قالب وبلاگ



ساحل ارامش
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

هی میرم سوپ و هم میزنم و میام میشینم..دیگه نزدیکه که رشته رو اضافه کنم..

مادرشوهر کنارم دراز کشیده و داره فیلم های تو گوشیش و نگاه میکنه...فیلم دختر عمه

حمید که با هم رفته بودن کربلا..

خدا رحمتش کنه..

پدرشوهر دیروز عمل داشت..یه عمل تقریبا جزئی...روز قبلش اومدن خونمون..

افطاری براشون پوره سیب زمینی و سالاد الویه و گوجه کباب درس کرده بودم...

سحری هم خورشت بادمجون..

دیروز صبح پدرشوهر و خاله و حمید رفتن بیمارستان.من خونه پیش حسام بودم..

ساعت 2 عملش کرده بودن...جاری و برادرشوهر هم بودن...

 

حسام و بیدار کردم و بردم خونه بابام و رفتم بیمارستان...جاری و برادرشوهر تا ساعت 

4 بودن و رفتن...

من پیش پدرشوهر موندم و حمید و خاله اومدن خونه تا نماز بخونن و حمید بره دوش بگیره..

 

تا ساعت 7 پیش پدرشوهر بودیم و من و خاله برگشتیم خونه...

دیشب مادرشوهر و عروس تنها بودیم..

شب خوبی بود...تخمه خوردیم..هندونه خوردیم و با هم فیلم نگاه کردیم..

حمید واسه افطار اومد و دوباره رفت...واسه سحر هم اومد و سحری خورد و رفت..

 

الانم منتظریم که مرخصش کنن...

[ ۱۳٩۳/٤/٢۳ ] [ ٩:٥۱ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

امشب دوباره رفتیم خبر دختر عمه حمید و بگیریم...روز به روز حالش افتضاح تر میشه..

امشب وقتی دیدمش یاد جوجه مریض حسام افتادم..یاد این جوجه های مریضی که دارن

جون میدن..طفلی داره بین مرگ و زندگی جون میکنه...نتونستم بیشتر از این تحمل کنم

و ببینمش که داره چه جوری ناله میکنه...زود بلند شدم اومدم تو حیاط..

چند مین بعد حمید اومد...بعدش هم عمه...طفلی اون داشت من و دلداری میداد..

 

خدا چه صبری داده به این مادر...وقتی که دخترش و رو تخت جابه جا کرد و صدای ناله 

هاش بلند شد،وقتی که مامانش سروصورتش و نوازش میکرد و قربون صدقه دختر 

جونش میرفت هیچکی طاقت نیاورد..

حمید هم گریه کرد...

بگردم دلت و عمه..خدا صبرت بده...

 

اومدم به حسام میگم مامان نسیم مریضه..واسش دعا کن...

بهش میگم یادته چقد دوست داشت؟؟میگه مگه مرده؟؟میگم نهههه خدا نکنه..

میگه پس چرا اینجوری میگی؟

میگم چه جوری؟

میگه اخه گفتی دوست داشت..اون که هنو زنده اس...باید بگی دوست داره..

یادم رفته بود که بچه های الان با قدیم فرق میکنن.

 

خدایاااا شفای همه مریض هارو تو این شبا ازت میخوام..

[ ۱۳٩۳/٤/۱۱ ] [ ٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

مینام مریضه..اصلا حالش خوب نیست..نمیخوام اینو هم مثل اون از دست بدم..

خدایا خودت کمک کن حالش خوب بشه..خواهش خدا جونمممم..

 

امروز ساعت 5 و نیم نوبت دندون پزشکی داشتم..خیلی جالبه که الان هم دارم مینویسم

قلبم یهو رفت رو هزار...هوا خیلییی گرم بود..دیر از خواب بیدار شدم.حسابی کسل بودم..

رفتم یه دوش خنک گرفتم..

حمید اومد و رفتیم دکتر...تو مطب دست حمید و گذاشتم رو قلبم.بهم خندید..

گوپ گوپ صداش می اومد..تند تند..

اصلا تحمل دندونپزشکی رو ندارم...

نوبت من شد...رفتم نشستم..محکم دسته های صندلی رو فشار میدادم...

به دکتر گفتم میشه ژل بی حسی بزنی قبل زدن امپول؟

 

اونم با کمال خونسردی گفت ژل و میزنم اما تاثیری نداره...

از همون اول چشام و بستم...نمیخواستم امپول به دست ببینمش...

امپول و که زد فهمیدم..فشار دستم بیشتر شد...اشکام گوله اومد پایین..

دکتر متوجه شد..بهم گفت درد داری؟درد نداشتم..داشت نه اونقدی که اشکم و در بیاره..

میدونم تحمل درد و ندارم..

بهم گفت چشات و باز کن..نمیتونستم..هی اصراررررر که چشاتو باز کن...چشام و باز 

کردم..زل زدم تو چشاش..گفت درد نداره که..

امپول و زد...

دوباره صدام کرد و گفت دهنت و باز کن..اینبار امپول و دیدم...دلم ریختتت..

چشامو فشار دادم..

امپول و زد..دوباره اشکام ریخت...باز شروع کرد..چشاتو باز کن..باز نکردم..

با انگشتش زد اروم رو پیشونیم..گفت اخمات و باز کن..نتونستم..

امپول و زد و بیخیال شد...

اروم چشامو باز کردم...دستمال بهم داد.. اشکام و پاک کردم.. 

به حمید نگاه کردم...برام خندید....

خوبه فقط یه پر کردن بود...مردم و زنده شدم...من متنفرمممم از کار دندون...

 

هوا خیلیییی گرم بود..فردا تولد مادرشوهرمه..امروز باید میرفتیم یه چیزی براش میخریدم..

واسش از این ظرف های چهار تیکه خریدم..خوشگله..لازم داشت..

از اول تا اخر امروز حمید ادای حرف زدن من و در می اورد...

میگه به خانمه با دهن بسته گفتی میشه اون ظرف و ببینم..بعدش ادام و در می اورد و 

هرهر میخندید...بعد اونم دوباره تو اون گرمااااا رفتیم شارژ اینترنت و فعال کردیم.

از شانس ماشین هم نداشتیم...

بعدش اومدیم خونه و دوباره مینارو بردبم نشون دادیم که گفت گرما زده شده..

اومدیم خونه...

زودی پریدم تو حموم...

این از دومین حموم در طول روز...

فوتبال شروع شد..بیحسی دندونم کمتر شده بود...

 

درسته که فوتبال ایران یه گل خورد اما بازم کم از برد نبود...

 

به حمید گفتم میایی بریم خیابون دور دور؟گفت نه و الان دوباره فوتبال داره..قرار شد تا

من میرم و میام جاروبرقی هم بکشه...

 از بیرون اومدم و شروع کردم تند تند طی کشیدن و دوباره باز من بودم و حموم.خخخ

اینم سومیش..هنو تازه اول تابستونه و اینه وضع گرما...

فردا مادرشوهرم اینا قراره بیان که بریم استخر.

فعلا.

حسام از جمعه خونه مامانم ایناس..قربونش برم من...

 

چند روز پیش با بهار هماهنگ کردیم و ساحل و حسام و بردیم پارک..

این دوتا بچه عاشق همن..حسابی بهشون خوش گذشت..

فقط عاشق حرف زدن با منه و هر وقت میره خونه مامانم گیر میده که زنگ بزن میخوام با 

خاله سارا حرف بزنم..

واسه مینا دعا کنین لطفا..

[ ۱۳٩۳/٤/۱ ] [ ۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

برق اتاق و خاموش میکنم اینجوری بهتره..حس میکنم پرده اتاق نازکه.

 تن پوش و رو در کمد اویزون میکنم و میرم تو حموم..

شیر اب و میبندم..در حموم و باز میکنم..مثل همیشه در کمد بازه و حوله رو به رومه..

حوله رو میگیرم و تنم میکنم..حمید و صدا میزنم..صداش از توی سالن میاد...

بازم یه ترسی تو دلمه..اروم در کمد و هل میدم و در کمد راحت بسته میشه و خودم

از حموم میام بیرون..

لبخندم کش میاد..

یاد دیشب می افتم..وقتی تن پوشم و تنم کردم و در کمد و نصفه و نیمه ول کردم و 

رفتم تو اتاق تاریک که حمید از تو کمد پرید بیرون..

فک کنم جیغم کل ساختمان و برداشت...داشتم سکته میکردم..

 

+دندونم خالی شده..هیچی نمیتونم بخورم..عصبیم میکنه..هر چی میخورم میره لای

دندونم..حمید امروز اس داد که ساعت هفت تا هشت صبح نوبت گرفته بریم دندونپزشکی..

بهش اس میدم چرا اینموقع صبح اخه؟ستمه به خداااا..میگه منشی گفته فقط تو این 

ساعت دکتر معاینه میکنه..

بعد اونم قرار شد بریم حسام و ثبت نام کنیم..اوخییییی..شد کلاس اولی...

 

+جو گرفت و رفتیم با ارزو رنگ خریدم و فرتی رفتیم خونه ارزو و موهامو مشکی کرد..

اولش اصلااا دوسش نداشتم..اما الان دوسش دارم...

تازشم عینکی هم شدم..

به همین راحتی چشام به فنا رفت..هر کی من و میبینه با تعجب میگه عینکی شدی؟؟

منم خیلی شیک میگم نه که فک کنین چشام ضعیف شده هاااا.نه این فقط شیشه اس.کلاس داره!

نمره عینکم یکه..سعی میکنم زیاد از عینک استفاده نکنم..دوست ندارم چشام گود بشه.

احتمالا برم لنز طبی هم بخرم...

 

+حسام از دیشب خونه مامانم ایناس..دلم براش تنگ شده..

برم بخوابم که کله سحر باید بیدار بشم..

 

+ سه شنبه نوبت دکتر دارم واسه معده ام..خدا به خیر کنه..یکم دلشوره دارم..

+خدایا من از دندونپزشکی متنفرممممممممممممممم...

[ ۱۳٩۳/۳/٢٥ ] [ ۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

حسام از خونه بابا اینا اومد...بهش میگم حسام جونم یه خبر بد برات دارم..

لباشو جمع میکنه و چشاش مثل چشای خودم پر اشک میشه..خوبه هنو خبر و بهش

ندادم..

خودش میگه جوجه سیاهه مرددد؟جسی مردددد؟

میگم اره!

وای که چه گریه زاری راه انداخت..مثل خودمه..به همه چی خیلییی زود وابسته میشه..

میگه مسی الان تنهاس..رفت و اون یکی جوجه رو اورد تو خونه..قربون صدقه جوجه

مرده و زندهه میرفت و گریه میکرد...

دل خودم هم خیلی سوخت..طفلی این یکی تنها مونده..

همش جیک جیک میکنه..

سال بعد دیگه اصلا جوجه نمیگیرم...

جسی طفلی نمیتونست راه بره..هنو خیلی کوچولو بود فک کنم که بچه ها رو پاهاش

لگد کردن..خیلیییی عذاب میکشید...

 

پی ام سی داشت اهنگ نشون میداد..حسام هم جوجه رو تو بغلش داشت و گریه

میکرد..

یهو بلند شد و کانال و عوض کرد..گفت مگه نمیبینی جسی مرده..تا 3 روز اهنگ

نمیزاری و گوش نمیدی..حمید و هم صدا کرد و گفت به خاطر شهادت جوجه ام 

حق نداری تا 3 روز اهنگ گوش کنی..

اصلااا حس و حال اینکه بهش شهادت و توضیح بدم نداشتم..

 

 

+امروز نوبت دکتر داشتم..چند وقتیه که  تار میبینم...اینقد چشام قبلااا 

قوی و خوب بوددد.خیلی ناراحت بودم..

امروز ساعت 5 و نیم نوبت داشتم..تو مطب دکتر با حمید و حسام نشسته بودیم..

حسام داشت با گوشی من بازی میکرد..

ساعت شد یه ربع به 6 و دکتر نیومد..

ساعت شد 6 و دکتر نیومد..

اینقددد بدم میاد از این دکترایی که چس کلاس میزارن که مریض چندتایی بیاد و بعد

منشی زنگ برنه بهش بگه که اره مطب پر شده بیایین..

 

خلاصه که ساعت 6 و ربع خانم ا ومدن..فرت و فرت معاینه کرد و گفت که بعلههه یه چشمم

شده 1 و اون یکی 75 .هیییییییی..خیلی ناراحتم..

شنبه با ارزو میرم دنبال یه فرم خوشگل..تا ببینیم چی میشه..

برنامه شمال لنگ در هواس..

دلم دریا میخوادددد یه عالمه..

 

+پست ها غلط املایی زیاد داره میدونم..با گوشی و تند تند از این بهتر نمیشه!

[ ۱۳٩۳/۳/۱٤ ] [ ۳:٢٤ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

بهش میگم بیا نهارت و گرم کردم بخور..میگه به یه شرط!!

یا اجازه بده جوجه هارو بعدش بیارم تو خونه و یا طلا رو یرم و یا مینارو از قفس

در بیاریم..عجبببب!

حالا باز دمش گرم که حداقل اجازه میگیره هنو...

یه جیغ خوشگل و بنفش میزنم که عمرااااا.بشین غذات و بخور..

صداش و میندازه بالا که منم تو این زندگی هستمااااااا..منم مثل شما نظر دارم..

چشام گشاد شد..یا خدا چند سال دیگه من باید با این بچه چیکار کنم؟

یه عالمه حرفای گنده گنده دیگه هم زد که چون تو شک بودم فقط همون دوتا جمله یادم موند..

رفت تو اتاقش و در و هم بست...

بعد نیم ساعت اومد خودش از اتاق بیرون...

 

من برم اماده بشم..قراره بریم ولایت..حمید کار داره..هوا هم گرممممم..اینقد بدم میاددد..

فعلا.

 

[ ۱۳٩۳/۳/۱٠ ] [ ٤:٠٢ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

تو حیاط همسایه رو به رویی مراسمه..هوا هم عالی..گاهی یه نمه بارون هم میاد..

اومدم از پنجره نگاه میکنم..اهنگه طنازه..یه عده دارن وسط میرقصن..

از رقص هیچ کدوم خوشم نمیاد..حالا انگار قراره من خوشم بیاد..!

چشمم از پنجره می افته به پشت بوم کناری..خخخخ

یه پسر با تیپ مشکی رو پوشت بومه..چه شلوار تنگی هم پوشیده..اه اه..

 

داره با یه میله ایی ور میره..رنگش میکنه فک کنم..تریپ مثبت میاد و اصن به حیاط

رو به روش نگاه میکنه..زل میزنم به پسره..خیلییی تابلو که الکی خودشو سرگرم کرده..

اما چرا پشتش به حیاطه؟اصن به من چه..

چه بوی سیرداغی پیچیده..وایییییی..

 

میرم دراز میکشم کنار حمید..اروم خوابیده..امشب قراره بره تهران..باز نمایشگاه..

 

دیشب مهمون داشتم..سحر تو لاین ازم پرسید مهمونت کیه؟میگم حمید صابری اینا..

میگه خرر میگم مهمونت کیه؟گفتم حمید صابری دیگه..

میگه شوهرت مهمونته؟گفتم این حمید نه که..اون حمید..سوژه کرده بودمش...

 

شمال پارسال..چقد خوش گذشت..نمیدونستم که حمید و خودم و وقتی کار دارم چی 

صداش کنم...

صدا میکردم حمید یهو هر دو نگاه میکردن..میگفتم حمید اقا..بازم هر دو نگاه میکردن..

میگفتم حمید صابری..بازم هر دو نگاه میکردن..کلی میخندیدیم...

دیشبم اتفاقا همینجوری بود..

 

دیشب با زینب جون که حرف میزدیم همش اون میگفت حمید من و یا حمید تو و یا منم

همینطور..

بعد هر دو زدیم زیر خنده..

اومده بودن که برنامه شمال و دوباره ردیف کنیم...

اهنگ ترکی گذاشتن..

 

من برم لب پنجره ببینم چه خبره.خخخ

اهنگ ترکیه اما اونا ترکی و فارسی دارن میرقصن..پسره هم همچنان با اون میله سرگرمه..

حسام دیشب رفت خونه مامانم..هنو اونجاس..

 

چه شبی بود پریشب..نه البته..چه صبحی بود پریروز..

شبش نمیتونستم بخوابم..دستم درد میکرد..تا صبح بیدار بودم..

هر دفعه یه اخی میگفتم و حمید و صدا میکردم که حمیییدددد دستمممم..

حمید خواب و بیدار فقط میگفت هوم...

هر چند دقیقه یه بار این حرف تکرار میشد و جواب من فقط یه هوم بود..

ساعت 7 و نیم دیگه گوشی رو گذاشتم کنار و چشم بند و زدم..

تو دلم اینقد با خدا حرف زدم تا نفهمیدم کی خوابم برد...

 

با یه خنکی رو دستم بیدار شدم..دهنت سرویس حمید..اون موقع که باید بیدار میشدی نشدی

حالا که تازه خوابم برده بیدار شده که بره سر کار داره دست من و پماد مالی میکنه..

باز نفهمیدم چه جوری خوابم برد..

با صدای کوبیدن در و یه سره بودن زنگ باز از خواب پریدم..ساعت و نگاه کردم..

8 و نیم صبح بود..خدایا من اصن نخوابیدم..

گفتم به جهنم..الهی تو گور بلرزی..درو باز نمیکنم..

اما خدا مگه ول کن بود..

چشم بند و زدم بالای موهامو و رفتم در و با شدت باز کردم و گفتم بی خیال

همسایه گی..دهن و باز کردم تا ببندمش به فوش که تو رو خدا کله سحر نیایین

دم در خونمون..

یهو دیدم گلی کمرش خمه و داره گریه میکنه که تو رو خدا بیا که مردم..

معده درد شدید گرفته بود...

ترسیدم..زنگ زدم به شوهرش.با اژانس خودشو رسوند...لباسم یه نمه خاک بر سری بود..

رفتم چادرمو برداشتم..

شوهرش زنگ زد اژانس نزدیک خونمون..ماشین دیر کرد..بهش میگم دوباره زنگ بزن..

دوباره زنگید و گفت مورد اورژانسیه زودتر اگه میشه...

به شوهرش میگم باید لباسش و عوض کنیم..

رفت واسش لباس اورد..داد به من که من تنش کنم..یکی باید لباس درست تن خودم میکرد..

چادرم هی عقب میرفت..با یه دست چادرمو نگه داشته بودم و با یه دست میخواس

لباس کوتاه گلی رو عوض کنم..چشمم افتاد به دست راست خودم..

حمید خدا خیرت بده..دستم و باند کشی بسته بود تا بالا.خخخخ..دست باند پیچیم و انداختم

از چادر بیرون..خجالت میکشیدم..گلی هم خدا خیرش بده ولوو..خجالت کشیدم پیش شوهرش لباسش و 

عوض کنم..خداروشکر شوهرش خودش فهمید و رفت تو اتاق...لباسش و عوض کردم..

اژانس اومد..

به زور تا جلو در اوردیمش..خم شدم دمپایی هاش و پاش کنم که از زیر دست شوهرش

ولو شد رو من..خخخ

چادرم میرفت کنار..یاد فیلم ایران قدیمی ها افتاده بودم..خندم گرفته بود..استرس داشتم..

ناراحت بودم از وضعیت گلی..از وضع لباس خودم...

شوهرش زیر بغلش و گرفت و کشون کشون بردش سمت رختخواب و گفت این نمیتونه

و باید زنگ بزنیم امبولانس..

گفتم پس منم برم اژانس و رد کنم بره..

رفتم از تو خونه پول برداشتم...

اژانسیه بوق میزد...اخمام و کشیدم تو هم..زل زده بودیم به هم..از تو پنجره پول و انداختم

رو صندلی..بهش توپیدم که وقتی بهتون میگن مورد اورژانسی میفهمین یعنی چی؟

لازم نکرده دیگه زحمت بکشین..امبولانس الان میاد.رفتم بگم هری دلم نیومد..ولی 

خیلی ناراحت بودم..

اژانس دوتا کوچه اونورتره اما خیلی بیشتر از نیم ساعت تاخیر داشت..

بدو بدو اومدم بالا..شوهر همسایه گفت زنگ زدم 115 اما گفتن ما فقط واسه تصادفی ها

میریم..

بادم خوابید..حالم گرفته شد..گفت اومدم دم پنجره بگم اژانس نره اما رفت همون موقع..

یهو مامان گلی سر رسید..شوهر همسایه رو فرستاد که بره و ماشین پدر زنش و بگیره..

خلاصه اینکه بغلش کردن و بردنش..

اومدم خونه..در و اروم بستم تا حسام بیدار نشه...بیخیال شام شب و مهمونا دراز کشیدم

تا بخوابم...یهو حسام سلام کرد...

سرم و انداختم رو بالش ...من میخوام بخوابم..ساعت و نگاه کردم..10 و نیم بود..

ولی خوابیدم..اما نه ساعت ده و نیم..

نهار حسام و ساعت 12 دادم و خوابیدم..

صدای اذان میاد..اینا چرا اهنگ و قطع نمیکنن؟اهنگ دی جی اندیه..

من برم شام حمید و ردیف کنم..

 

فعلا

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳٩۳/۳/۸ ] [ ٦:٢۳ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

گرممه..

میپرم تو حموم..

تنپوش و میپوشم و میام بیرون..حوله کوچیکه رو بر میدارم..سرم و خم میکنم

و موهام و میپیچم تو حوله...

نگام و دور اتاق میچرخونم دنبال تیشرت یا تاپ حمیدم ..

تاپش رو صندلی میز کامپیوتره...

تاپ و تنم میکنم..گشاد و راحت و بلند...نه خیلی بلند اما خوب خوبه دیگه...

 

حوله رو از رو موهام بر میدارم..نباید موهام زیاد خشک بشه..روغن زیتون و برمیدارم

میریزم کف دستم ..سرم و خم میکنم و موهامو چنگ میزنم...

سرم و بلند میکنم..موهام فرفری میریزه دورم..خنک میشم....

 

 حال سه شنبه شبم گفتنی نیست..مردم و زنده شدم..ابگوشت ولیمه زندایی شد بهونه

واسه حال خرابم...

ساعت 3 نصف شب با حالت تهوع بیدار شدم...خوبه تونستم خودم و به دستشویی 

برسونم...

تهوع ازت متنفرم..

به زحمت تونستم خودم و جمع و جور کنم..گلوم میسوخت..داغون بودم..

با اه و ناله رفتم تو رختخوابم...

حمید بیدار نشد...بیدارش نکردم...

 

خواب و بیدار بودم..درد داشتم...

صبح بیدار شدم..حسام باید میرفت مهد..نمیشد پیچوند...چند روزه دیگه مراسم 

پایان تحصیلی دارن..

باید میرفت تا شعر و سرود و نمایشش و کار میکرد..

همیشه با هزار زحمت بهش صبحونه میدادم و راهیش میکردم..

اما اون روز حس تو تنم نبود..یه لیوان شیر ریختم براش..

گفت شیر نمیخوام..صبحونه میخوام..

گفتم نمیتونم...حمید بهم مسکن داد..

گفت بهتر نشدی زنگ بزن....

 

رفتن...دوباره حالت تهوع...من نمیخوام بالا بیارم..داغ داغم..اسپیلت و روشن میکنم..

رو به روی بادش دراز میکشم و میرم زیر پتو...

 

با زنگ گوشی بیدار میشم..

کی خوابیدم؟

حمید میگه اماده باش دارم میام بریم دکتر.  بدنم چرا کوفته اس؟

نا ندارم...

حمید میاد با حسام..

میریم دکتر..

میگه ویروسه..

زودی به دکتر میگم امپول نه...میگه اوکی اما سرم و باید بزنی...

 

حمید زنگ میزنه سفارش غذا میده...سر را غذا رو میگیریم و ما رو میرسونه

خونه تا بره دنبال کار بانکیش...

کم خوردم..اشتها نداشتم...

حمید اومد...رفتیم ولایت تا پدرشوهر سرمم و بزنه...

دکتر گفته بود باید خیلی اهسته بره..کو رگ حالا؟؟؟پدرشوهر رگ و ندید..فقط زیر انگشت

حسش کرد...سرم و کج کردم تا نبینم..خجالت کشیدم گریه کنم...

درباره رگ من صحبت میکردن..چقد مهم شده الان رگم..

 

سوزش و حس کردم..اورین پدرشوهر..خوب وارده...

اروم اشکی که بی اختیار اومد. و با دستم پاک کردم..هیچکی متوجه نشد غیر حمید..

با لبخند نگام میکرد..رختخوابم و درست کرد و گفت بخواب منم پیشتم..

خوابیدم..

بیدار شدم..دوباره خوابیدم و دوباره بیدار شدم...

از ساعت 3 تا 8 زیر سرم بودم..

از کت و کول افتادم...

الان خوبم..

نه زیاد

اما بهترم

[ ۱۳٩۳/۳/۱ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ] [ سارا ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سارا هستم.متولد 1364.شوهرم حمید پسرخالمه و یه پسر به اسم حسام دارم. asara_bestgirl2009
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed