قالب وبلاگ



ساحل ارامش
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

چشام پر خوابه..با چشای نیمه با زل زدم به خانمی که داره سخنرانی میکنه..

حس میکنم الانه که چشام بسته بشه و ابروم بره...یه نگاه به مربی حسام میکنم..

هم داره به سخنرانی خانمه گوش میده و هم یه چیزایی رو یاداشت میکنه..

یکی از مامان بچه ها بلند میشه که بره..میره جلو از خانم انصاری عذرخواهی میکنه

که نتونسته تا اخر مراسم بمونه و کار داره باید بره..

همینجور گیج و کسل زل زدم به حرکات لباشون و به حرفاشون گوش میدم...

یهو خانم انصاری گفت میموندین پذیرایی میشدین بعد میرفتیم...

نیشم باز شد...حس کردم چشام دیگه نیمه باز نیست...باز شده قشنگ.خخخ

مهمونی رفتن و جدا از همه چیزاش از این یه موردم خوشم میاد که نمیدونی طرف

چی درست کرده و با چی میخواد پذیرایی کنه..خوشم میاد...

البته تو مهمونی غذا واسه من در درجه اخره ها..نه که فک کنین واسه شکم میرم

مهمونی..اما خوب خوردن هم واسه من لذت بخشه..

 

کسی قرص ضد اشتها میتونه بهم معرفی کنه..خخخخ

 

مامانیم وسایل سالاد الویه اورد تا براشون درست کنم...

اول برده بود مامان و خونه رسونده بود..بعدش وسایل و برا من اورد...

با حمید اومدن بالا تا یه چایی بخورن...

این روزا عصرها دوست دارم واسه چایی خوردن یا یکی بیاد خونمون یا اینکه من برم

خونه یکی...هوا هم عالییییییی..حسابی میچسبه ..

دیروز با خاله شیرین رفته بودیم بیرون سفارش میز تی وی بدیم براش..

موقع برگشت زنگیدم به حمید که سماور و روشن کن و با خاله اومدیم خونه ما..

حسابی بهم چسبید...

 

فردا دختر خالم واسه پسرش مراسم دندونی داره..دی جی هم قراره بیاره..دی جی 

خانم..تا به حال ندیده بودم..

به نظرم خیلی بایی جالب باشه..

 

صدای جیغ جیغ حمید و پسرخاله از تو حال میاد..

چه هوای توپی هم هست...باد پرده رو تا سقف میده بالا....

چقدددد این هوا رو دوست دارم...

 

حسام هی لابه لای حمید و پسرخاله میچرخه و پارازیت میندازه براشون..

صدای چریک چریک تخمه شکستن های اونا با صدای باد و بارون یکی شده...

باد چه یهو شدید تر شد...

امکان داره برق الان قطع بشه!

 

اه..چقدم بدم میاد از فوتبال...هی این میگه اه..هی اون میگه اه..

خوشبختانه تیم مورد علاقه شون یکی جلویه...

هنوز حموم نرفتم...

تا برق قطع نشده من حموم و برم..

فعلا.

[ ۱۳٩۳/٢/۳ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

گوشیش زنگ میخوره..من و حسام همینجور داریم میزنیم تو سر و کله همدیگه.

اخمخ بوشور رفته جلو هم نشسته..مثل همیشه..دم در حیاط که رسیدیم من بدو و 

حسام بدو که کی زودتر جلو بشینه...هرچند که من یه نمه زودتر رسیدم اما

اخمخ رفت با هرهر جلو نشست...

 

ماشین و کشید کنار و شروع کرد با مامانش حرف زدن...

اینقدددد بدم میاد از بستنی خوردن حسام تو ماشین..همه جارو به کثافت میکشه..

نصف بستنیش مونده بود و چون دومین بستنیش بود میگفت دیگه نمیخوره و 

خودشو از بالای صندلی کشیده بود جلو و هی این بستنی شلکی رو پیشکش 

میکرد به من...

منم همینجور جیغ جیغ میکردم...

در ماشین و باز کردم و با یه نشونه گیری الکی انداختمش تو جوب...همچین

نشونه گیری دقیق نمیخواست..لب جوب بودیم دیگه...

همچین وجدانم قلنج شد..اصلا دوست ندارم از ماشین چیزی رو بندازم بیرون..

حتی شده تو جوب...اخه تو جوب اب هم درست نیست چیزی بندازیم..

قلنج وجدانم و شکستم و گفتم حالا مگه یه چوب بستنی کجای این جوب اب و 

میگیره؟بستنیش هم که اب شد و رفت؟

اما پلاستیکش چی؟

در حین تفکر چشمم افتاد به لب و لوچه اویزون حسام...

داشت نوچ نوچ میکرد...

میگم باز چیه؟؟؟

میگه ای باباااااا..این حمیدم دیگه زرنگ شده...

یه لبخند یه ورکی زدم..

دلم خنک!حواسش خوب جمه...چون جریمه سختی رو حسام براش در نظر گرفته..

یه جوجه دیگه تا جوجه هامون بشن اندازه اعضای خانواده..خخخخخ

 

شنبه صبح زنگ زدم به خیاط مادرشوهر..البته همچین صبح هم نبود..ساعت 12 بود..

حالا خیلی هم مهم نیست چه ساعتی بود..

زنگ زدم و گفتم یه لباس واسش اماده کنه و سریع ترین زمان ممکنش کیه که برم

و لباس و تحویل بگیرم؟

گفت فردا بعداظهر..

منم خوشحال...

بعلههه همچین عروس خوبیم من...اصلا هم به این چند مدت پیش فک نمیکنم که

چی شد و چی نشد...

اصن به این فک نمیکنم که پنجشنبه وقتی رفتیم خونشون و بهش سلام کردم

فقط کله اش و بالا و پایین کرد چون من همونجا جلو حمید بهش گفتم که من بهت 

سلام کردم انگار متوجه نشدی و فقط سرت و بالا و پایین کردی..

اصنم به بهونه هاش فک نکردم..عیبی نداره..همون لحظه تو جو موجود بوده..

 

خوب من و هم جو میگیره گاهی..اما نوع جو ها فرق داره..جو مثبت داریم و جو منفی...

اصن مهم نبودا..مهم بعدش بود که حسابی تحویلم گرفت..

بعله من ناراحت نمیشم..

چون من عروس خوبیم...اصنننن به این فک نمیکنم که نور چشمیش کیه..چون

من عروس خیلییی خیلییی خوبیم...

مهم پسرشه که حمید و دوس داره و صد البته که حمید هم من و دوست داره..

 

امروز میریم لباس و تحویل میگیریم و یه سر میریم خونشون...

 

واسه مامان خودم خیلیییی فک کردم..نه من به نتیجه ایی رسیدم نه حمید...

بهتره ک پول بهش بدم چون فک میکنم بیشتر به دردش بخوره...

اینو میدونم که تا الان به هرچی که دلمون خواسته رسیدیم اول خدا و دوم خدا و 

سوم دعا های پدر و مادرهامون بوده...

 

بعلهههه من عروس خوبی ام...خیلی هم خوب...خود شیفته خودتونین.. 

من ناراحتم؟نه!

همچین ولی حرص دارمااااا؟نه!

من فقط عروس خوبی ام..همین

درگوشی با خدا: خدایااااااا سلامتی و شفای همه مریض ها..

 

[ ۱۳٩۳/۱/۳۱ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

اول اینکه پرشین خر است..

 

چند روزی بود که دندون حسام لق شده بود..هر دفعه که چشمم بهش می افتاد 

تموم تنم ریش میشد..موقع صحبت کردن همیشه سعی میکردم که زل بزنم 

به چشماش اما هی دوباره چشمم میخورد به دندون کج شده اش..اصن یه 

حال بدی بهم دست میداد و موهای تنم مور مور میشد . 

چند روز پیش خونه مامانم اینا بود..

ساعت 11 اوردنش خونه..داشتم با گوشی ور میرفتم...اومد نشست کنارم و شروع

کرد به حرف زدن...

دیدم یه مدلی حرف میزنه..نگاش کردم دیدم لبش و جمع کرده تو دهنش که یهو 

چشمم خورد به جای خالی دندونش...

گفتم بالاخره افتاد؟خندید و گفت اره...

همیشه به خاطر اینکه لج من و دربیاره هی دست میزد به دندونش و هی اینور ور

و اونورش میکرد و منم هر چی دری وری بلد بودم بارش میکردم..

ا ونم زل میزد تو چشام و دندوناش و نشون میداد و میگفت مگه چیه؟

بهش گفتم چه جوری افتاد؟

گفت امیر حسین کند..

همونجا گفتم حمید چه خوب..از این به بعد اگه دندونش لق بشه بگیم امیر حسین

بکنه..چون حمید هم دل نداره..

بازم داداش 12 ساله خودم.

 

 یه پلاستیک هم دستش بود..تو پلاستیک یه دستمال بود...

دستمال و در اورد و بازش کرد و دندونش و در اورد و نشون من داد..یهو پریدم هوا..

پسره خنگول...به حمید گفتم که بیاد دندونش و برداره..حمید هم دندونش و برداشت

و گذاشت تو پوشه یادگاری هاش...

 

+ بنا به دلایلی تا چند روز یه مهمون عزیز داریم

یه پسر گوگولی..نمیدونم چند سالشه..خودم قبلا یه پسر داشتم اما حیف...

به احتما 90 درصد مال خودمون بشه...تا یه حدودی حرف هم میزنه و چندتا کلمه رو

بلده بگه...

چندروز پیش نهار حسام و دادم و داشتم ظرف هارو میشستم..حسام ولش کرد تو خونه..

اومد و نشست رو سینک..فهمیدم دلش اب بازی میخواد

یه ظرف و پر اب کردم و گذاشتم تو سینک..زودی پرید و شروع کرد به اب بازی.. 

به خاطر وحشی بازیش تو اب بازی همون یه بار تو سینک خودشو شست و بعد 

اون یادش دادیم تو حموم خودشو بشوره..

عکس از پسرمون مینا دارم اما با گوشی نمیتونم بزارم..

صفحه کلید کامی هم فعلا خرابه...

 

+پارسال تو ایام عید واسه حسام دوتا جوجه خریده بودیم..البته به قول حمید 

به اسم حسام بود اما برای من..بس که من قربون صدقه اینا میرفتم...

امسال هم بهش گفتبم براش میخریم ..اونم نه یکی و نه دوتا 5 تا...

اما هر چی گشتیم جوجه پیدا نکردیم...

اولش نق و نوق میکرد که شما بهم قول دادین..اما وقتی با خودش رفتیم جای

پارسالی و بازم نبود دیگه گیر نداد...

 

امروز صبح با خالم رفته بودم بیرون و نشد که درست درمون بخوابم...

ظهر نهار حسام و دادم و جمع و جور کردم و خوابیدم...

با صدای جیغ جیغ حسام از خواب بیدار شدم..فک کردم باز مینارو از قفس در اورده..

اومد نشست رو تخت..دستش یه پلاستیک بود..

صدای جیک جیکشون خونه رو برداشته بود...

حمید خان سر راش دیده بود و خریده بود...

بعدشم رفت از سوپری محل یه کارتن بزرگ خرید و منم کف کارتن و سفره یه بار

مصرف انداختم...

غذا هم براشون خریده بود...

بهش میگم طلا و مینا کم بودن تو رفتی جوجه هم خریدی!

همینجوریش که طلا تنها بود حسام مارو دق میداد...همش تو خونه ولو و طلا هم گیر

من..همش دلش میخواد بیاد رو شونه من بشینه...

بعد طلا که مینا اومد حسام هر دو رو با هم ازاد میکنه...

مینا باز به حمید وابسته اس..نمیدونم چرا؟روزای اول فقط با حمید حرف میزد...

حموم رفتن و هم در اصل حمید یادش داد..چون همش دنبال حمید بود..حمید هم رفت

تو اتاق و در حموم و باز کرد و رفت تو حموم..اونم دنبال حمید..اب و که دید

خودش فهمید چی به چیه و شروع به اب بازی کرد...

 

حسام خان طلا رو میاره از قفس بیرون..در قفس مینارو هم باز میکنه و مینا هم 

میپره بیرون...

جوجه هارو هم از کارتن در میاره...

جوجه ها جیک جیک میکن..طلا سوت میزنه و خودشو لوس میکنه و مینا هم 

صداهای عجیب و غریب در میاره از خودش...

این است جمع هفت نفره ما...

فعلا.

درگوشی با خدا:خدا جونم من تورو ای لاو یو یه دنیااااااااااا

 

[ ۱۳٩۳/۱/٢٤ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

از خونه مادر شوهر برمیگشتیم...حمید خیلی شیک داشت تو راه با گوشیش حرف میزد..صحبتش تموم شد..حسام زودی

ازش پرسید که من همیار پلیسم اره؟حمید هم ریلکس گفت اره پسرم..

حسام بهش گفت چون داشتی پشت فرمان با گوشی صحبت میکردی منم میخوام

جریمه ات کنم و جریمه ات هم اینه که بری همین الان برام اسباب بازی بخری...

هیچ کاریش نمیشد کرد و حرف حساب جواب نداره...

رفتن و یه موتور اسباب بازی خرید...

اصلا حوصله نداشتم از ماشین پیاده بشم...

هم اینکه معده ام دوباره درد گرفته بود و هم اینکه حسام خرید کردنش افتضاحه...

خیلی سخت پسند میکنه اسباب بازی رو اخلاقش اینجوری نیست که هر چی رو

دید بخره...اگه پسندش نشد نمیخره...

خوبیش هم اینه که رو هر چیزی دست بزاره میپرسه که این خیلی گرونه یا نه؟

اگه بگیم اره گرونه میگه پس نمیخوام و بعدا میخریمش...

دوست دارم این اخلاقش رو...

 

دیروز رفتم گرگان دکتر..گفت همش به خاطر استری و اعصابه...نمیدونم والا..

چندتا قرص داد که شد پنجاه هزارتومن...

یه قرص جویدنی که مثل ذغال میمونه...

کل دهنم سیاه میشه و خیلی بد مزه اس..

دوباره باد شدید شروع شده..احتمال اینکه برق ها قطع بشه زیاده...

فعلا

[ ۱۳٩۳/۱/۱٧ ] [ ۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

مهمون تازه وارد داریم..قراره شب خونمون بخوابه...به نظر که بچه خوبی میاد..حمید از همون اول هم از قد و قواره اش

زیاد خوشش نمی اومد اما من خیلی دوسش دارم..

حسام هم کلی ذوق میکنه..

البته میگفتن یه هفته خونه ما باشه اما نگه داریش خیلیییی سخته...

من مبل ها و میز تی وی و دکوری های بلوریم و خیلی بیشتر از مهمونمون دوست دارم...

حالا قراره که امشب و خونه ما باشه و فردا  ببریمش خونشون..

اینقدددد که حسام اصرار کرد..

بهار اینا امشب خونمون بودن..گفتن اخر وقت میاییم که دیگه مهمون نیاد خونتون...

ساعت 11 بود فک کنم که ما از خونه خاله شیرین اومدیم و زنگ زدم به بهار که ما

خونه اییم و بیایین...

بیشتر از بهار و عباس منتظر ساحل بودیم ...

زنگ و که زدن حمید گفت ساحل و نیاوردن...

کلی سر بهار جیغ جیغ کردم و گفتم زودی برو بچه رو بیار...

حسام هم شروع کرد به گریه..

بهار زنگ زد خونه بابا و بهار و اوردن!جیگر شده..خیلیییی ناز حرف میزنه...

تا 2 بودن خونمون...

موقع رفتن بردیم رسوندیمشون...

حسام گیر داد که برم هانی رو یه لحظه ببینم...

بهار و عباس و حسام رفتن تو خونه...

بعد چند مین دیگه دیدم سه نفری رفتن و چهار نفری برگشتن...

عباس گفت هانی رو ببرین امشب خونتون...

 

من و حسام و حمید و هانی برگشتیم خونه...

حسام سرش با هانی و طلا گرم بود و من و حمید شروع کردیم به جمع و جور کردن..

غذای حمید و گرم کردم که از حموم در اومد بخوره...

امروز ظهر الکی الکی باهاش سنگین بودم...

 

خیلی هم دیر از خواب بیدار شدم..یه بار بیدار شدم و یکم با گوشی ور رفتم و باز

خوابیدم...

بیدار که شدم خیلی احساس کسلی میکردم..حسام هم شب قبلش خونه بابام مونده بود..

رفتم دوش گرفتم..

بهتر شد حالم...

ساعت و نگاه کردم...نزدیک اومدن حمید بود..

شروع کردم به ارایش کردن...

امروز دیگه نوبت ماست...

این چند روزه همش من میزبان بودم..مهمون می اومد از ساعت 6 تا 1 یا 1 و نیم شب..

مادر شوهر مسافرت بود و این چند روزه ما

بی ماشین مونده بودیم...

نیم ساعت از اومدن حمید گذشت...

دو دل بودم که زنگ بزنم بهش یا نه...زنگ نزدم...

چند مین دیگه که گذشت دیدم اومد خونه...

تو اتاق داشتم اماده میشدم...جلو اینه بودم..اومد پشت سرم و سلام کرد..

بهش گفتم علیک سلام..

بهش گفتم انگار ساعت اومدنت به خونه فراموشت شده..هیچی نگفت..

بهش گفتم یا شایدم دوست نداشتی بیایی خونه..

بازم چیزی نگفت...

بهش گفتم چه عجب دلت از شرکت کنده شد..هیچی نگفت...

دستش و اورد بالا و پلاستیک و گذاشت رو میز اینه و گفت که ببخشید دیر شد..

رفته بودم برات اینارو خریدم...

از رو نرفتم...خجالت کشیدمااااا..یه عالمه..اما...

یه نگاه یه وری به پلاستیک کردم...پیتزا خریده بود با سالاد...

با همون لحن طلبکارانه بهش گفتم میرم غذات و گرم کنم و تو هم سفره بنداز...

موقع غذا خوردن خوشبختانه جو عوض شد...

میدونم زن بدی ام اما نه همیشه....

 

کجا بودم و به کجا رسیدم؟؟چی میگفتم؟؟

اینکه خلاصه من امشب مهمون دارم...

بهار زنگ زده که در قفسش و باز بزار که بره رو قفسش بشینه وگرنه افسردگی

میگیره..میگم خدا لعنتت کنه چرا زودتر بهم نگفتی..من اگه میدونستم قراره 

دو قغسش باز باشه غلط میکردم می اوردمش امشب...نصف مبل ها چرمه..

اینا هم چرم و میجون انگار...

حمید که رفت حموم در قفس و باز کردیم...

قفس هم رو زمین...حمید از حموم در اومد...

شروع کرد به غر زدن که چرا در قفس و باز کردین و الان چه جوری بندازیمش تو قفس...

همچین یه کوچولو میترسه..رو در نمیاره اما تابلو هستش...

شامش و گرم کردم...

سفره انداخت و منم شروع کردم به طی کشیدن...هانی رو قفسش جیغ جیغ میکرد و 

بالاش و باز میکرد..

زنگ زدم به بهار...میگم بیشعور تو که میگی نمیپره..این داره رو قفسش بال بال میزنه...

همش میخندید...

گفت باور کن نمیپره و داره بال هاشو فقط باز میکنه...طی به دست تو اشپزخونه

با بهار حرف میزدم که یهو هانی از تو حال از رو قفسش اوج گرفت بیاد رو سر 

حمید بشینه که حمید لقمه به دست خودشو خم کرد و هانی هم صاف اومد

نشست رو سر من...

دلم میخواست بهار و تیکه تیکه کنم...مرده بود از خنده...هانی دوباره از رو سر 

من پرید رفت رو قفس طلا نشست...

حمید قهر کرد و رفت تو اتاق و در و بست...

همش حرکت حمید می اومد جلو چشمم و همینجور میخندیدم و استرس 

هم داشتم که چطور این ورپریده رو بندازمش تو قفس..

 

خوشبختانه بچه خوبی بود و در قفس و باز کردم و بردم طرفش..اونم رفت تو قفس...

حمید هم بعد اینکه خیالش راحت شد اومد شامش و خورد...

کاسکو خیلی دوست دارم اما وسایل خونم و بیشتر دوست میدارم...بعلههه..

 

اگه یک درصد قرار بود کاسکو بگیرم الان شده زیر صفر درصد...

قربون طلای خودم برم من...

خیلی خسته ام..برم بخوابم..اصلا نفهمیدم این پست چی به چی شد..

 

در گوشی با خدا:خدایا شکر شکر شکر شکر

[ ۱۳٩۳/۱/٧ ] [ ٢:٤۱ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

امشب هر وبلاگی که سر زدم همش در مورد حاملگی و ویار و حالت تهوع و سرگیجه و سرم و این چیزا بود..

اقا چرا من از این بی اشتهایی ها نداشتم؟؟؟تازشم اشتهام چندین برابر شده بود..

هر روز هم هوس یه چیز میکردم...

تا اذان صبح باید دهنم میجنبید..اونم بیشتر با غذا و نوعش هم بیشتر تاس کباب و

ماکارونی...

تازشم صبح با دل ضعفه از خواب بیدار میشدم و نون و پنیر و گردو میخوردم و باز 

تلپ میشدم تو رختخواب!

چرا هوس زن حامله اینقد مهمه؟؟

مثلا من حامله که بودم تا هوس یه چیزی میکردم همه بسیج میشدن که اون چیز و 

پیدا کنن!

اما چرا الان هوس یه چیزی کنم مهم نیست اصلاااا تازشم بعضی وقتا یه صدایی از

یه جایی در میاد که ای کارد بخوره به اون شیکم....

هوس....

اصن هوس درسته یا حوس؟؟ نه همون هوس درسته...

خلاصه اینکه هوسمون هم مثل ادمیزاد نبود...

یادمه از همون اوایل بارداریم هوس مشروب کرده بودم...هه..خنده خنده...

تو خانواده ما اصلا همچین چیزی جایی نداره!

اما من هوس کرده بودم...

هر روز که حمید از سر کار می اومد خونه کلیییی جیغ جیغ میکردم که چرا برام 

مشروب پیدا نکرده و نیاورده...

طفلی حمید...

تلف شد بچه دست من...تلف و درست نوشتم؟؟نصفه شبی زده به سرم...

همش تقصیر الهامه...واسم تو وایبر داشت دعا میکرد که کابوس ببینم ...

کابوس تابلو..کابوس انتر خانم...

نخوابیده دارم کابوس میبینم!

 

کجا بودم؟اهان!

خلاصه اینکه هر روزززز حمید من و میپیچوند و میگفت فردا دیگه برات گیر میارم..

و جالبیش اینجا بود که فقط وقتی از سر کار میخواس بیاد خونه من منتظر مشروب بودم..

یعنی اگه غروبش میرفت بیرون اصلااا بهش گیر نمیدادم..انگار که طفلی تو کارخونه

مشروب کار میکرده...

هر روز وعده روز بعد...

 

یه شب قبل خواب باهاش اتمام حجت کردم که فردا بدون مشروب خونه نیا..تهدیدش 

هم کردم...ولی با عرض شرمندگی متن تهدید یادم نیست...

بعداظهر حمید اومد...

دیدم دستش پلاستیکه...رفت تو اشپزخونه...

منم خوشحاللللللل...

دیدم یه گیلاس دستشه و توش یه مایع قرمز خوشرنگگگگگ...

بعلههههههه....

ولی نفهمیدم دلستر بود؟ایستک بود؟ هر چی که بود مشروب نبود...

مهم اون هوس بود...بعلههههه...

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢٥ ] [ ٢:٤٥ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

خودمو همه رو گول میزنم و میگم هنوز خونه تکونی حال و اشپزخونه زوده!بزار بیان اول اپن و نصب کنن بعد.

همه هم حرفم و تایید میکنن که اره بابا...باز دوباره کثیف میشه و چه کاریه و این حرفا...

 

دیگه خبر از دل پر اشوب من ندارن که...

 

حرفم و عوض میکنم..میگم که امروز دیگه هر جوری شده میخوام خونه رو تمییز کنم..

چه ربطی داره به اپن؟مگه میخوان دستاشون و بمالن به کابینت ها و سرامیک ها؟

جالبه که بازم همه حرفم و تایید میکنن!چه همفکرهای خوبی دارم من!

 

خرید حمید و حسام تموم شده..یه روز باید برم خونه خاله شیرین تا شلوار های حسام و 

کوتاه کنه..اون یه روز باید حتما قبل عید باشه..

اما خوب کی اخه؟؟هم اون کار داره هم من!

هنو کیف نخریدم..

دنبال یه کیف دستی هستم اما نمیدونم چرا هیچ کدومش به میلم نیست!

خدارو شکر که رو بالشتی هارو شستم..یه کار از کارام کم شد...

واسه حمید جلسه گذاشتن..

رفته شرکت..گفت یه ساعته میام تا شروع کنیم تمییز کاری...

یه ساعت شده یک ساعت و نیم و هنوز حمید نیومده...

 

دلم میخواد خودم بلند شم و شروع کنم به تمیز کردن تا حمید بیاد اما مرگ بر گشادی!

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢۳ ] [ ٥:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

کتفم درد میکنه..چرا؟؟میتونه مثلا از کار کردن باشه..یا شایدم از اینکه زمستون تو خونه لباس مناسب نمیپوشم..شایدم 

مثل همیشه ربط پیدا میکنه به حموم های شبانه!!

نمیدونم..مهم اینه که دردش خیلییی بده...

 

چقد خسته کننده بود امروز...

حالا من چه جوری بخوابم؟؟؟

 

چقد از عادت های خودم بدم میاد..چرا من اینجوری ام؟؟

 

دلم میخواد رو تخت کنار دیوار بخوابم..نه که فک کنین دیوار و دوست دارم ها..نه..

از این که سر تخت بخوابم میترسم..بعلههههه..

 

بعدشم حالا چیکار کنم من؟؟

اخ جون دوباره یادم از اتاق خواب ها افتاد...

 

چه خوشگل شدن امشب...ذوق میکنم...

 

درد دستم بهتر شد!!یعنی دردش عصبی هم میتونه باشه! شاید...

 

اهان!اتاق خواب ها از ساعت ۲ تکونده شد تا ۱۰ شب...

 

طفلی حمید...همین که از رسید رفت حموم و بعدش که در اومد گفتم شروع کنیم...

ساعت ۳ قرار بود بیان واسه موکت....

 

خدای مننننننن...چقد قاراش میش...

مهم اینه که بالاخره تموم شد!

 

وسایل ها خیلیییی بهتر از قبل تو اتاق ها چیده شد...

 

موکتمون و دوست دارم...

 

حالا تکلیف من چیه؟؟

اصن تکلیف حمید چیه؟؟

اقا من دوست ندارم اینور تخت بخوابم...

 

چرا من عادت دارم حمید سمت چپم بخوابه؟؟

با این جا به جایی تخت حمید سمت راستم میشه...

 

من امشب چه جوری بخوابم خوب...اصلااااا نمیتونم...

بعدش باز چرا خونه مادرشوهر حمید اگه سمت چپم بخوابه من نمیتونم بخوابم؟؟

 

مشکل چیه؟؟چه جوری میشه اونوقت؟؟شاید یه دلیلش خرسی باشه!!

 

اهان!اره...

اما نه..چه ربطی داره؟؟

 

چقددددد بدنش داغه!! اوفففففف...بعد چرا روش پتو انداخته؟

یعنی با این بدن داغ سردشه؟؟

 

کاش بدنش یخ بود...اما نه!!

مثلا من هر وقت سردم بود بدن اون داغ باشه...بعد هر وقت من گرممه بدنش یخ بشه!

چه خوب میشه اینجوری!

 

شب اولی که رفت تبریز خونه تنها بودم..من بودم و حسام...حسام بود و من...

حسام خسته بود و زود خوابید...منم خیلی خسته بودم...تا حمید بود همش چرت میزدم..

اما وقتی که رفت خواب من پرید...

بغض داشتم..یه عالمه..چرا؟؟نمیدونم!

 

بهترین کار ادامه تابلو بود...بیخیال گوشی شدم و تا ساعت 4 بود فک کنم همینجور رنگ زدم...

 

الهام اگه ببینی!!!  چی میگی بهم یعنی!!با فکر پریشون!  اعصاب داغون! چه شوددددد.

 

تاخیر در پرواز..چقد از این جمله بدم اومده...

به پرواز تهران گرگان نرسید...

 

شب موند تهران که دوباره صبح با پرواز بیاد...

بازم یه شب تنهایی!!بازم یه عالمه بغض!!

اما نه!!

زنگ زدم به دختر دایی...گفتم میایی؟؟گفت اره...

همزادم هم اومد..همون که تو یه سال و یه ماه و یه روز دنیا اومدیم با هم...

 

فرش ندارم..میگم مهم نیست..یه کاریش میکنیم...مهم دور هم بودنه...

ساعت 11 اومدن..

 

دختر دایی بزرگه گفت ایلیا خوابه تشک بنداز جای همیشگی...

کو فرش؟؟

زود رفتم دم در اینازشون...

چشم به اسانسور بود...

 

گفتم ایناز جونم گفته بودی بیا فرش من و بنداز تا فرشات و بیارن...

گفت خوب!

 

گفتم بیار که مهمون دارم...

 

اسانسور رسید طبقه 3. اول دختر دایی اومد بیرون...

شوهرش هم ایلیا رو اورده بود بالا ..زودی رفتم تو خونه...ایناز فرش به دست دنبالم اومد...

 

خودش فرش و پهن کرد...چه همسایه خوبی!

دیشب خیلیییی شب خوبی بود....

 

خیلی خندیدیم...هر سه گوشی به دست تو اف بی....بچه های گروه خونه مادربزرگه!

 

پسر عمه..دختر عمه..پسر عمو..دختر دایی...چقد خندیدیم...

نماز و خوندیم و لالا...

 

صبح شد...پرواز تاخیر...کاش فقط تاخیر!پرواز کنسل شد....

دوباره درد کتفم شروع شد...

کو تا حمید از تهران با اتوبوس برسه...

 

مه رفت..پرواز پرید...حمید ساعت 1 خونه بود...خدایا شکر...

 

مونده حال و اشپزخونه...حال که چیزی نداره...

اشپزخونه هم اصل سرامیک هاشه که برام خیلی مهمه...

به اتاق خواب ها فکر میکنم..

خدارو شکر تموم شد...اصلن هم به کمد دیواری ها فک نمیکنم که درهاش و دستمال نکردم...

 

مهم توی کمد ها بود که تمییز شد...

درها بمونه واسه وقتی که میخوام کابینت هارو با اسپری مخصوص تمیز کنم...

 

اخیش تموم شد!

[ ۱۳٩٢/۱٢/۱٥ ] [ ٢:٥۱ ‎ق.ظ ] [ سارا ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سارا هستم.متولد 1364.شوهرم حمید پسرخالمه و یه پسر به اسم حسام دارم. asara_bestgirl2009
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed