قالب وبلاگ



ساحل ارامش
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

قرارمون بود که پنجشنبه بعد نماز صبح حرکت کنیم سمت بابلسر..

حمید و حسام خوابیدن..هر کاری کردم نتونستم بخوابم..بعد اذان زنگ زدم به مامان..

گوشی رو برنداشت..به بابا زنگیدم..خواب بودن..بیدارشون کردم که زودتر نماز و بخونن

و حرکت کنیم..

تا حرکت کنیم ساعت شد 6 صبح..رفتیم خونه بابا..امیر حسین اومد تو ماشین ما..

محمد نیومد چون مسابقه فوتبال داشت..

خیلی ناراحت شدم..هر چی اصرار کردم گوش نکرد..

 

صبحونه رو تو راه خوردیم..یه املت خوشمزه...

ساعت هنوز 11 نشده بود که رسیدیم..

نسبت که اون دفعه که خودمون رفتیم خیلی زود رسیدیم..البته موقع برگشتمون هم زود شد..

 

یه ویلای قشنگ رو به دریا رو اوکی کردیم و بارو بندیل و گذاشتیم و رفتیم به سمت دریا..

مامان زد به اب..من و فاطی هم بعد چندتا عکس رفتیم تو اب..

امیر حسین و ساحل و حسام هم حسابی تو اب با ماهی ها سرشون گرم بود..

حمید و راضی کردیم که بیاد تو اب...

اومدن حمید تو اب همانا و خیس شدن ماها همان...

یعنی دیگه شال که رو سر من نبود...تا میرسید بهم همچین من و پرت میکرد تو اب که 

یه لحظه شک میکردم که این شوهرمه یا دشمنم..هه. فاطی طفلی رو که اگه گیر 

می اورد سرش و زیر اب نگه میداشت...

ما همه یه گروه بودیم و حمید تنها یه طرف...

 

با مامای هماهنگ کردیم که انتقام مارو بگیره.هه..مامانم رفت نزدیکش و همینجور که 

باهاش حرف میزد یهو هلش داد تو اب و خودش در رفت...

ما هم شروع کردیم به جیغ و دست زدن..

هر چند که مامانم تا همین الانم به قول خودش عذاب وجدان داره و همش از حمید

معذرت خواهی میکنه..اما مهم دل ماس که خنک شد..

 

بعد اب بازی رفتیم سمت ویلا و همه به نوبت رفتیم دوش گرفتیم..

من و فاطی که لباس های خودمون و بچه هارو میشستیم دیدیم یه بچه ماهی افتاده زیر 

لباسا..

حالا تو شلوار کی بود نمیدونم.هه

بچه ها همه گشنه..بابا و حمید زودی کباب و ردیف کردن و نهار کباب خوردیم..

گربه های اونجا هم به یه نوایی رسیدن..

من همچنان از شب قبل بیدار بودم اما اصلا احساس خستگی و کسلی نمیکردم..

دوباره بعد نهار رفتیم دریا...

ایندفعه بچه ها فقط به اب زدن...

شب هم بابا و حمید و فاطی رفتن خرید ..واسه شام ماهی خریدن که سرخ کنیم..

 

یکم واسه بچه ها پوره سیب زمینی درس کردم و مامان هم ماهی رو سرخ کرد و خوردیم..

 

هوا عالی...جامون معرکه..خیلی چسبیدد..خیلییی..

 

صبح زود بیدار شدیم..بعد صبحونه راهی شدیم دوباره سمت دریا..

مامان سوار اسب شد تا عکس بگیریم...کلی میترسید..یهو اقاهه گفت ببرمش؟گفتیم ببر...

هر چی جیغ جیغ کرد میترسم هیچکی گوش نکرد به حرفش.خخخخ..

 

بعد یه صبحونه مفصل ساعت 12 راهی شدیم سمت خونه...

اول ازادشهر که بودیم دایی زنگ زد به حمید که کجایی و بیا ولایت که میخوایم والیبال 

بازی کنیم..

حمید هم سرخوش..رفتیم ولایت...

 

بعد بازی سریع اومدیم گنبد..به حمید گفتم وسیله هارو همه رو بزار تو اشپزخونه تا من 

حسام و از حموم بیارمش بیرون و خودم همه چی رو جابه جا میکنم..

از حموم که اومدم بیرون دیدم طفلی تا یه حدودی رو جمع و جور کرده..

ظرف های مسافرتی رو هم فقط اب زده بود که من اصلا قبول نداشتم...

 

همه رو دوباره ریختم تو سینک و شروع کردم کف مال کردن..

هر چی هم که لباس برده بودم همه رو ریختم تو ماشین..خرسی رو هم انداختم..

حتی ساک ها..حمید غر میزد وسواس داری..هر کاری میکردم دلم قبول نمیکرد..

 

حسام گشنه بود و چشاش پر خواب..

حمید زنگ زد و واسه من پیتزا سفارش داد و واسه خودش و حسام مثل همیشه همبرگر..

شام و خوردیم و دیگه چشای من باز نمیشد..حسام خوابید..

خرسی هنو تو ماشین لباسشویی بود و منم حسابی خوابم داشت..

رفتم و برفی حسام و که اندازه خرسیه اوردم و بغل کردم و به حمید گفتم که هر وقت 

لباسشویی تموم شد خرسی رو در بیاره..

تخت خوابیدم..صبح بیدار شدم دیدم لنگای برفی تو بغلمه.هه

چه جوری سرو ته شده بود نمیدونم...

 

صبح خیلی دلم میخواست بعد اینکه حسام و راهی کردم بخوابم..اما نمیشد..

مدرسه واسشون جشن قرانی گذاشته بود..

ساعت 9 رفتیم مدرسه حسام..

جالب بود..براشون کیک سفارش داده بودن و قران بهشون جایزه دادن و بدمینتون و 

خلاصه اینکه برنامه جالبی بود..

 

حسام داره سرفه میزنه..فردا خونه دختر دایی به صرف صبحانه داریم.

دستم درد گرفت..

غلط املایی هارو بیخیال..

 

فعلا بای.

[ ۱۳٩۳/٧/٢۸ ] [ ۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

صدای بارون حالم و عوض میکنه..عاشق بارونم..عاشق این هوام..

حمید واسه حسام وقت ارایشگاه گرفته ساعت 5...

حالم بسیوررر بسیورر خوبه..دلم میخواد زودتر برن و بی افتم به جون خونه..

در و پشت سرشون میبندم..

سماور و روشن میکنم..تو این هوا فقط کافی میچسبه...

جارو برقی رو از کمد میارم بیرون..روشنش میکنم..حس میکنم خوب نمیکشه...

حمید طفلی چندوقته میگه این گیر داره انگار..یه نگاهی بهش میندازم.

بعلهههه..یه عالمه اشغال گیر کرده تو لوله اش..ردیفش میکنم..

 

اووووو به این میگن مکش..عالی شد...

یه جارو برقی توپ میکشم..حتی زیر مبلهارو هم تمیز میکنم...

یه گردگیری و طی هم میچسبونم بهش...

همه جا عالی و تمیز...

کافی هم اماده...

ساعت 5 و نیمه..تازه دراز کشیدم که حمید و حسام اومدن..

 

حسام زودتر از حمید رسید بالا..بهم میگه جلو چشای حمید یه تصادفی شددد..میگم جدی؟

میگه اره..میگم چرا خیسی؟میگه پیاده اومدیم...

میگم چی به چی زد؟میگه الگانس جلوی چشای حمید یه معلقی زدددد...

 

داشتم ازش سوال میپرسیدم که حمید هم رسید..بهش میگم چرا خیسین شما؟

میگه حریف حسام نشدم و پیاده اومدیم..حسام هم مثل من عاشق بارونه...

میگم تصادف شده بود؟

میگه اره یه الگناس با سرعت تمام تصادف کرد و چپه شد..

میگم وای طفلی..چه جوری؟

میگه پاش گیر کرد و چپه شد..میگم پاشششش؟؟

میگه اره..

میگم واااا..یعنی چی؟به حسام با سر اشاره کرد و گفت الگانسه دیگه..

تازه فهمیدم منظورش حسامه و حسام زمین خورده..

طفلی دستش زخمی شده بود..

الان دوتایی حموم هستن..

منم برم لباسای حسام و اماده کنم براش.

 

درگوشی با خدا: خدایا بابت تمام حسای خوب و حال خوبم شکرررررر

 

[ ۱۳٩۳/٧/۱٥ ] [ ٥:۳۱ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

ما برگشتیم..

همین!خخخخ

معده ام درد میکنه و من هنو نخوابیدم..بعله دیگهه..وقتی تو مسافرت قرص ها رو نخوری همینه.

شب اخر معده درد گرفتم وحشتناک..دوباره از شب اخری که شمال بودیم شروع کردم 

قرص هارو..

اما خوب گاهی دردش دوباره شروع میشه..

فردا اولین روز مدرسه حسامه..قرار بود خیر سرم امشب و زود بخوابم..

اما تا الان بیدارم.

مسافرت خیلی خوش گذشت..

هر چند که خودمون سه تا بودیم..

صبح از خواب بیدار میشدیم..صبحونه رو میخوردیم و ساعت 9 دیگه کنار اب و یا توی اب 

بودیم...

بعدش می اومدیم خونه و دوش میگرفتیم و لباس هارو شوشته میکردیم و میرفتیم از بیرون

نهار و میخریدیم و پیش به سوی دریا...

نهار و کنار ساحل میخوردیم..

اتمام حجت میکردم با حسام که دیگه تو اب نره.اما مگه حرف گوش میکرد..

دریا موج هاش شدید بود..هر دفعه میرفت تو اب منم باید میرفتم تا مواظبش باشم..

میزد به اب بعد نهارش..منم دنبالش..تا ساعت 4 اب بازی و دوباره به سمت خونه..

دوباره حموم و تا ساعت 6 استراحت و دوباره پیش به سوی رستوران و شام و میگرفتیم و 

باز میرفتیم دریا..

خوبیش این بود که دیگه حسام شبا تو اب نمیرفت..اما بازم لباساش و کثیف میکرد..

 

ساعت 10 یا 11 برمیگشتیم خونه و یه حموم سه باره و لالا..

و همینجور تکراررر..

 

فک کنم صدهزار تومن بیشتر که حمید پول اسب داد..حسام.عاشق اسبه..یعنی همینجورررر دور 

اسب ها میگشت..

از رو اسب سیاهه می اومد پایین و به قول خودش سوار اسب بزرگه گردن درازه میشد..

صاحب اسبها میشناختنش...

حسام و که میدیدن داره میاد می اومدن تند طرفش..

 

هه.باطری گوشیم داره تموم میشه...

 

احتمال زیاد تو یکی دو هفته اینده با مامان اینا بریم دوباره دریا..

گوشی رو بزنم به شارژ و برم مسواک بزنم و سعی کنم بخوابم..

 

 

درگوشی با خدا: خدا جونم هر چی که خیره انجام بشه..پلیز پلیز پلیزززز

 

غلط املایی هارو دیگه خودتون درس بخونین..با گوشیه و اصلا حسش نیست چک کنم.

تازشم معدم درد میکنه..بعدشم قراره بخوابم..

اهان دلم هم درد میکنه..

همینا دیگه

بای بای

[ ۱۳٩۳/٧/٥ ] [ ۳:۱۳ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

دیشب سردردم وحشتناک بود.با سه تا مسکن هم خوب نشد..انگار تو سرم با طبل 

میکوبیدن..

تا ساعت 3 با حمید بیدار بودیم و فیلم نگاه میکردیم.حسام دو روزه خونه مامانم ایناس.

مامانم زنگ زد و گفت که مدرسه ها نزدیکه و بفرستش پایین ما دم دریم...اینم سرخوش

با کله رفت.

به حمید میگم سرم داره میترکه.میگه گوشی رو بزار کنار و چشم بندت و بزن و بخواب.

خودش خوب میشه..

اما بازم خوب نشد که نشد...

چشم بند و بر میدارم و شروع میکنم کولی بازی که ای سرمممم...

بلند میشه و یه مسکن دیگه میاره و یکم پیشونیم و مشت و مال میده...

دوباره چشم بند و میزنم و نمیفهمم کی خوابم میبره....

 

مثل هر روز صبح بیدارم میکنه...مثل هر روز صبح چشم بندم به چشممه و برش نمیدارم..

میشینم سر جام...قرص ناشتایی رو میزاره تو دهنم..مثل هر روز صبح با خودم تو دلم 

غر میزنم که کاش بیدارم نمیکرد و من تازه خوابم برده بود..با چشم بسته دستم و 

میارم بالا و لیوان اب و میزاره تو دستم...اب و میخورم و لیوان و میارم جلوم...

لیوان و میگیره و من تلپ میشم سر جام و مثل همیشه که فک میکنم حالا چه جوری بخوابم

اما نمیفهمم کی خوابم میبره...

با زنگ در بیدار میشم...ساعت و نگاه میکنم..8 و نیم صبحه...غر میزنم که ای خدا چرا مردم

کورن و اسم و رو زنگ نمیبینن و اشتباهی زنگ میزنن..

چشم بند و دوباره میزنم و دراز میکشم...صدای دوباره زنگ بلند میشه...

نگاه میکنم ببینم کیه...لباسش شبیهه حمیده...

نگران میشم..این که خود حمیده...

ایفون و جواب میدم..میگه بیا بشین پشت فرمان و ماشین و هل بدم.ماشین روشن نمیشه..

لعنت به این شانس...

ماشین و دیشب تازه از تعمیر اوردیمش...

یه نگاه به گوشه حال میکنم..وسیله هامون اماده اس...

قراره ظهر بریم شمال مثلا...

 

 

میرم تو اتاق..فکرم مشغوله...مثل همیشه دستم میره رو تاپ حمید...حواسم میاد سر جاش..

در کشو دراور و باز میکنم و اولین چیزایی که میاد دستم و برمیدارم و میپوشم..

موهامو با گیره میبندم و شال میندازم سرم و میرم پایین..

طفلی حمید ناراحت واستاده...

بهش میگم چرا اینجوری شد؟میگه اصلا باطریش کار نمیکنه...

داره با پیچ و مهره هاش ور میره که یهو یه چیزی که سیم هارو به باطری وصل میکنه 

میشکنه...بهش میگم خوب دیگه کار از هول گذشت...

قرار شد بره اون قطعه مورد نظر و بخره و بره دنبال تعمیر کار کنار خونه و بیارتش ببینه 

چه مرگشه..

منم الان تو خونه ام و دلم میخواد بخوابم اما نمیشه...

پی ام های بچه ها تو لاین داره میاد رو صفحه..دلم میخواد برم جوابشون و بدم..

صدای زنگ دره..

حمیده..

من رفتم.

[ ۱۳٩۳/٦/٢٥ ] [ ٧:۱٢ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

ساعت 8 صبح باید حسام و میبردیم سنجش...

با الارم گوشی حمید بیدار شدیم...رفتم تو اتاق..تقریبا اماده بودم که حمید هم بیدار شد..

حسام و هم بیدار کرد..خداروشکر چون شب زود خوابیده بود صبح سرحال بود..

رفتیم به مکان.مورد نظر...خیلیییی گرم بود..

یه جورایی مثل هفت خان رستم بود...اول پرونده و بعد بینایی و شنوایی و یه دوتا چیز 

دیگه..

نمیدونم چرا من استرس داشتم...

واسه چشاش دوتا رو اشتباه گفت.یکی چشم چپ و یکی چشم راست..به خانمه گفتم ببرم

چشم پزشک نشونش بدم.گفت دوتا اشتباه طبیعیه...

 

گوش هاش هم خداروشکر خوب بود...

اما یه اتاق دیگه بود که بچه خودش تنها باید میرفت و ازش سوال میپرسیدن..

 

یه چند مین حسام تو اتاق بود و خانمه ازش سوال میپرسید...بعدش که تموم شد من و صدا کرد..

پرونده رو داد دستم..یه لبخند قشنگ بهم زد و گفت عالیییی بود..فوق العاده...

خوشحال شدم..یه عالمه..کلی هم خداروشکر کردم..

 

از اونجا هم رفتیم مدرسه اش و پرونده رو دادیم و تمام..اینم از این.

حسام هوس ماکارونی کرده بود..

حمید وسیله هارو خرید و مارو گذاشت خونه و خودش رفت بانک.

قرار شد که حمید اومد به حسام چیزی نگیم و سه تایی بریم حموم اب بازی..

 

تو این فاصله منم تند تند کارامو انجام دادم...ماکارونی رو که دم گذاشتم حمید اومد..

حمید ماکارونی دوس نداره.از شب قبل قیمه مونده بود.زیر برنج و روشن کردم و گاز و کم 

کردم و گذاشتم تو این فاصله هم برنج گرم بشه و هم ماکارونی دم بکشه.

 

حسام خوشحاللل که حمید میخواد باهاش بره حموم اب بازی و شیطنت..

اول اونا رفتن..لباسامو با تاپ حمید عوض کردم..

منم رفتم تو حموم.حسام کلی خوشحال شد ....

اول حمید در اومد و بعدشم من.حسام از حموم دل نمیکند..ادمکاش و هم برده بود و نشسته

بود تو لگنش..

یه چند مین بعد دیگه خسته شد و اومد بیرون..

حمید سفره پهن کرد و نهارو خوردیم و حمید جمع کرد و شست..

نماز خوندیم و من و حمید خوابیدیم تا 4...

 

بعدش بیدار شدیم و رفتیم بیرون دردر دور دور...

 

فردا مامان اینا از تهران برمیگردن...برای ظهرشون یکم غذا درس کردم..

نوبت اندوسکپی هم موند واسه چهارشنبه...امشب یه نمه دوباره درد گرفته..

 

چند روز پیش با دختر دایی قرار داشتیم بریم دور دور...

شوهر دختر دایی و پسرش ولایت بودن.

حمید و حسام خونه.

با دختر دایی قرار شد اول  بریم کافی شاپ..

بهش گفتم پایه ایی شام و هم بیرون باشیم؟گفت اره 

 

زنگیدم به حمید..گفتم واسه حسام ساندویچ سفارش بده و خودش هم اگه خیلی

گشنه بود یه چیزی بخوره که من شام بیرونم..اونم اوکی رو داد..

با دختر دایی رفتیم فست فود چیلی...پیتزا سفارش دادیم..دنگی دونگی حساب کردیم..

از اونجا هم پیاده رفتیم سمت فلکه..

به کافی شاپ گوارا رسیدیم.بهش گفتم من که جا ندارم..اونم نظر من و داشت.

همینجور که میگفتیم به هم که جا ندارم و حسابی سیرم و این حرفا،همینجورم میرفتیم

تو کافی شاپ...کافه گلاسه سفارش من بود و هویچ بستنی سفارش دختر دایی..

خیلی وقت بود که کافه گلاسه رو نخورده بودم..چقد بهم چسبید..

مثلا جفتمون سیر بودیم..

دیگه خیلی دیر وقت بود..زنگ زدم به حمید..اومد کافی شاپ دنبالمون..

دختر دایی رو رسوندیم و پیش به سوی منزل..

بچه ها امشب اصلا حوصله چک کردن غلط املایی هارو ندارم.

ببخشید دیگه..با گوشی همینه دیگه..

فعلا.

چشام پر خوابه...

درگوشی با خدا:خدا جونم من و ببخش و شکرررررر

 

[ ۱۳٩۳/٦/٤ ] [ ۳:٢۳ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

مثل همه پنجشنبه های این چندساله وسیله هارو جمع کردیم و پیش به سوی ولایت..

دختر داییم خونه مادرشوهرش بود..پدرشوهرش با پدرشوهرم پسرعمو هستن..

هانی دختر خواهرشوهرش هم اونجا بود..یک ریز تو لاین و وایبر پیام میداد که تو هم بیا

خونه مامان بزرگم و پیش زنداییم(که میشه دختر داییم)

هنو تو گنبد بودیم که شروع کرد به اس هم دادن.بهش قول ندادم...

به حمید گفتم من و میبری اونجا؟گغتش اوکی..

 

سر راه من و گذاشت اونجا...عصرونه رو با هم خوردیم.خیلی چسبید..

 

مادرشوهر و پدرشوهر خونه عمه حمید بودن..ختم قران داشتن..

حمید اومد دنبالم..گفت مامانم چند بار زنگ زده و گفته که عمه ناراحت شده و شما هم بیایین..

 

از همونجا یه راست رفتیم خونه عمه حمید..اولاش حالم خوب بود اما کم کم دیگه حالم رو 

به راه نبود..سرگیجه و درد لعنتی معده..یه حال بسیور بسیور بد..

ساعت 11 بود که از خونه عمه حمید رفتیم خونه مادرشوهر...

حمید خربزه اورد...

خربزه رو خوردیم و یکم با مادرشوهر و حمید گپ زدیم و اماده شدیم واسه خواب..

 

دراز کشیدن همانا و درد شروع شدن همانا و گریه کردن همان..

 

دوباره دردای افتضاح..حمید متوجه شد..رفت و واسم قرص اورد..قرص و خوردم .انگار

نه انگار...

چند مین بعد دوباره بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه...

گوله گوله اشکام میریخت..قرصارو پیدا کردم..یه دونه مسکن...

 

اومدم سر جام..اروم نشد که نشد..دردش تا قفسه سینه ام رسیده بود...

خیلی درد بدیه...

حمید گفت پاشو بریم تو حیاط...

 

رفتیم تو حیاط...نشستیم رو ایوان..یکم پشتم و مالید..مشت میزد پشتم..

یکم راه رفتم..

حمید شروع کرد باغچه هارو اب دادن..

یکم حرف زدیم..

 

از اون درد وحشتناک دیگه خبری نبود..

اومدیم تو خونه...

ساعت و نگاه کردم..دقیقا پنج صبح...

 

جمعه هم با مادرشوهر یه سر رفتیم خونه خاله بزرگه..عروس خاله ها و دختر خاله ها

جمع بودن همشون...

خوش گذشت..

شبش مادرشوهراینا خونه مامان جاری شام دعوت بودن..

خاله گفت پنج شنبه زنگ زده و گفته جمعه شام بیایین...

گفتم به چه مناسبت؟گفت والا خودم هم موندم..گفتش بهش گفتم نمیخواد و این حرفا..

اونم گفته ماه رمضون میخواستم دعوت کنم اما نشده..حالا بیایین...

 

قرار شد ما بریم اونا رو بزاریم خونه مامان جاری و خودمون بیاییم گنبد..

هر چی گفتم ماشین دست شما باشه گفت نه..گفت تو فردا میخوایی بری دکتر..

ماشین لازم دارین..

قرار شد واسه برگشتشون یا برادرشوهر برسونتشون یا عموی حمید..

دم در مامان جاری اونا رو رسوندیم و بای بای کردیم..

 

هنو از کوچه اشون کامل بیرون نیومده بودیم که یه شماره غریبه به حمید زنگ زد..

گفتم حمید یا مامان جاریه یا باباش..

مامان جاری بود..کلی به حمید اصرار که شما هم بیایین..حمید هم تشکر کرد و 

دعوتشون و رد کرد..

خدایی اگه مارو هم زودتر دعوت میکردن میرفتیم..

مامان جاری و باباش و حتی خواهرش خیلی به ما لطف دارن .

اما دیگه دعوت دم درشون خیلی ضایع بود دیگه...

 

اومدیم گنبد و سر را رفتیم خونه مامانم اینا..یکم اونجا بودیم و بعدش حسام و گرفتبم و 

پیش به سوی خونه..

فردا صبح مامان و بابا و برو بچ میخوان برن تهران...

امشب خداروشکر از اون درد بد خبری نیست..درد دارم اما خفیف..

فردا میخوام برم دکتر..احتمالا اندوسکپی هم کنه...

خیلی استرس دارم...خیلی میترسم...

برام دعا کنین..

مرسی

.

[ ۱۳٩۳/٦/۱ ] [ ۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

زل زدم بهش..یک ریز داره حرف میزنه..یهو میخنده..یهو جیغ جیغ میکنه..چقد داره

لنگ و پاچه اش و می خارونه..خوبه بعداظهر که من اومدم تازه از حموم در اومده بود..

امروز رفتیم با هم بیرون..با اژانس رفتیم و موقع برگشت همه راه و تا خونه ارزو اینا 

پیاده برگشتیم..

تلفنش و قطع کرد..الانه که شیرجه بیاد سمت من و بگه داری چی مینویسی..

 

تو راه به هن هن افتاده بود..اومدیم خونشون...مامانش مرغ و سیب زمینی گذاشته بود

اپز بشه واسه الویه..

ما که اومدیم اونا رفتن عروسی...

الانم من و ارزو خونه اییم..فوق العاده دپم..

چرا؟نمیدونم...

 

تازه شام خوردیم..نشست پای تلفن...منم ظرفارو جمع کردم و شستم...

 

هیییی نشسته داره عکسای مردم و تو تانگو نگاه میکنه و بیچاره هارو سوژه میکنه..

 

هوییییییییی..دلم ریخت...تلفن زنگ زد یهو..ما هم چسبیده به تلفن...

 

ای خداااا الان داشتن تو سرو کله هم میزدن هاااا.با قهر گوشی رو قطع کرد..

الان هرهر کرکرشون بالاس.

 

خدایا شفای عاجل عنایت بفرما..اگه بفهمه اینارو اینجا نوشتماااا. دهنم رسما سرویسه..

یا خدا باز پریدن بهم...

بابام اومده دنبال حسام...حمید هم خونه تنهاس...

واکسنش و زدیم..طفلی یه بغضی داشت..اما گریه نکرد..دستشم کلی ورم کرده..

 

یه بغض گنده تو گلومه..دلم گرفته..حمید خوبه..حسام خوبه..همه چی ارومه..

اما دلم گرفته...

خدایا شکرت..شکر..

 

[ ۱۳٩۳/٥/٢٩ ] [ ٩:٥٥ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

امشب خیلی هله هوله خوردم..حالت تهوع دارم با سرگیجه..خیلی حالم بده..

سه تا لیوان کافی پشت سر هم ...

وای حتی فکر کردن به چیزایی که خوردم هم حالم و به هم میزنه..

 

یه زره ابلیمو میریزم تو لیوان...

شاید حالم و بهتر کنه..خیلی احساس سنگینی میکنم...

ابلیمو رو میخورم...نمیتونم قورتش بدم..تو دهنم نگه میدارم..چشامو رو هم فشار

میدم و تا 3 میشمارم و قورت میدم..حالم بد میشه..اما خیلی کم بود..

 

یه زره دیگه میریزم تو لیوان و با سه شماره قورتش میدم...

خدایا خیلی حالم بده..کارد بخوره به این شکم..چرا سرم هم درد گرفت..

یه وقت نخوابم و دیگه بیدار نشم؟؟

 

چند شب پیش دوتا پسرعموهام با خانم هاشون شام اینجا بودن..قرار شد تو شهریور

با هم بریم دریا..

 

قراره تو همین هفته واکسن حسام و بزنیم..بدتر از من از امپول خیلی میترسه..

تا یادش از واکسن می افته میزنه زیر گریه و منم مجبورم بهش دروغ بگم که 

واکسنت امپول نیست و از این قطره خوراکی هاس...

اول شهریور هم سنجش داره و بعد اون میریم مسافرت..

 

امشب و اصلا دوست ندارم..

حالم بده...خیلییی بد....

حمید و حسام راحت خوابیدن..حمید لباس تنش نیست...

بیدارش میکنم و بلیزش و میدم تنش کنه..

 وای حسام چرا سرفه میکنه..خدا کنه مریض نشه..

سرم درد میکنه..از حالت تهوع متنفرم..سرم گیج میره و چشام هم درد میکنه..وای

چقد من مریضم امشب..

حوصله نوشتن ندارم.

فعلا

درگوشی با خدا: خدا جونم...ارامش و به همه بده.مخصوصا......خدایا شکر.شکر

 

[ ۱۳٩۳/٥/٢٧ ] [ ٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ سارا ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سارا هستم.متولد 1364.شوهرم حمید پسرخالمه و یه پسر به اسم حسام دارم. asara_bestgirl2009
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed