاد و ما بریم استخر.

 

خواهرشوهر هم اونجاس.اونم میاد..

معده ام درد میکنه..

چند وقته ارامش فکری اصلا ندارم..

وسایل مدادرنگی رو خریدم...میخوام حرفه ایی مداد رنگی رو کار کنم..

دیشب یه مقداری سرم و با اون گرم کردم..

 

دیشب تو وایبر متوجه شدم که دخی دایی و خاله اش هم امروز برنامه استخر و دارن.

تعداد هر چه بیشتر باشه بیشتر حال میده..

 

دیروز دلم عجیب گرفته بود..قلبم میزد هزارتا هزارتا...

از بعد محرم زیارت عاشورا نخونده بودم...

بلند شدم وضو گرفتم و نشستم زیارت عاشورا رو خوندن..

دلم عجیب بازم زیارت عاشورا میخواد..

منتظرم..

منتظرم مهمونام بیان..

 

درگوشی با خدا: خدا جونممم چی بگم اخه..خودت که بهتر میدونی...فقط اینکه عاشقتم.

مثل همیشه حواست بهم باشه.پلیز پلیز پلیز

[ ۱۳٩۳/٩/۱٦ ] [ ۸:۳۱ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

فاطی اومد..الویه هارو اماده کردیم..توی پلاستیک مخصوص ساندویچ گزاشتیم.

حمید اومد و میوه هارو هم اماده کردیم..

چون ماشین دست ما بود قرار شد حمید بره ولایت دنبال خاله اینا...

اتفاقا همزمان با تولد حسام پیکان وانتی که ثبت نام کرده بودن هم رسید.

 

حمید و خاله اینا سر راشون رفتن و پیکان وانت و تحویل گرفتن و اومدن خونه..

خاله که رسید زنگ زد به برادرشوهر و اونا هم چند مین بعد رسیدن.

خداروشکر برخورد جاری و برادرشوهر فوق العاده بود...اصلا فک نمیکردیم..

 

مخصوصا برادرشوهر...مامان اینا بعد مسجد اومدن...

مامان که اومد دیدم خاله شیرین هم باهاشه..خیلی خوشحال شدم..

انگار مامان اینا که حرکت میکنن بیان خونه ما جلو در حیاط خاله رو میبینه که داشته 

میرفته خونه مامانم..

مامانم و میگه کجا؟اینم میگه تولد حسامه و بیا بریم..

خیلییی خوشحال شدم دیدمش.. 

مراسم دقیقا اونجور که میخواستم شد...همه چی عالی.

 

ولی خونه انگار زمین لرزه اومده بود.هه..هنو مهمونا که بودن دخی دایی بزرگه که

تقریبا همسایه اییم زنگ زد.

گفتش خونتون که خلوت شد زنگ بزن که با دخی دایی کوچیکه ما هم بیاییم..

 

بعد رفتن مهمونا ساعت 11 بود که زنگ زدم به دخی دایی و تند تند خونه رو تا اومدن

اونا جمع و جور کردیم و حمید جاروبرقی کشید و زود لباسش و در اورد که بره حموم

زنگ در صدا کرد..خخخ

دوباره لباس هاش و پوشید و مشغول پذیرایی از مهمون های تازه رسیده شدیم.

خوشبختانه همه چی به همه رسید..

نوشابه فقط یکی موند با 3 تا ساندویچ واسه خودمون و یکم هم کیک...

درسته که خیلی خسته شدیم اما می ارزید...

 

اینو دوست داشتم که همه خودشون اومدن..خیلی بهمون چسبید..

پسر گلم .عشق مامان.عاشقتممم..

زنده باشی همیشه مرد کوچک من.بوس بوس

[ ۱۳٩۳/٩/۱۱ ] [ ٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ سارا ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سارا هستم.متولد 1364.شوهرم حمید پسرخالمه و یه پسر به اسم حسام دارم. asara_bestgirl2009
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed