قالب وبلاگ



ساحل ارامش
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

شهریور و دوس نداشتممم..بهتر که تموم شد

اصن ماه خوبی نبود..اون از اول ماه که...

همینجور اضافه وزن..هر یه روز درمیون باشگا و هررر شب پیاده روی استادیوم و 

زمین خالی کنارمون که قراره فضای سبز بشه هم تاثیری تو کاهش وزن من نداره..

رژیم و کم خوری هم انگاررر نه انگاررر...

معلومه که یه مرگم هس..مگه میشه؟؟؟

بعد ازمایش فهمیدیم که بعلههه جناب تیرویید خان نمیزارن که وزنه پایین بیاد..

دارو استفاده میکنم و همچنان رژیم و ورزش و دارم تا ان شالله ماه بعد برم دکتر و به امید

بهتر شدن...

اون از وسط ماه شهریور که...

 

یه شب ساعت چهار صبح من و حسام اماده میشدیم واسه خواب و واسه هم بوس و ماچ 

شب بخیر میفرستادیم که حمید از درد بیدار شد...پهلوش و چسبیده بود و ناله میکرد

در این حد که بیمارستان لازم بود..مامان و بابام و زنگیدم اما خواب بودن و جواب ندادن.

حمید اماده منتظر من بود و تا من بیام ولو شده بود رو مبل..تا من رسیدم به در که بریم

حالت تهوع گرفت و بدو رفت طرف دستشویی ...

با هزاررر زحمت و نگرانی رفتیم بیمارستان..گفتن دلپیچه اس و مسکن زدن و اومدیم خونه..

بهتر شده بود..

ظهر بود که با صدای ناله و گریه های حمید بیدار شدم...بدو رفتم تو اتاق دنبالش

دیدم افتاده رو تخت و داره به خودش میپیچه...اشکم در اومد..

زنگ زدم و زود بابام اومد و رفتن دکتر..

یه ساعت بعد اومدن...

دکتر گفته بود عفونت روده اس و بهش دارو داده بود و گفته بود اگه خوب نشدی با داروها

بعد برو ازمایش و سونو..

بابام امپولش و که زد رفت..

عصر بود که باز با درد بیدار شد از خواب...اخه من موندم دکترای اینجا هنو درد و درست

تشخیص نداده رو چه حسابی دارو میدن؟

ادم اول میره ازمایش و سونو و بعد تشخیص باید دارو استفاده کرد دیگه..البته حمید 

ازمایش و داده بود که اول رفتیم جواب ازمایش و گرفتیم..

دکتر ازمایشگاه گفت یه عفونتی دیده شده و این حرفا...

عصر بود و به سختی دکتر پیدا کردیم واسه سونو..

یکی مکه رفته بود..یکی دکترشون نبود..یه بیمارستان دیگه انجام نمیداد..

حمید هم همچنان دردش زیاد میشد...

ساعت 10 شب نوبت حمید شد و معلوم شد که سنگ کلیه اس..

همچنان گاهی درد میگیره اما خیلی بهتر از اولشه..

 

و اینم از اخر ماه که حسام الان یه ده یا پونزده روزی میشه که همش دل درد و دل پیچه 

داره و دیروز رفتیم ازمایش دادیم.

فردا جواب ازمایشش اماده میشه و من بینهایت نگرانم...

امیدوارم که جواب ازمایشش سالممم سالممم باشه..

شهریور خیلیییی خر است..دوسش ندارممممم

 

امشب تولد حمید بود..مادر شوهر جان همیشه به من و حمید میگه که تولدهامون که میشه

به اونم خبر بدیم چون نمیدونه...

اس دادم به پدرشوهر که به خاله بگو امشب تولد حمیده...

خاله جان زودی زنگ زد به حمید و تبریک گفتن و شب هم اومدن خونمون..

 مامان و بابام و امیرحسین تهرانن..اونا هم زنگیدن و تبریک گفتن..

امیر حسین لوزه سوم داره و دکتر گفته باید عمل بشه..اونم که ترسوووو..خدا بخیر کنه..

دارم نهار فردای مامان اینارو اماده میکنم..فردا میان از تهران..

فردا شب هم مهمون دارم..

دختر عمه حمید با اقای همسرش...

 

و باز هم شهریور خر است.....

[ ۱۳٩٤/٦/۳۱ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

امروز از خواب که بیدار شدیم حمید پیشنهاد داد که شام از بیرون بگیریم و بریم

اق امام.هوا هم عالییییی..

حسام خان از خواب بیدار شد و وقتی بهش پیشنهاد دادیم رد کرد و گفت که میخواد

بره خونه مامان بزرگش.

برنامه کنسل شد و حسام رفت خونه مامانم....

حمید که حسام و برد دیدم بیکارم و شروع کردم به تمیز کردن خونه...

حمید هم اومد و کمک کرد و نشست پای تی وی...

رفتم حموم..از حموم اومدم و دیدم حیف این هوا که نزنی از خونه بیرون.

به حمید گفتم بریم؟گفت بریم..

سماور و روشن کردم و سبد و حمید ازبالای کمد اورد پایین..کافی و بیسکوییت و قند و 

تخمه و میوه گذاشتم تو سبد و رو فرشی رو هم حمید اورد و چادر رنگی خودمو هم برداشتم.

واسه رفتن تو حرم چادر گذاشتن اما من اونارو دوس ندارم.نه که تمیز نباشه.

خیلی هم تمیزه.اما چون چادر بزارم شالم میره عقب و چادر می افته رو موهام و در

کل دوس ندارم دیگه.خخخ

اصلااااا فک نمیکردم اینقددددد شلوغ باشه..بی نهایت شلوغ بود...

چادرم و سر کردم و رفتیم تو حرم.نماز و خوندم و موقع بیرون اومدن یه نگا به قسمت 

اقایون کردم ببینم اگه حمید هس ببینه که اومدم بیرون.ندیدمش

کفاشومو که پام میکردم یه نگا دیگه انداختم.بازم نبود.تا روبه رو رو نگا کردم 

دیدم تو حیاط داره بهم میخنده...

بهش میگم تو حیاط و اول نگا کردم نبودی چرا...گفتش که رفته بوده ماشین و جا به جا کنه..

من یه جایی واستادم تا حمید بره وسیله هارو بیاره...

خیلییییی خوش گذشت.بارون گرفت...

گفتم حمید بارونه..بریم؟

گفت بارونه دیگه...بشینیم یکم دیگه...

جالبه که خیلی ها مثل ما نشسته بودن زیر بارون..البته ریز ریز می بارید...

کم کم شدید شد و همه بلند شدیم...

خیلی خوش گذشت اما حیف که کوتاه بود....

 

[ ۱۳٩٤/٤/٢٩ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

امروز امیرحسین و ساحل اومدن اینجا..شب بابا اومدن دنبالشون و حسام هم رفت باهاشون..

صبح شد و من خوابم نمیبره..

واسه افطار توپک مغزدار درس کردم با مینی پیتزا...سحری هم از سبزی پلوی دیشب

مونده بود.حمید همون و خورد.

امروز افطار مثل هر سال عمه حمید مراسم افطاری داره مسجد.قراره بریم ولایت.

سحریم.و درس کردم که شب برگردیم راحت باشم.احتمالا امامزاده هم برم.

 

احیا 19 هم با ارزو رفتیم امام زاده.خیلیییی خوب بود.فاطی زودتر از ما رفته بود و داخل صحن

نشسته بود.من و ارزو تو حیاط بودیم و موقع برگشت سه نفری با هم برگشتیم.

 

همه افطاری مهمونی میدن.اکیپ ما مهمونیش و سحری میزه.خخخخ

افطاری خدایی زحمتش بیشتره...

چند شب پیش ته چین سیب زمینی درس کردم.هر سه تا دختردایی ها اومدن.

کلی خوش گذشت.

هفته بعدش هم رفتیم خونه دختردایی کوچیکه..شب خوبی بود.

از قرار معلوم چهارشنبه هم خونه دختردایی وسطی قراره بریم.خیلی باحاله..

ساعت 11 اینا میریم و چایی و سحری میخوریم و ساعت 3 برمیگردیم.

 

شنبه همین هفته افطاری خالم و دعوت کردم.چون ساعت یه ربع به 9 اذانه گفتم کم 

از شام نداره..

واسه افطار پلو درس کردم با سوپ جو و کوکو سبزی..

خوشبختانه با دهن روزه مزه غذاها عالی بود و خوب خوردن.

شنبه هفته بعد هم قرار شد مامانم اینا رو بگم واسه افطار..

درگوشی با خدا: خدا جونم بابت همه چی شکرررر.یه دنیاااااااا ممنونم

[ ۱۳٩٤/٤/۱٦ ] [ ۳:٤٢ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

امروز صبح چت با یکی از دوستای وبلاگی و همراهی نامحسوس دختر گلش من و یاد 

وبلاگم انداخت.قربون هر جفتشون.چقد دلم برا نوشتن تنگه..هر دفعه میگم بیام گزارش 

هارو بنویسم و برم.اما هی یادم میره و وقتی یادم می افته که دگر حوصله ایی نیس.خخخ

 

امروز با دل درد بیدار شدم.پروفن لازم اونم دوتا...

مامان اینا جمعه رفتن تهران.وقت چکاپ دکتر مامان بود...خدارو شکر بهتره..

امیر حسین اومد خونه ما و فاطی و محمد موندن خونه...

 

دیشب حال محمد خوب نبود.گرما زده و فشار پایین و کم خوابی کارش و به سرم کشوند.

حمید ساعت 12 رفت دنبالش و بردش بیمارستان..از اونجا هم.یه راست اومدن خونه..

تو این فاصله یهو برق ها هم رفت...با ادا بازی پسرا نمیدونستم بخندم یا بترسم..

جالبه که دستشویی لازم هم شده بودن.حالا نه برق و نه اب و البته خودم هم 

دستشویی لازم بودم.خخخخ

دیشب سحری عدس پلو درس کردم.حمید و هر کاری کردم بیدار نشد.سرش درد 

میکرد.منم سر درد داشتم اما با مسکن خوب شدم.حمید خوب نشد..

سحری بچه ها رو دادم و رفتیم که مثلا بخوابیم .

 

حسام چمشاش قرمز اما فراری از خواب..بعدش دیگه دید نمیتونه تحمل کنه از تو 

رخت خواب داییش اومد سر جاش و گرفت خوابید...

امیر حسین اما همچنان بیدار.. 

خواب ندارن اینا.خخخخ

اینقدم دیر میخوابن بازم از اونور زود بیدار میشن.

 

تا اینا بیدار نشدن من برم یه چرتکی بزنم.

وای چه خوبه نوشتن....

 

مرسی دوست جونممممم...مرسی دوست جونا

[ ۱۳٩٤/٤/٧ ] [ ٦:۱٩ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

حسام داره مشق مینویسه..یه دستش مشغول نوشتنه و اون یکی دستش دستمال

و لول کرده و میچرخونه تو گوشش.

همیشه وقت مشق و املاش که میشه دلم میخوادد یا خودم و بزنمممم یا اونو بس که

حواسش به درسش نیست.

 

این چندوقته اتفاق بگی نگی زیاد افتاده..

جاری حامله شد و چند وقت قبل عید بچش دوماه یا سه ماه بود که مشکل دار شد و 

دکتر گفته بود باید کورتاژ کنه..

یه ماه بعد به ما گفتن جریان و ما هم دیگه نرفتیم خبرش و نگرفتیم.

به مادرشوهر گفته بود کسی نفهمه و ما هم به مادرشوهر گلایه کردیم که کسی شامل

حال ما نمیشه و این کارشون یعنی خراب کردن ما که به همه بگن ما نرفتیم دیدنش..

 

یه هفته دقیقا مونده بود به عید روز جمعه حمید تو راه ولایت داشت میرفت بنزین بزنه که

فرمون ماشین بریده بود.خدا خیلیییی بهمون رحم کرد.خدایا شکرت..

 

برنامه تهران رفتنمون تقریبا کنسل شده و به احتمال زیاد هر چند وقت یه بار و تا نیرو 

بگیرن حمید یه مسافرت سه روزه به تهران داشته باشه.یعنی نوبتی بین چندتا همکار.

یکیشون رفته و کی نوبت حمید برسه خدا میدونه...

 

دیروز با حسام از طرف مدرسه اش رفتیم اردو.بیشتر مامان ها اومده بودن.

خیلیییی خوش گذشت.همه مامانا تقریبا تو یه سن و سال بودیم و با یکی دو سال اختلاف 

سن.معلمشون هم هم سن و سال خودمون بود.کلی سرسره بازی کردیم با مامانا و معلم

بچه ها.بینهایت عالی بود.

 

نوبت املای حسام شده.برم املا رو بگم بهش..

دلم خیلی برا وبلاگم تنگ شده...

[ ۱۳٩٤/٢/۱ ] [ ٤:٤٧ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

فکرم مشغوله..

هی رمان میخونم.وایبر و چک میکنم.لاین و واتس اپ...

محمد اهنگ های حمیرا رو گذاشته و بی صدا داره بازی میکنه..به سنش همچین

اهنگ هایی نمیخوره..اما عجیب به حال الان من میخوره این اهنگ ها...

خونه تاریک و در ارامش کامله...

فکر من اما کم از مکان زلزله زده نداره...

خونه رو کاغذ دیواری کردیم و هر روز با حمید یه گوشه این خونه فسقلی هشتاد و 

پنج متری رو گردگیری میکنیم و تموم نمیشه..

 

برنامه رفتنمون به اصفهان کنسل شده بود.بماند که چقد اعصاب خوردی برامون موند..

اما..

دیروز حمید اومد و گفت جناب اقای رییس خان تهران خونه خریده و قراره برن واسه 

همیشه تهران و گفته الا و بلا که من میخوام نیروی خودم یعنی حمید و هم با 

خودم ببرم تهران..

کلی هم از مزایا و پیشرفت در تهران واسه حمید سخنرانی کرده..

اقا من نخوام پیشرفت کنم تو زندگی کیو باید ببینم؟؟

چی بگم بهشون که هر لحظه تن و بدن مارو میلرزونن...هفته دیگه مراسم معارفه دارن.

از ته دلم از خدا میخوام که کنسل بشه.. 

حمید حواسش به حسام نبود و دیروز وقتی تعریف کرد که قطعی شده حسام جیغ میزدااا

بس که جیغ زد و گریه کرد من و هم گریه انداخت..

و نود درصد مخالفت من واسه حسامه..حسامی که هر هفته اخر هفته ها باید بره 

خونه مامانم پیش دایی هاش...هر هفته باید اونا رو ببینه وگرنه دق میکنه..

امسال سال گندی بود..خدایا زودتر تمومش کن..

 

دارم زن عمو میشم..هیچ حسی ندارم..حسام اما ناراحته..

به حسام چند شب پیش املا میگفتم..خیلی بد خط مینوشت و کلا عصبی بود و عر میزد

همش.با صهیب پسر همسایه هم قهر بود و دعوایی و هی غر میزد..

منم بهش گفتم برو یکم از صهیب یاد بگیر و ببین چه خوش خطه..دهنش نیم متر باز شد

که اسم اون و جلو من نیار و من از اون بدم میاد..

بهش گفتم باشه تو خوبی..اصن صهیب زشت.لاغر.بدترکیب.لواشک.ذغال اخته..یهو باز

جیغش رفت هوا که تو صهیب و بیشترررر دوست داری..میگم نه کی گفتهههع؟میگه 

اخه تو ذغال اخته خیلی دوست داری و عاشقشی...بله..این است پسر ما...

 

امروز قرار بود برم پیش ارزو..اما حسش نیست اصلا..دیشب بعد کلی گریه و زاری دیر 

خوابیدم و صبح ساعت 8 بیدار شدم..

من برم لالا..

برامون دعا کنین..

بای.

[ ۱۳٩۳/۱۱/۳٠ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

هفته پیش این موقع با دختر دایی بزرگه و شوهرش مشهد بودیم.

بهشون گفتیم ما میخوایم بریم مشهد.بدون بچه..گفت ما هم میاییم بدون بچه..

سه شنبه عصر حرکت کردیم سمت مشهد.جمعه ساعت 11 هم از مشهد حرکت کردیم

سمت گنبد.خیلیییی خوش گذشت.فوق العاده بود.

 

دوشنبه همین هفته حمید قرار شد بره اصفهان.انگار قرار نیست اصفهان دست از سر ما

برداره..ساعت 2 ظهر رفت...

حسام بینهایت گریه میکرد و بهونه حمید و میگرفت..اینقد که گریه کرد بالا اورد..

اومدیم گندی که زده رو جمع کنم خودم بالا اوردم.با زور خودمو به دستشویی تونستم 

برسونم.باز حسام حالش بد شد و خوشبختانه تونست خودشو به سطل اشغال برسونه..

گند در گند...

شبش خیلیییی شب بدی بود.دلم میخواس تنها باشم.نگفتم.کسی بیاد.چون میدونستم

هر کی هم بیاد پیشم و یا خونه هر کی هم باشم با کوچکترین حرف بغضم میشکنه و 

میزنم زیر گریه..پس چه بهتر که خونه خودم گریه کنم نه جلو کس دیگه...

حسام که شب خوابید کلی گریه کردم....

اخر شب دوست دوران ابتداییم بهم از وایبر پی ام داد که فردا ساعت 9 دوره خونشون 

یادم نره..

کاملا یادم رفته بود..خیلی دوست داشتم نرم..سرم درد میکرد...اما خوب میدونستم نرم

خیلی ازم ناراحت میشه.چون سه نفر بیشتر نیستیم.

صبح که بیدار شدم بعد راهی کردن حسام خونه رو تمیز کاری کردم و در همون حال 

نهار حسام و هم درس کردم..

ساعت شده بود 9 و قرار ما ساعت 9 بود..

دلم نیومد گاز و تمیز نکرده برم..گاز و تمیز کردم و اخرین جمع و جورم و هم کردم و 

اژانس زنگ زدم..

خوب شد که رفتم..روحیه ام کلی عوض شد..اما اونا هنش میگفتن که کسلی و بی حالی 

از قیافه ام میباره...

ساعت 12 و نیم خونه بودم..

نهارحسام و دادم و خوابیدم...غروب دلم دسر یخچالی خواست..دسر و اماده کردم و گزاشتم

تو یخچال...

حسام ساعت 4 قرار بود بره خونه معلمشون..معلمشون مهمونی گرفته بود و همه بچه ها

رو دعوت کرده بود.بهشون کارت دعوت داده بود.کلی هم به بچه ها سفارش کرده بود

که از مامان باباها معذرت خواهی کنین که من خونم کوچیکه و نتونستم مامان و باباها 

رو دعوت کنم..

خدایی چه حوصله ایی داره ها...

قرار شد چون حمید نبود خانم همسایه حسام و صهیب پسر خودش و که با هم هم

همکلاس هستن و ببره..منم رفتم خونه همسایه پیش دخترش که خواب بود...

خانم همسایه اومد و منم اومدم خونه و چرتکی زدم..

ساعت 5 و نیم بود که حسام اومد..

 

وارد خونه که شد دیدم خیلیییی عصبانیه..بهش میگم چته؟؟

میگه از بابای صهیب بدممم میاد..میگم چرااا؟

میگه من یه بار با اونا رفتم..من تو ماشین اونا مهمون بودم..جلو در حیاط که رسیدیم

به من گفته حسام بپر پایین برو در حیاط و باز کن.من تو ماشینشون مهمون بودم.

چرا به پسر خودش نگفت؟تازشم در حیاط و که پشت سرش بستم جای تشکر واسه من

خندیده...

زودی زنگ زد به حمید و گفت فردا صبح با بابای صهیب نمیرم مهد و قرار شد حمید اژانس

شرکت و بفرسته صبح دنبالش..

شب ساعت 10 بود که رختخوابش و انداختم و خوابید..

ساعت نزدیک 11 بود فک کنم که با صدای زنگ در به خودم اومدم.دخترا دایی هام 

بودن.

سماور و روشن کردم و بساط چایی و دسر و ردیف کردم و واسه اخر شب هم ماکارونی 

داشتیم..

شب خوبی بود..کلی خندیدیم.

صبح بیدارم کردن و گفتن که دارن میرن...راهیشون کردم و ساعت 7 بود که حسام

و بیدار کردن..تا رختخواب هارو جمع کنم زنگ در صدا کرد.

رفتم دیدم اژانسیه اومده..بهش میگم چقد زوددد اومدین؟قرار بود 7 و نیم 

اینجا باشین.میگه هفت و نیم نه و هفت و بیست..میگم خوب حالا الان ساعت چنده؟

ساعتش و نگاه کرد و گفت 7.بعد دید خیلی سوتی داده میگه که ادرس 

مدرسه رو بلد نیستم.زود اومدم بچه دیرش نشه...

هر چند تا حسام و راهی کردم ساعت شد همون 7 و 20 اما بازم خیلی زود بود..

 

امروز هم همش تو خونه بودم با حسام و سرم به تمیز کاری گرم بود و گوشی..

ساعت 8 رختخواب حسام و انداختم که بخوابه..

خودم رفتم دوش قبل خواب و بگیرم..

تو حموم بودم که دیدم سرو صدا میاد..

یهو فاطی در حموم و باز کرد و شروع کرد سرک کشیدن.از اونور دختر خاله ام و عروس 

خاله ام هم دارن خودشون و جا میکنن تو حموم.جیغ جیغ کردم و گفتم سماور و روشن

کنین که منم الان میام..

یه چایی دور هم خوردیم و زدن رقصیدن و رفتن..

 

حسام به حمید زنگ زد..تازه رسیدن تهران..

دستم درد گرفت دیگه..

فعلا بای

[ ۱۳٩۳/۱۱/۸ ] [ ٩:٥٥ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

امروز ساعت 1 به بعد قرار بود زینب و راحله دوستای دوران مدرسه ام بیان خونمون..

شبش مثل همیشه دیر خوابیدم..

صبح اصلا دلم نمیخواست از جام بلندشم..یه چشم باز و یکی بسته حسام و حمید و راهی کردم

و تا بخوام بخوام ساعت شد 9..ساعت 11 با زنگ حمید بیدار شدم..گوشی رو برعکس 

همیشه سایلنت نکرده بودم..حمید زنگ زد و واسه قطره چشمم یاداوری کرد که یادم نره.

یادم نبود حسام چهارشنبه ها زود میاد..

به حمید قول دادم قطره رو میریزم و تا حمید قطع کرد گوشی رو چشای منم بسته شد..

تازه خوابم برده بود که حسام اومد..

دیگه منم کلا بیدار شدم..

ژله درس کرده بودم و میخواس ژله رولی کنمش...

ژله رو ردیف کردم و اجیل تو ظرف ریختم و میوه و کیکم و اماده کردم..

حسام رفت خونه همسایه..

ساعت 1 بچه ها اومدن..خیلی خوش گذشت..

ساعت 4 و ربع قبل اومدن حمید رفتن...

یه نگاهی به بند و بساط رو نیز انداختم و بیخیال پیش دستی ها و پوست تخمه ها شدم و 

شروع کردم تکالیف حسام و ردیف کردم.

هر چی نق و نوق کردم گغتم نه...

میخوای بره خونه مامانم اینا بخوابه و کلی تکالیف اخر هفته داشت..

گفتم تا تکالیف و انجام ندی نمیزارم بری...تو این فاصله امیرمون هی زنگ میزد که چرا 

حسام نمیاد...

تکالیفش تموم شد و حمید بردش خونه مامانم..

دلم میخواست رو مبل دراز بکشم و همه چی رو بسپرم به حمید...

اما طفلی حمید هم خستگی از سر و روش میبارید...

بیخیال مبلی که بهم چشمک میزد شدم و حتی تصمیم گرفتم که جاروبرقی هم بکشم..

تازه جاروبرقی تموم شد که حمید اومد...از جمع کردن جاروبرقی بدم میاد.خخخ

ولش کردم وسط حال و به حمید گفتم جمعش کنه..

وضو گرفتم و نمازم و خوندم و گوشی رو گرفتم دستم و چپه شدم رو مبل..

حمید سبزی خوردن خریده بود...

سبزی هارو پاک کرد و سفره رو پهن کرد..شام کشیدم..شوید پلو درستیده بودم..

به حمید میگم میخواس ظرف ها و جمع و جور خونه رو بزارم تو انجام بدی اما دلم نیومد..

میگه شام و که خوردیم ظرف هارو خودم جمع میکنم و میشورم..جانمی جانننن...

یه زره شام خوردم و دوباره گوشی به دست و چپه رو مبل...

حمید طفلی خودش جمع کرد و شست و سینک و هم خشک کرد...

بهش میگم چایی میزاری با کیک و اجیل اینا بخوریم؟

روفرشی رو پهن میکنه و وسایل و اماده میکنه...

کلی به خودمون حال میدیم...

با دختر دایی ها و شوهراشون تو وایبر کل کل داریم...

حمید بند و بساط و جمع میکنه و میره مسواک بزنه...من همچنان با برو بچ مشغولم..

سعید شوهر فاطی دایی عکس کیکی رو که فاطی درس کرده رو میفرسته...

به هادی شوهر دختر دایی بزرگه میگم بیا بریم خونشون؟

ساعت چند؟11 شب...الکی الکی راهی خونه دختر دایی میشیم..سر راه دختر دایی بزرگه

که هم محلی هستیم و میگیریم و میریم...

شب خیلی خوب و دلنشینی بود...خیلی خوش گذشت..

ساعت 1و نیم اومدیم خونه...

حمید خوابه و منم میخوام رمان بخونم....

 

در گوشی با خدا:خدا جونمممم میشه به خیر و خوشی تمومش کنی؟؟یعنی میشه واقعاااااا؟؟

غلط املایی هارو به بزرگی خودتون ندید بگیرین..اصلا حس ویرایشش نیست!

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱۱ ] [ ٢:٥۳ ‎ق.ظ ] [ سارا ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سارا هستم.متولد 1364.شوهرم حمید پسرخالمه و یه پسر به اسم حسام دارم. asara_bestgirl2009
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed