ساحل ارامش
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

الان چند روزه اومدم خونه بابا..چقد خرید سیسمونی سخته..هر روز هم که میریم خرید بازم یه چیزش جا میمونه..

همین الان ابجی بهار زنگ زد..میگه اون تخت بچه که هم گهواره هستش و هم پارک بچه رو نمیتونیم بازش کنیم..

مثلا امروز صبح با شوهرش رفته بودن تا بستن و باز کردنش و بهشون یاد بده....الان زنگ زده میگه فردا با حمید برین تا به شما یاد بده...

بستنش یکم سخته...تموم خریدش و من و حمید کردیم...سرویس تخت و کمدش و هم خریدیم اما میز ارایشش مونده..گفت احتمالا دو هفته دیگه برسه و اون موقع هم خیلی دیره...

احتمالا سیسمونی رو ببریم و میز ارایشش بمونه واسه بعد...

الان تو اتاق ابجی فاطی هستم(نیشخند)ابجی و دوستش خوابن...اخه دوستشم هست...

خرید عید حسام و کردیم...فقط کفشش موند...خیلی گرون شد اما خیلی بهش میاد...

فعلا تا اطلاع ثانوی خونه بابا هستم...

مامانیم داره صدام میکنه..برم پیشش...

فعلا...

+برادر شوهر فردا قراره بره..امروز اصلا نرسیدیم بریم واسه خداحافظی...فردا ظهر میریم پیششون برای بای بای...

+شوکول جونم نظرم ثبت شد برات؟؟

+مزاحمین وبلاگی:ورود ممنوع...

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٤ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

این چند وقته خیلی خیلی خیلی سرعت نتم پایینه...وبلاگ ها باز نمیشه و یا اونایی هم که باز شده رمزش نمیاد که نظر بزارم...

اگه دیدین واسه یکی از بچه ها نظرم هست و واسه شما نیست از من دلگیر نشین...

همین امشب بعد از چند روز تلاش بالاخره تونستم وبلاگ لنا رو باز کنم...بماند که چقد واسه درگوشی هاش سختی کشیدیم(نیشخند)

اما نظر نشد بزارم..خدایی بس که اعصابم خورد بود دیگه واسه نظر گذاشتنش زیاد زیاد تلاش نکردم...

الان هم تازه یادم افتاده به سی سی بیچاره رمز یادم رفته بوده بدم..وبلاگش زودی باز شد..اما صفحه نظراتش درست باز نمیشه...

 

راستی!!!!!! امروز من و مامان و بهار رفتیم واسه خرید سیسمونی...از ساعت 4 تا 9 شب تو مغازه بودیم...فقط دو دست لباس مجلسیش موند با سرویس تخت و کمدش که

اون و هم تو این هفته میگیریم...اگه بشه همین هفته یا هفته بعدش قراره سیسمونیش و ببریم...

چند شب پیش اینقد فکرم اشفته بود...اصلا تمرکز نداشتم...فکرم همه جا دور میزد...پیش گرونی.. شهدا... بچه های معلول که چرا معلول هستن .. گداها...فقیرها که تو شب عیدی چقد گنا دارن....

پولدارا که شب عیدشون کدوم کشورن...زن و شوهرایی که همش به هم میپرن...زن و شوهر های خوشبخت...

اصلا نمیتونستم تمرکز کنم..دلم میخواست سرم و محکم تکون بدم و همه فکر ها بریزه بیرون..

من و حمید و حسام بیرون بودیم..حتی تو خیابون هم اروم و قرار نداشتم...اومدیم خونه...

واسه حسام برنامه کودک گذاشتم که به من گیر نده...حمید هم سرش با اخبار گرم بود..اروم پالتوم و پوشیدم و شالم و سر کردم و رفتم رو پشت بوم...

نشستم و تکیه ام و دادم به دیوار...خیلی سرد بود...اما ارامش خوبی داشت...به خاطر اینکه حمید نگران نشه گوشی رو هم برده بودم...

هر چند رو سایلنت بود و حمید یه بار زنگ زده بود و نفهمیده بودم(نیشخند)

بعدش مسیج داد که کجایی؟؟؟؟؟؟

جواب دادم یه جایی که سرده اما ارامش داره...دیدم با حسام اومدن بالا...

اما شب خوبی بود...1 ساعت رو پوشت بوم بودم...خیلی با خدا حرف زدم.انگار خیلی نزدیک بود...واسه همه دعا کردم...

 

خیلی دلم میخواد ای دی اس ال بگیرم..اما چون کمتر از 2 ماه دیگه اینجا هستیم فایده نداره...انشالله تو خونه جدید اولین کاری که کنم همینه...

شوکول جونم وبلاگ تو هم موقع باز شدن شکنجه میده من و الان هم برات نظر گذاشتم...اما نمیدونم ثبت شده یا نه.. (نیشخند)

همچنین وبلاگ بهارو جوجه کوچولو (حتی با فایرفاکس)

اهان..حتی نمیتونم جواب نطراتتون رو هم بدم..(طفلی سارا)

مادرشوهر اینا امشب از مشهد برگشتن..برنامه شام هنوز سرجاشه..حالا کی رو نمیدونم..

وا..یهو چه طوفانی شده اینجا...

هنوز برق و قطع نکرده من برم...

فعلا..

[ ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ ] [ ۳:٢٩ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

دیروز کلاس داشتم..کلاس من تو یه کوچه تقریبا تنگه که توش یه عروسک فروشی کوچیک هم هستش...

مغازه خیلی کوچیکه اما همیشه پر از مشتری...یه مادر و پسر دارن اونجارو اداره میکنن...

وقتی خانمه همین پسر و باردار بوده همسرش تو یه ماموریت کاری شهید میشه و همین مادر و پسر واسه هم میمونن.

خانمه اسم شوهرش و رو پسرش میزاره...اتفاقا پدر پسره با پدر شوهر من پسر عمو هستن...

دیروز استادم دیر کرد و منم رفتم تو کوچه و پیش خانم فامیل واستادم...شلوغ بود و پر هیجان...

هم پسر می اومد خرید و هم دختر...تازه خانم های سن بالا هم میاومدن...حالا واسه کی میخریدن من نمیدونم...

حرفایی که رد و بدل میشد خیلی جالب بود و ما میخندیدیم...پسره اومده بود و یه عطر وعروسک و چندتا چیز دیگه خرید...

موقع رفتن چشمش یه پاکت خوشگل و گرفت و قیمتش و پرسید..بعدش پاکت و گذاشت سر جاش و گفت همینهایی که خریدم بسشه...

زیاد براش بخرم پرو میشه و سوارم میشه...دخترا هم که می اومدن با کلی جیغ جیغ بالاخره یه چیزی پسند میکردن و

میخریدن و میرفتن...

تو همین شلوغی یهو ماشین نیرو انتظامی اومد...بهشون گفت که هر چی عروسک قرمز و پاکت و کلا

هر چی که قرمزه رو جمع کنن وگرنه مغازه رو همین الان پلمپ میکنن.دوستای پسره اومدن کمکش و یکم

از عروسک قرمزا رو جمع کردن...در مغازه رو هم بستن...پسره با دوستاش رفت تو خیابون دور زد و اومد همه

عروسکارو بیرون چید..هر چی مامانش بهش میگفت جمع کن الان مامور میاد گوش نمیکرد...

گفتم رفتم خیابون دور زدم دیدم همه دارن میفروشن...چرا من جمع کنم؟؟داد میزد من چک دادم...این همه جنس اوردم ریختم تو مغازه...

الان نفروشم کی بفروشم...اینقد ناراحت شدم...اخه اینم شد گیر؟؟؟که عروسک قرمز نفروشین؟؟؟؟

حالم از این دولت و مملکت بد شد...(هر کی میخواد هر چی بگه بیاد شعارش و بده..ببینم بهتون چی میدن)

منم یه بسته شکلات ولنتاین واسه حمید خریدم که طفلی پولش و حساب نکرد...وقتی اومد دنبالم تو ماشین بهش دادم

اونم مارو برد رستوران و یه شام عالی زدیم به بدن...

مامان و بابا و بچه ها رفتن تهران...تا اخر هفته بر میگردن...ابجی فاطی و دخی خاله با هم خونه بابا تنهان...

ما هم غروبا بهشون سر میزنیم...اما تنهایی رو بیشتر میپسندن..

به احتمال زیاد این جمعه مراسم ده بچه داییم باشه...بابا اینا هم صبحش میرسن...

با قطار رفتن و با قطار هم برمیگردن..ما باید بریم بیاریمشون...حالا نمیدونم به مراسم ده بچه داییم میرسیم یا نه؟؟

 

این چند وقته حسام سیستم و مال خودش کرده بود و من نمیتونستم بیام نت...

به خیلی ها باید سر بزنم..هرچند که وبلاگ ها خیلی دیر برام باز میشه و منم اصلا حوصله منتظر بودن ندارم و

ببینم باز نمیشه زودی میبندم و میام از نت بیرون...

مادرشوهر و برادرشوهر و جاری اینا احتمالا تو این هفته برن مشهد..اخه برادر شوهر 5 میخواد بره و

معلوم نیست که دیگه کی برگرده...واسه عید هم نمیان...به خاطر همین قرار شده یه مسافرت با هم برن...

راستی گفته بودم که جاری قراره بمونه و برادرشوهر برگرده؟؟جاری هم میره دوباره قشم..

با دانشگاه صحبت کردن..انگار میتونه ترم اخر هم اونجا بخونه...

قرار بود شنبه دعوتشون کنم خونمون...اما اگه بخوان مشهد برن مهمونی کنسله...

 

فعلا..

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ ] [ ۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سارا ]
[ ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ ] [ ۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

این پست رمزی نمیشه..چون هنوز وقت نکردم بهتون رمز و بدم.اول میخوام رمز و به همه لینکام که نه

اما به بعضی هاشون رمز و بدم و بعد رمزی بنویسم..اخه گاهی وقتا نت قاطی میکنه و یکی میمونه و

دلخوری پیش میاد..

عجب برفی اومد اینجا.2 روز تموم برف بارید.موقعی که داشتیم از روستا برمیگشتیم جاده خیلی وحشتناک بود..

به خاطر همین ساعت 3 راه افتادیم که هنوز هوا روشن بود.چون اونجا برف خیلی بیشتر باریده بود

اومدیم دنبال داداشا و حمید گفت دوباره برگردیم روستا برف بازی کنیم..

داداشا رو گرفتیم و رفتیم اما مگه ماشین میتونست بره بالا!!حالا من تو ماشین دستم و

گذاشتم رو چشام که هیچی رو نبینم..حسام هم تند تند دعا میکرد و میگفت خدایا ماشین سالم بره بالا...

همش نگران بچه ها بودم..اخه ماشین هی سر میخورد...یه طرف هم دره...

دیدم نمیشه...به حمید گفتم ماشین و نگه داره و من و بچه ها پیاده بشیم و پیاده بریم..

دست بچه هارو گرفتم و پشت ماشین راه افتادیم..حالا ماشین هی سر میخورد...

بعضی از ماشین ها زنجیر بستن و میرفتن..چندتا هم مسافر هاشو پیاده کرده بودن و مسافرها

مثل ما پیاده میرفتن...حمید دید که یه خورده شلوغ شده تصمیم گرفت که دور بزنه...

حداقل اگه تو گل میموندیم کسی بود که کمک کنه...خوشبختانه بدون مشکل دور زدیم و برگشتیم..

اما خیلی وحشتناک بود..مامانم زنگ زد و گفت که نمیره مسجد و شام درست میکنه و

ما هم بریم اونجا...خونه مامانم هم رفتن با خودمونه اما برگشتن با خدانیشخند

مامانم و بابام و داداشا کلی اصرار کردن که شب بمونیم....قرار شد بریم از خونه وسایل و برداریم و

شب بریم خونه مامی بخوابیم..مامانم گفت حالا که دارین میرین خونتون شوکول و هم بیارین...

با حمید اومدیم خونه و شوکول و برداشتیم و زودی رفتیم خونه بابام...من زودتر رفتم بالا تا مامانم و

اذیت کنم و بگم شوکول و نیاوردیم...

من همیشه شال سرم میکنم...اصلا روسری نمیپوشم..نمیدونم چرا اما با شال راحت ترم...

اون شب هم رفتیم خونمون من شالم و با روسری عوض کردم...وارد خونه که شدم مامانم رو به روم تو اشپزخونه بود..

من همینجور با مامانم حرف میزدم و میرفتم جلو و مامانم هم همینجور به من زل زده بود و

می اومد جلو و هی زیر لب یه چیزی میگفت...به هم که رسیدیم فوت کرد روم..زد به در و گفت تو چقد به

چشم من شیرین میایی...نیشخندغش غش زدم زیر خنده و مامانم ذوق کرد و گفت که ای جاننیشخند

جریان اون بچه سوسکه که از دیوار بالا میرفت و مامانش میگفت قربون دست و پای بلوریت برمنیشخند

ابجی فاطی اگه اومدی وبلاگم حسودیت نشه هااز خود راضی

من عاشق مامانم هستمممم.یه تار موی مامانم و با دنیا عوض نمیکنم.

جاتون خالی شب بابام تو اون سرما کباب و اماده کرد و زدیم به بدن..خیلی خوش گذشت..

ابجی بهار زنگ زد و گفت که زایمانش افتاده واسه اسفندنیشخند قرار بود یه هفته قبل از سیزده بدر

باشه ها...حالا مامان و بابام هول کردننیشخند من و حمید دیروز بعداظهر یه سر رفتیم به تخت و کمد ها

زدیم تا قیمت دستمون بیاد...تو این هفته احتمالا بریم سفارش تخت و کمدش و بدیم..

 

بگم از فوتبال..شاهکار پرسپولیس بود...ای خندیدم من اون روز..

وقتی که گل اول و زد حمید سر جاش فقط یه نیم خیز شد و یه گل بلند گفت...

گل دوم و که زد حمید نیم خیزش بلند تر بود و چندتا گل گل گفت و دست زد...

گل سوم و که زد من دیگه نمیتونستم حمید و نگه دارم قهقههقهقهه

بلند شده بود و تو خونه میچرخید و فقط جیغ میزد گل....حسام عین این جن دیده ها فقط زل زده بود به حمیدقهقهه

اخه این حرکت واقعا از حمید بعید بود...منم نمیدوننستم بخندم یا حمید و بشونم و فقط

دستم و میزاشتم جلو دهنش و میگفتم هیس!!همسایتون اومدقهقهه

اینقد جیغ زد تا صداش گرفتقهقهه به ابجی فاطی زنگ زدم و کلی باهاش خندیدیم..

خیلی پشیمونم که چرا ازش فیلم نگرفتم تو اون صحنه...اخه گوشی من تعمیر بود و حمید هم

با گوشی خودش تو خونه بپر بپر میکرد و گوشیش و هی مینداخت بالانیشخند

 

یکی از اهالی جونم و سایرا جونی و افسون خانمی و لیمو شیرین جونمم دیشب میخواستم

عکس خودم و حسام و که تو برفا انداخته بودیم و بهتون بدم اما شارژ نداشتم و عکس فقط

نصیب ارتا جونم شد

نیشخند

امیدوارم اون 4 نفری که تو بهمن گیر کردن سالم پیدا بشن..الان با لیمو شیرین جونم صحبت میکردم..

کلی ناراحت شدم...خدا کنه سالم باشن...

 

 

 

 

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ ] [ ۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

از وبلاگهای رمزی خیلی بدم می اومد...هر وقت میرفتم و میدیم رمز داره اولین حرفی که میزدم اه بود...

حالا میبینم که حق داشتن...

اره..وبلاگ منم رمزی شد...فقط به خاطر یه بی پدر و مادر...به خاطر کسی که از نظر من اشغال

ترین و بی ایمان ترین ادم رو زمینه...به خاطر کسی که به هیچکی رحم نمیکنه...به خاطر کسی که

بچه هاش و درست تربیت نکرده که هر حرفی رو هر جایی و به هر کسی نزنن....

 

اهای تو که به نظر خودت عقل کلی...یه روزی با سر که هیچی با دماغ میخوری زمین...

 

+ اصلا و ابدا دوست جدید نمیخوام.دوستایی که دارم همه اینقد خوب هستن که نیازی به دوست جدید نداشته باشم....

+ رمز اصلا و ابدا به هیچ تازه واردی داده نمیشه....

+ به هر کی که خودم بخوام رمز و میدم...

 

پس از این به بعد هر کی که رمز داره بیاد اینجا...در اینجا به روی یه مشت به قول خودشون

حروم لقمه بسته شددد

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ ] [ ٩:۱٤ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

حسام خسته اس و گرفته خوابیده...هیچ وقت این موقع نمی خوابید...همیشه ساعت 11 تازه از خواب

بیدار میشد.امروز مثلا اولین روز مهد کودکش بود..الان دو هفته اس قراره ببرمش اما هی خواب میمونم...

دیشب بهش گفتم زود بخوابیم که صبح باید زود بیدار بشیم و بریم مهد.امروز صبح که با

دختر داییم حرف میزدم خودش بیدار شد و اومد تو حال و با خنده به من میگه چطوری؟؟

میگه دیدی راحت از خواب بیدار شدم..صبحونه بهش دادم و رفتیم...

مربیش دخترداییمه(جوجو جونم قبل اینکه تو بگی خودم بگم که خواهر دوست جونته)

چون فامیله خیال من راحت تره...اولش که من میخواس از کلاسش بیام بیرون یکم گریه کرد.حالا

هر چی بهش میگم من نمیخوام برم خونه باور نمیشد...کیفم گرو موند پیشش...منم اومدم پایین و

از تلویزیون نگاش میکردم..همه کلاس ها دوربین داشت...کلی بهش خوش گذشت..

گفت که میخواد فردا هم بره...فقط مشکل دستشویی رفتنشه....

با غریبه ها نمیره...امروز هم هر کاریش کردیم با خانم ... نرفت.موندم فردا که بزارمش و برگردم خونه

چقد میخواد گریه کنه...

البته همه میگفتن اولشه و عادت میکنه....نمیدونم والا...

الان هم راحت گرفته خوابیده...

 

بعد از ماهی و سالی و قرنی , امروز ابگوشت بار گذاشتم(نیشخند)

من اصلا عادت ندارم با شعله پایین کار کنم.شعله گاز و دادم بالا و اونم هی ابش خشک

میشه و منم هی میرم روش اب میریزم.معلوم نیست چی میخواد در بیاد..

 

دیشب خونه رو با حمید گردگیری کردیم..واسه عید دیگه خونه تکونی نمیکنم...شاید تا عید

از اینجا بریم.اگر هم تا عید نشه اردیبهشت حتما میریم...

منم برم یه چرتکی بزنم...

فعلا..

 

 

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/۸ ] [ ٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

سید بود.یه سیده خانم ,با اخلاق خیلی خیلی خوب.با یتیمی بزرگ شده بود و تو سن بالا

با مردی که از زنش جدا شده بود و دوتا دختر داشت ازدواج کرده بود.روزای سختی رو گذرونده

بود.شوهرش هم درد کشیده بود.تازه داشتن مزه خوشبختی رو میچشیدن.بچه اولش و سقط

کرد.بچه دومش یه پسر 5 ساله اس.دوباره حامله شده بود.7 ماهش بود.شنیدم رفته بیمارستان

و حالش خیلی خرابه.میگفتن امکان زنده بودن بچه زیاده اما مادر نه.میخواستم بیام نت و ازتون

بخوام که براش دعا کنین.اما پرشین این چند شبه زیاد اذیت میکرد.

یکی میگفت کبدشه و اون یکی میگفت سرطان رحمه.بچه رو در اورده بودن و چند روز تو دستگاه

بوداما بعدش مرد.امروز خالم زنگ زد.گفت زهرا تموم کرده و الان دفنش کردن.

خیلی گریه کردم.همش پسرش می اومد جلو چشمام.

با مامان و خاله رفتیم خونشون.پسرش اومد و خودش سی دی رو روشن کرد و لاکپشت

های نینجا رو گذاشت.همه ساکت شده بودن و من گریه میکردم.دلم میخواست یکی

بچه رو از جلو چشمام دور کنه.سینا که حرف میزد و زبون میریخت من دلم میخواست از بغض زیاد

جیغ بزنم.بچه بی مادرررر...به چه درد میخوره؟؟؟کاش بزرگتر بود و یا کاش کوچیکتر بود...

اصلا تحمل این چیزا رو ندارم...تو ماشین تا خود خونه گریه کردم...

درسته که خاله هاش خوبن....درسته که خاله جای مادره...درسته که پدرش هنوز هست..

اما هیچکی واسه بچه مادر نمیشه....هیچکی تحمل نق و نوق بچه رو غیر از مادرش نداره...

حمید و داداش ها خونه ما بودن....به بابا گفتم من و هم بزاره خونه تا با حمید یه دوری بزنیم...

گفت بیایین با ماشین برین...بارون میاد..گفتم حالم اصلا خوب نیست...میخواستم تو

هوای ازاد و زیر بارون قدم بزنم...بابا و مامان بچه هارو بردن...من و حمید هم زیر بارون

دور زدیم و بعدش رفتیم خونه بابا.....حالم خیلی بهتر شد...

اما از ذهنم در نمیاد...قیافه زهرا که هر وقت با هم صحبت میکردیم و مثلا یه چیزایی

میگفتیم,گردنش و یه وری به اسمون کج میکرد و بالا رو نگاه میکرد و میگفت فقط خدا...

هر چی خدا بخواد...

خوب لابد خدا خواست که بره...اما بچش؟؟؟؟؟میدونم بزرگ میشه...اما خوب بی مادر؟؟؟؟

اصلا حوصله ندارم....تحمل دیدن بچه هارو تو سختی و مریضی و ناراحتی ندارمممممم...

چون خودم یه مادرم...

خدایا...........

 

بعدا نوشت: فردا نمایشگاه نقاشی بچه ها ی زیر 15 سال و داریم و منم باید برم...

اما بس که گریه کردم میدونم فردا چشام قد یه گردو باد میکنه....

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/٤ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ سارا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سارا هستم.متولد 1364.شوهرم حمید پسرخالمه و یه پسر به اسم حسام دارم.
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب