قالب وبلاگ



ساحل ارامش
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

دیشب سردردم وحشتناک بود.با سه تا مسکن هم خوب نشد..انگار تو سرم با طبل 

میکوبیدن..

تا ساعت 3 با حمید بیدار بودیم و فیلم نگاه میکردیم.حسام دو روزه خونه مامانم ایناس.

مامانم زنگ زد و گفت که مدرسه ها نزدیکه و بفرستش پایین ما دم دریم...اینم سرخوش

با کله رفت.

به حمید میگم سرم داره میترکه.میگه گوشی رو بزار کنار و چشم بندت و بزن و بخواب.

خودش خوب میشه..

اما بازم خوب نشد که نشد...

چشم بند و بر میدارم و شروع میکنم کولی بازی که ای سرمممم...

بلند میشه و یه مسکن دیگه میاره و یکم پیشونیم و مشت و مال میده...

دوباره چشم بند و میزنم و نمیفهمم کی خوابم میبره....

 

مثل هر روز صبح بیدارم میکنه...مثل هر روز صبح چشم بندم به چشممه و برش نمیدارم..

میشینم سر جام...قرص ناشتایی رو میزاره تو دهنم..مثل هر روز صبح با خودم تو دلم 

غر میزنم که کاش بیدارم نمیکرد و من تازه خوابم برده بود..با چشم بسته دستم و 

میارم بالا و لیوان اب و میزاره تو دستم...اب و میخورم و لیوان و میارم جلوم...

لیوان و میگیره و من تلپ میشم سر جام و مثل همیشه که فک میکنم حالا چه جوری بخوابم

اما نمیفهمم کی خوابم میبره...

با زنگ در بیدار میشم...ساعت و نگاه میکنم..8 و نیم صبحه...غر میزنم که ای خدا چرا مردم

کورن و اسم و رو زنگ نمیبینن و اشتباهی زنگ میزنن..

چشم بند و دوباره میزنم و دراز میکشم...صدای دوباره زنگ بلند میشه...

نگاه میکنم ببینم کیه...لباسش شبیهه حمیده...

نگران میشم..این که خود حمیده...

ایفون و جواب میدم..میگه بیا بشین پشت فرمان و ماشین و هل بدم.ماشین روشن نمیشه..

لعنت به این شانس...

ماشین و دیشب تازه از تعمیر اوردیمش...

یه نگاه به گوشه حال میکنم..وسیله هامون اماده اس...

قراره ظهر بریم شمال مثلا...

 

 

میرم تو اتاق..فکرم مشغوله...مثل همیشه دستم میره رو تاپ حمید...حواسم میاد سر جاش..

در کشو دراور و باز میکنم و اولین چیزایی که میاد دستم و برمیدارم و میپوشم..

موهامو با گیره میبندم و شال میندازم سرم و میرم پایین..

طفلی حمید ناراحت واستاده...

بهش میگم چرا اینجوری شد؟میگه اصلا باطریش کار نمیکنه...

داره با پیچ و مهره هاش ور میره که یهو یه چیزی که سیم هارو به باطری وصل میکنه 

میشکنه...بهش میگم خوب دیگه کار از هول گذشت...

قرار شد بره اون قطعه مورد نظر و بخره و بره دنبال تعمیر کار کنار خونه و بیارتش ببینه 

چه مرگشه..

منم الان تو خونه ام و دلم میخواد بخوابم اما نمیشه...

پی ام های بچه ها تو لاین داره میاد رو صفحه..دلم میخواد برم جوابشون و بدم..

صدای زنگ دره..

حمیده..

من رفتم.

[ ۱۳٩۳/٦/٢٥ ] [ ٧:۱٢ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

ساعت 8 صبح باید حسام و میبردیم سنجش...

با الارم گوشی حمید بیدار شدیم...رفتم تو اتاق..تقریبا اماده بودم که حمید هم بیدار شد..

حسام و هم بیدار کرد..خداروشکر چون شب زود خوابیده بود صبح سرحال بود..

رفتیم به مکان.مورد نظر...خیلیییی گرم بود..

یه جورایی مثل هفت خان رستم بود...اول پرونده و بعد بینایی و شنوایی و یه دوتا چیز 

دیگه..

نمیدونم چرا من استرس داشتم...

واسه چشاش دوتا رو اشتباه گفت.یکی چشم چپ و یکی چشم راست..به خانمه گفتم ببرم

چشم پزشک نشونش بدم.گفت دوتا اشتباه طبیعیه...

 

گوش هاش هم خداروشکر خوب بود...

اما یه اتاق دیگه بود که بچه خودش تنها باید میرفت و ازش سوال میپرسیدن..

 

یه چند مین حسام تو اتاق بود و خانمه ازش سوال میپرسید...بعدش که تموم شد من و صدا کرد..

پرونده رو داد دستم..یه لبخند قشنگ بهم زد و گفت عالیییی بود..فوق العاده...

خوشحال شدم..یه عالمه..کلی هم خداروشکر کردم..

 

از اونجا هم رفتیم مدرسه اش و پرونده رو دادیم و تمام..اینم از این.

حسام هوس ماکارونی کرده بود..

حمید وسیله هارو خرید و مارو گذاشت خونه و خودش رفت بانک.

قرار شد که حمید اومد به حسام چیزی نگیم و سه تایی بریم حموم اب بازی..

 

تو این فاصله منم تند تند کارامو انجام دادم...ماکارونی رو که دم گذاشتم حمید اومد..

حمید ماکارونی دوس نداره.از شب قبل قیمه مونده بود.زیر برنج و روشن کردم و گاز و کم 

کردم و گذاشتم تو این فاصله هم برنج گرم بشه و هم ماکارونی دم بکشه.

 

حسام خوشحاللل که حمید میخواد باهاش بره حموم اب بازی و شیطنت..

اول اونا رفتن..لباسامو با تاپ حمید عوض کردم..

منم رفتم تو حموم.حسام کلی خوشحال شد ....

اول حمید در اومد و بعدشم من.حسام از حموم دل نمیکند..ادمکاش و هم برده بود و نشسته

بود تو لگنش..

یه چند مین بعد دیگه خسته شد و اومد بیرون..

حمید سفره پهن کرد و نهارو خوردیم و حمید جمع کرد و شست..

نماز خوندیم و من و حمید خوابیدیم تا 4...

 

بعدش بیدار شدیم و رفتیم بیرون دردر دور دور...

 

فردا مامان اینا از تهران برمیگردن...برای ظهرشون یکم غذا درس کردم..

نوبت اندوسکپی هم موند واسه چهارشنبه...امشب یه نمه دوباره درد گرفته..

 

چند روز پیش با دختر دایی قرار داشتیم بریم دور دور...

شوهر دختر دایی و پسرش ولایت بودن.

حمید و حسام خونه.

با دختر دایی قرار شد اول  بریم کافی شاپ..

بهش گفتم پایه ایی شام و هم بیرون باشیم؟گفت اره 

 

زنگیدم به حمید..گفتم واسه حسام ساندویچ سفارش بده و خودش هم اگه خیلی

گشنه بود یه چیزی بخوره که من شام بیرونم..اونم اوکی رو داد..

با دختر دایی رفتیم فست فود چیلی...پیتزا سفارش دادیم..دنگی دونگی حساب کردیم..

از اونجا هم پیاده رفتیم سمت فلکه..

به کافی شاپ گوارا رسیدیم.بهش گفتم من که جا ندارم..اونم نظر من و داشت.

همینجور که میگفتیم به هم که جا ندارم و حسابی سیرم و این حرفا،همینجورم میرفتیم

تو کافی شاپ...کافه گلاسه سفارش من بود و هویچ بستنی سفارش دختر دایی..

خیلی وقت بود که کافه گلاسه رو نخورده بودم..چقد بهم چسبید..

مثلا جفتمون سیر بودیم..

دیگه خیلی دیر وقت بود..زنگ زدم به حمید..اومد کافی شاپ دنبالمون..

دختر دایی رو رسوندیم و پیش به سوی منزل..

بچه ها امشب اصلا حوصله چک کردن غلط املایی هارو ندارم.

ببخشید دیگه..با گوشی همینه دیگه..

فعلا.

چشام پر خوابه...

درگوشی با خدا:خدا جونم من و ببخش و شکرررررر

 

[ ۱۳٩۳/٦/٤ ] [ ۳:٢۳ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

مثل همه پنجشنبه های این چندساله وسیله هارو جمع کردیم و پیش به سوی ولایت..

دختر داییم خونه مادرشوهرش بود..پدرشوهرش با پدرشوهرم پسرعمو هستن..

هانی دختر خواهرشوهرش هم اونجا بود..یک ریز تو لاین و وایبر پیام میداد که تو هم بیا

خونه مامان بزرگم و پیش زنداییم(که میشه دختر داییم)

هنو تو گنبد بودیم که شروع کرد به اس هم دادن.بهش قول ندادم...

به حمید گفتم من و میبری اونجا؟گغتش اوکی..

 

سر راه من و گذاشت اونجا...عصرونه رو با هم خوردیم.خیلی چسبید..

 

مادرشوهر و پدرشوهر خونه عمه حمید بودن..ختم قران داشتن..

حمید اومد دنبالم..گفت مامانم چند بار زنگ زده و گفته که عمه ناراحت شده و شما هم بیایین..

 

از همونجا یه راست رفتیم خونه عمه حمید..اولاش حالم خوب بود اما کم کم دیگه حالم رو 

به راه نبود..سرگیجه و درد لعنتی معده..یه حال بسیور بسیور بد..

ساعت 11 بود که از خونه عمه حمید رفتیم خونه مادرشوهر...

حمید خربزه اورد...

خربزه رو خوردیم و یکم با مادرشوهر و حمید گپ زدیم و اماده شدیم واسه خواب..

 

دراز کشیدن همانا و درد شروع شدن همانا و گریه کردن همان..

 

دوباره دردای افتضاح..حمید متوجه شد..رفت و واسم قرص اورد..قرص و خوردم .انگار

نه انگار...

چند مین بعد دوباره بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه...

گوله گوله اشکام میریخت..قرصارو پیدا کردم..یه دونه مسکن...

 

اومدم سر جام..اروم نشد که نشد..دردش تا قفسه سینه ام رسیده بود...

خیلی درد بدیه...

حمید گفت پاشو بریم تو حیاط...

 

رفتیم تو حیاط...نشستیم رو ایوان..یکم پشتم و مالید..مشت میزد پشتم..

یکم راه رفتم..

حمید شروع کرد باغچه هارو اب دادن..

یکم حرف زدیم..

 

از اون درد وحشتناک دیگه خبری نبود..

اومدیم تو خونه...

ساعت و نگاه کردم..دقیقا پنج صبح...

 

جمعه هم با مادرشوهر یه سر رفتیم خونه خاله بزرگه..عروس خاله ها و دختر خاله ها

جمع بودن همشون...

خوش گذشت..

شبش مادرشوهراینا خونه مامان جاری شام دعوت بودن..

خاله گفت پنج شنبه زنگ زده و گفته جمعه شام بیایین...

گفتم به چه مناسبت؟گفت والا خودم هم موندم..گفتش بهش گفتم نمیخواد و این حرفا..

اونم گفته ماه رمضون میخواستم دعوت کنم اما نشده..حالا بیایین...

 

قرار شد ما بریم اونا رو بزاریم خونه مامان جاری و خودمون بیاییم گنبد..

هر چی گفتم ماشین دست شما باشه گفت نه..گفت تو فردا میخوایی بری دکتر..

ماشین لازم دارین..

قرار شد واسه برگشتشون یا برادرشوهر برسونتشون یا عموی حمید..

دم در مامان جاری اونا رو رسوندیم و بای بای کردیم..

 

هنو از کوچه اشون کامل بیرون نیومده بودیم که یه شماره غریبه به حمید زنگ زد..

گفتم حمید یا مامان جاریه یا باباش..

مامان جاری بود..کلی به حمید اصرار که شما هم بیایین..حمید هم تشکر کرد و 

دعوتشون و رد کرد..

خدایی اگه مارو هم زودتر دعوت میکردن میرفتیم..

مامان جاری و باباش و حتی خواهرش خیلی به ما لطف دارن .

اما دیگه دعوت دم درشون خیلی ضایع بود دیگه...

 

اومدیم گنبد و سر را رفتیم خونه مامانم اینا..یکم اونجا بودیم و بعدش حسام و گرفتبم و 

پیش به سوی خونه..

فردا صبح مامان و بابا و برو بچ میخوان برن تهران...

امشب خداروشکر از اون درد بد خبری نیست..درد دارم اما خفیف..

فردا میخوام برم دکتر..احتمالا اندوسکپی هم کنه...

خیلی استرس دارم...خیلی میترسم...

برام دعا کنین..

مرسی

.

[ ۱۳٩۳/٦/۱ ] [ ۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

زل زدم بهش..یک ریز داره حرف میزنه..یهو میخنده..یهو جیغ جیغ میکنه..چقد داره

لنگ و پاچه اش و می خارونه..خوبه بعداظهر که من اومدم تازه از حموم در اومده بود..

امروز رفتیم با هم بیرون..با اژانس رفتیم و موقع برگشت همه راه و تا خونه ارزو اینا 

پیاده برگشتیم..

تلفنش و قطع کرد..الانه که شیرجه بیاد سمت من و بگه داری چی مینویسی..

 

تو راه به هن هن افتاده بود..اومدیم خونشون...مامانش مرغ و سیب زمینی گذاشته بود

اپز بشه واسه الویه..

ما که اومدیم اونا رفتن عروسی...

الانم من و ارزو خونه اییم..فوق العاده دپم..

چرا؟نمیدونم...

 

تازه شام خوردیم..نشست پای تلفن...منم ظرفارو جمع کردم و شستم...

 

هیییی نشسته داره عکسای مردم و تو تانگو نگاه میکنه و بیچاره هارو سوژه میکنه..

 

هوییییییییی..دلم ریخت...تلفن زنگ زد یهو..ما هم چسبیده به تلفن...

 

ای خداااا الان داشتن تو سرو کله هم میزدن هاااا.با قهر گوشی رو قطع کرد..

الان هرهر کرکرشون بالاس.

 

خدایا شفای عاجل عنایت بفرما..اگه بفهمه اینارو اینجا نوشتماااا. دهنم رسما سرویسه..

یا خدا باز پریدن بهم...

بابام اومده دنبال حسام...حمید هم خونه تنهاس...

واکسنش و زدیم..طفلی یه بغضی داشت..اما گریه نکرد..دستشم کلی ورم کرده..

 

یه بغض گنده تو گلومه..دلم گرفته..حمید خوبه..حسام خوبه..همه چی ارومه..

اما دلم گرفته...

خدایا شکرت..شکر..

 

[ ۱۳٩۳/٥/٢٩ ] [ ٩:٥٥ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

امشب خیلی هله هوله خوردم..حالت تهوع دارم با سرگیجه..خیلی حالم بده..

سه تا لیوان کافی پشت سر هم ...

وای حتی فکر کردن به چیزایی که خوردم هم حالم و به هم میزنه..

 

یه زره ابلیمو میریزم تو لیوان...

شاید حالم و بهتر کنه..خیلی احساس سنگینی میکنم...

ابلیمو رو میخورم...نمیتونم قورتش بدم..تو دهنم نگه میدارم..چشامو رو هم فشار

میدم و تا 3 میشمارم و قورت میدم..حالم بد میشه..اما خیلی کم بود..

 

یه زره دیگه میریزم تو لیوان و با سه شماره قورتش میدم...

خدایا خیلی حالم بده..کارد بخوره به این شکم..چرا سرم هم درد گرفت..

یه وقت نخوابم و دیگه بیدار نشم؟؟

 

چند شب پیش دوتا پسرعموهام با خانم هاشون شام اینجا بودن..قرار شد تو شهریور

با هم بریم دریا..

 

قراره تو همین هفته واکسن حسام و بزنیم..بدتر از من از امپول خیلی میترسه..

تا یادش از واکسن می افته میزنه زیر گریه و منم مجبورم بهش دروغ بگم که 

واکسنت امپول نیست و از این قطره خوراکی هاس...

اول شهریور هم سنجش داره و بعد اون میریم مسافرت..

 

امشب و اصلا دوست ندارم..

حالم بده...خیلییی بد....

حمید و حسام راحت خوابیدن..حمید لباس تنش نیست...

بیدارش میکنم و بلیزش و میدم تنش کنه..

 وای حسام چرا سرفه میکنه..خدا کنه مریض نشه..

سرم درد میکنه..از حالت تهوع متنفرم..سرم گیج میره و چشام هم درد میکنه..وای

چقد من مریضم امشب..

حوصله نوشتن ندارم.

فعلا

درگوشی با خدا: خدا جونم...ارامش و به همه بده.مخصوصا......خدایا شکر.شکر

 

[ ۱۳٩۳/٥/٢٧ ] [ ٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

دیشب ساعت 10 رسیدن..

گفتم هرجا هستن همونجا بمونن که با حمید بریم دنبالشون...

دیدمشون...حمید ماشین و نگه داشت و رفتیم پیششون..

خیلییییی خوش حال بودم..یکی بغل باباهه بود و یکی بغل مامانه..گفتم اون یکی کو؟

گفتن تو کیسه خوابشه..نگاش کردم...خواب بود یا بیدار؟اصلا یادم نیست...

فسقلی رو از باباش گرفتم و رفتیم با حمید تو ماشین..

اونا هم پشت سرمون...

تو ماشین نازش میکردم و میخندید...

به حمید میگم فک میکنه این کدوم یکی باشه؟هیراد؟هامون؟هیوا؟

حمید گفت هامون..منم حدس زدم هیراد باشه...

تو حیاط از ماشین که پیاده شدم گفتم بهشون یه سوال؟اسم اینی که با ما اومد چیه؟

گفتن قل دومه و هیراد..یعنی حدس من درس بود...

بچه های جیگری بودن...

 

مامان و باباشون هم یه تیکه ماه..جفتشون عالی...دوست جونیم که حرف نداره..

یه خانم باوقار..متین..و خیلیییی با شخصیت..

اقا پدر هم بسیار خونگرم و یه پدر نمونه...خدا برا هم نگهشون داره و انشالله خوشبخت بشن..

یکم حرف زدیم و فنچولا رو شیر دادیم و مامانشون عوضشون کرد و ساعت شد 11 و رفتیم

تنگه که شام و اونجا بخوریم...اولش که رسیدیم فسقلی ها گشنه بودن و شروع کردن 

به جیغ و داد کردن..عزیزممممم چقد دلم براشون تنگ شده..دیشب این موقع تنگه بودیم..

 

هیچی دیگه اول شکم اونا رو سیر کردیم..یکی بغل من بود و اون یکی بغل اقای پدر و یکی هم

بغل دوست جونیم..

شیر که خوردن خوابیدن...ما هم شام و خوردیم و ساعت 3 حرکت کردیم سمت گنبد...

گنبد که رسیدیم بچه هارو رو به راه کردیم و دوباره چایی گذاشتم که با دسر بخورن..

طفلی دوست جونی حتی دسرش و هم نتونست بخوره...خیلی گناهی بودن..

تا 5 بیدار بودیم...قله بزرگه دل درد داشت...نمیتونست بخوابه و گریه میکرد...

یکی رو دوست جونی خوابوند و اون یکی رو اقای پدر..

 

اون یکی رو من گرفتم که راه ببرم...

حمید و هم گفتم بره تو اتاق بخوابه..ساعت 6 بود فک کنم که بابای بچه ها بدون تشک 

یه گوشه از حال سرش و گذاشت و خوابید...

به دوست جونی گفتم که بخوابه..خیلییییی دلم براش میسوخت..اینقددد خسته بودن...

اونم طفلی بدون تشک سرش و گذاشت رو بالش و خوابش برد.. 

فنچول و  یکم که چرخوندم خوابید..یکم هم رو پام گذاشتمش تا خوب خوابش ببره..

بعدشم گذاشتم سر جاش و منم رفتم که بخوابم...

اینقدی اینا جیگررررررر بودن که حد نداره...

فک کنم هر بیست دقیقه بیدار میشدن..منم بیدار میشدم و میرفتم کمک مامان و باباشون...

شیر میخوردن و باز میخوابیدن....

قربونشون برم من....

ساعت 10 دیگه بیدار شدیم کلا...چایی گذاشتم و بساط صبحونه رو اماده کردیم..

زنگ زدم به فاطی که اگه میشه حسام و بیاره..

اخه خیلی دوست داشت سه قلو هارو ببینه..خوشبختانه بیدار بود و با فاطی اومدن..

 

دوتا فنچول خواب بودن و اون یکی هم بغل دوست جونی بود...فاطی که اومد فنچول و 

گرفت و دوست جونی صبحونه اش و خورد...

خیلی حیف شد که نموندن...

ساعت 1 دیگه حرکت کردن..از زیر قران ردشون کردم.اب و پشت سرشون ریختم و اومدیم

بالا..با حمید جمع و جور کردیم و ظرف های صبحونه رو شستم ..حمید رفت شرکت و منم 

رفتم حموم...بعدشم گرفتم خوابیدم تا ساعت 9 شب که حمید بیدارم کرد و گفت که مامانم

اینا میخوان بیان خونمون...

ساعت 10 مامانم اینا اومدن..حسام هم باهاشون بود...صبح که فاطی رفت حسام هم دوباره

باهاش رفت..

اومدن و کادوی تولدم که نقدی بود و دادن و رفتن..

حسام هم چون خونه مامانم اینا بیداری زیاد کشیده بود تخت خوابید...

 

امیدوارم به دوست جونی و همسرش خوش گذشته باشه..

به من که خیلی خوش گذشت و از اشنایی باهاشون خیلی خوشحال شدم..اینجور که دوست جونی

حساب میکرد 8 ساله با هم دوستیم..شایدم 9 سال...

امیدوارم قسمت بشه و بازم ببینمشون...

انشالله خدا سه تا فنچول و براشون نگه داره ...

 

 

 

[ ۱۳٩۳/٥/۱٢ ] [ ۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

منتظرم..

منتظر یکی از بچه های وبلاگی که از خیلی وقته با هم دوستیم..

دل تو دلم نیست که زودتر فنچولاش و ببینم..سه قلو ان..هر سه تا هم پسر..

سه ماهه ان..ای جانمممممم..

 

اولین باره که قراره همدیگه رو ببینیم...

 

دلم میخواد زودتر برسن.شب هم قراره بمونن..

اوخییییی دلم میخواد فنچولاش و بچلونم...

[ ۱۳٩۳/٥/۱٠ ] [ ٦:٥٦ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

هی میرم سوپ و هم میزنم و میام میشینم..دیگه نزدیکه که رشته رو اضافه کنم..

مادرشوهر کنارم دراز کشیده و داره فیلم های تو گوشیش و نگاه میکنه...فیلم دختر عمه

حمید که با هم رفته بودن کربلا..

خدا رحمتش کنه..

پدرشوهر دیروز عمل داشت..یه عمل تقریبا جزئی...روز قبلش اومدن خونمون..

افطاری براشون پوره سیب زمینی و سالاد الویه و گوجه کباب درس کرده بودم...

سحری هم خورشت بادمجون..

دیروز صبح پدرشوهر و خاله و حمید رفتن بیمارستان.من خونه پیش حسام بودم..

ساعت 2 عملش کرده بودن...جاری و برادرشوهر هم بودن...

 

حسام و بیدار کردم و بردم خونه بابام و رفتم بیمارستان...جاری و برادرشوهر تا ساعت 

4 بودن و رفتن...

من پیش پدرشوهر موندم و حمید و خاله اومدن خونه تا نماز بخونن و حمید بره دوش بگیره..

 

تا ساعت 7 پیش پدرشوهر بودیم و من و خاله برگشتیم خونه...

دیشب مادرشوهر و عروس تنها بودیم..

شب خوبی بود...تخمه خوردیم..هندونه خوردیم و با هم فیلم نگاه کردیم..

حمید واسه افطار اومد و دوباره رفت...واسه سحر هم اومد و سحری خورد و رفت..

 

الانم منتظریم که مرخصش کنن...

[ ۱۳٩۳/٤/٢۳ ] [ ٩:٥۱ ‎ق.ظ ] [ سارا ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سارا هستم.متولد 1364.شوهرم حمید پسرخالمه و یه پسر به اسم حسام دارم. asara_bestgirl2009
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed