قالب وبلاگ



ساحل ارامش
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

دیشب تا دیروقت بیدار بودیم..حسام مثل همیشه زود خوابید و ما هم مثل همیشه 

بعد خوابیدن حسام بزم و شروع کردیم..خخخ

به حمید میگم تا تو فیلم و اماده کنی و بساط خوراکی هارو بچینی من اومدم..

میخنده و میگه پس تو چیکار کنی؟میخندم و میگم من اول با گوشیم ور میرم و بعد میام

میخورم.کار از این مهم تر؟والااا.

تا 3 و نیم داشتیم فیلم نگاه میکردیم..بعد فیلم حمید رختخواب و اماده کرد و منم شوت شدم

سر جام و گوشی به دست مشغول وایبر و لاین و اینستا و هزار تا چیز دیگه و صد البته رمان..

ساعت 4 و ربع بود که گوشی حمید زنگ خورد.

میخواس بره سر دیگ حلیم برو بچ شرکت.

18 تا دیگ بار گزاشته بودن . حمید دوباره لالا کرد و گفت بعد اذان میرم..

هر کاری میکردم بخوابم نمیشد..وقت اذان بیدارش کردم.دوتا سطل اماده کرد و رفت

حلیم گرفت.یکی واسه خودمون.یکی واسه مامانم اینا...

حمید که اومد یکم حلیم خوردیم و بیهوش شدیم..

ساعت 10 صبح حسام با غرغر بیدارم کرد..گشنه بود..خامه براش اماده کردم و دوباره

چپه شدم و خوابیدم..

ساعت 11 و نیم بود که مادرشوهر زنگید و گفت که زودتر بیایین...

حمید بیدار شد و با زور و کشیدن پتو از روم و کشیدن دست و پام و انگشت کردن تو 

گوش و چشم و دماغ بالاخره بیدارم کرد..

وضو گرفتم و ارایش کردم و حمید هم حسام و اماده کرد  و پیش به سوی ولایت..

تو راه با زورر چشامو باز نگه داشته بودم...

اذان و گفته بودن و من نمیخواستم بخوابم..نمیخواستم وضوم باطل بشه...

نزدیک اق امام.که رسیدیم جیغ جیغ کردم حمیددد دیگه نمیتونم چشام و باز نگه دارم..

نگه دار من نمازم و بخونم و بخوابم.خخخ

حالا راهی هم نمونده..کم کمش ده دقیقه...

گفت نگه دارم بخون..دیدم جدی جدی داره نگه میداره..گفتم نه بابا ولش..رسیدیم دیگه..

سیخ نشستم سر جام..شیشه رو دادم پایین و دستم و گزاشتم بیرون...

دیدم حمید طفلی هم پاشو گزاشته رو گاز...

زودی رسیدیم و منم تندی نماز و خوندم..

خاله بساط نهارو چاییش به راه بود.. بعد چایی و نهار حمید رفت تو حیاط حاج بابا 

والیبال...

خاله و پدرشوهر هم میخواستن با پیکان وانتشون برن اق امام زیارت..گفتن حسام و هم 

میبرن..

بعد رفتن اونا منم پریدم تو خونه..در حال و قفل کردم..

الان که فک میکنم من چه جوری تنها توی اون خونه پر از جن خوابیدم موهای تنم سیخ میشه..

پرده های حال و کشیدم و برق و خاموش کردم و سرم و گزاشتم رو بالش و خوابیدممم.

یه ترسی ته دلم بوددد.اما خواب قوی تر بود..

با سر و صدای خاله اینا از خواب بیدار شدم..

وضو گرفتم و نماز مغرب و خوندم...پدرشوهر هم از مسجد اومد و حمید هم اومد و رفت حموم..

چند مین بعد بساط چایی و مخلفات تخمه و اجیل و ردیف کردیم.. 

مادرشوهر زنگ زد به برادرشوهر که زودتر بیایین..

اونم گفت اول سر راه میرن خونه مامان جاری و بعد میان ..

ای مادر شوهر غر زد...

دیگه منتطر اونا نموند و چایی رو خوردیم..سه بار دیگه به برادرشوهر زنگید و بعد 

دو ساعت اومدن..

 

جاری رژ سیاه زده بود..هر چی نگاه میکردم شاید بنفش تیره باشه.اما نه..سیاهه..

دوباره نگاه کردم شاید قرمز اناری باشه..اما نه..سیاه سیاه بود..از این مدل که 

میگن تریاکی...

یهو حسام بهش گفت فهیمه جونممم..اونم گفت بعلههه..گفت این همه رنگگگگ.چرا رژ لب

سیاه زدی؟خخخ

همه زدیم زیر خنده..اونم گفت که اگه میدونستم تو اینقد نکته سنجی این رنگ و نمیزدم.خخخ

ظرف های شام و با حمید جمع کردیم و من شستم..

بعد شام هم بساط هندونه و لبو بود که من فقط یکم هندونه خوردم..

ظرف ها رو هم طفلی حمید جمع کرد و خودش شست..

به من چه..یه وعده من بشورم..وعده بعدی وظیفه من نیست!

ساعت 10 اومدیم خونه..

 

حسام زود خوابید..بنا بر دلایلی و سفارش فرزانه جون قرار شد چایی زعفرون درس کنم..

کتاب حافظ و هم اوردم..چایی زعفرونی هم اماده شد..

به فال اول به نیت خودم گرفتم..حمید هم اومد کنارم..

نیت کردیم دوباره و حمید هم به نیت جفتمون کتاب و باز کرد..

 

شب خوبی بود..خونه مامانم اینا دیگه فرصت نشد. حسام اگه مدرسه نداشت میرفتم.

اما واقعا دیروقت بود..

 دستم درد گرفت اوفففف..

فردا صبحونه خوری خونه دختر دایی بزرگه که همسایه اییم هستش..

خدا جونمممم عاشقتم یه دنیااااااااااااااااااا

 

بچه ها جونم دوباره میخوام صفحه نظرات و ببندم.چون من نمیتونم بهتون سر بزنم و نمیخوام

شرمنده شماها بشم..

شبتون عاشقانه..

 

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱ ] [ ٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

حسام و حمید رفتن...برق هارو خاموش میکنم..بخاری هم کم کم..

نوک انگشتام یخ زده...

میپرم زیر پتو..خرسی رو میزارم کنارم و گوشی رو میگیرم دستم..

میخوام یکم کتاب بخونم..اول گشت و گزارم و تو لاین و وایبر و بقیه چیزا میزنم..

حسام امروز امتحان ریاضی داره...

ریاضیش خداروشکر عالیه...اما اگه عجله نکنه..مشکل ما املاشه...بس که عجله داره..

من جای حسام استرس دارم..کلی بهش سفارش میکنم..صبحونه رو کامل میدم بهش..

میگه نمیحورم..میگم بخور امتحان داری..میگه چه ربطی داره؟

همه چی رو ناخواسته وصل میکنم به امتحان ریاضیش...

بعدش با خودم میگم همین خودمونیم که بچه هارو از امتحان میترسونیم..

میخوام دیگه هیچی بهش نگم.

اما نمیشه...تا وقتی که در بسته بشه پشت سرشون همینجور سفارش هام قطاره.

 

+دیروز نزدیک اومدن حسام از مدرسه بود که خوابم برد...با صدای زنگ بیدار شدم..

چشم بندم و نصفه و نیمه زدم بالا و بدون اینکه نگاه کنم حسامه یا نه در و باز 

کردم و رفتم تا غذاش و گرم کنم و و اماده کنم...

همینجور با لباس خیلی راحت منتظر حسام بودم که مادرشوهر در و باز کرد..

سلام کردم و با تعجب بسیار رفتم تو اتاق تا لباسم و عوض کنم.

ابگرمکن دوباره سوراخ شده..شبش حمید بهشون زنگ زده بود که بیان و حمید و پدرشوهر

ابگرمکن و باز کنن.اونا هم گفته بودن بعداظهر میان..

اما ظهر اومدن..خداروشکر نهارم که همیشه اماده اس...چند مین بعدم حمید رسید..

ابگرمکن و ردیف کردن و نهار و خوردیم و رفتیم مراسم هفت پدرعروس خالم.

 

دیگه حس نوشتن نیست..معده ام خوب نشد که نشد..

برم کتاب بخونم و لالا

فعلا.

[ ۱۳٩۳/٩/٢٤ ] [ ٧:۳۱ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

ساعت شده هشت و نیم..صدای هود رو اعصابمه...قیمه رو دیشب بار کردم.الان دوباره

زیرش روشن کردم.یکم دیگه مونده تا جا بی افته...برنجم و هم اماده کردم.

مونده فقط اینکه دم بکشه..

حمید رفته دنبال مامان و باباش ..امروز مدرسه حسام ساعت 10 باید بابابزرگ ها برن.

یه مراسمی گرفتن که والا نفهمیدم اخرش چیه..

خاله هم دیشب هماهنگ کردیم که اونم صبح با پدرشوهر بیاد و ما بریم استخر.

 

خواهرشوهر هم اونجاس.اونم میاد..

معده ام درد میکنه..

چند وقته ارامش فکری اصلا ندارم..

وسایل مدادرنگی رو خریدم...میخوام حرفه ایی مداد رنگی رو کار کنم..

دیشب یه مقداری سرم و با اون گرم کردم..

 

دیشب تو وایبر متوجه شدم که دخی دایی و خاله اش هم امروز برنامه استخر و دارن.

تعداد هر چه بیشتر باشه بیشتر حال میده..

 

دیروز دلم عجیب گرفته بود..قلبم میزد هزارتا هزارتا...

از بعد محرم زیارت عاشورا نخونده بودم...

بلند شدم وضو گرفتم و نشستم زیارت عاشورا رو خوندن..

دلم عجیب بازم زیارت عاشورا میخواد..

منتظرم..

منتظرم مهمونام بیان..

 

درگوشی با خدا: خدا جونممم چی بگم اخه..خودت که بهتر میدونی...فقط اینکه عاشقتم.

مثل همیشه حواست بهم باشه.پلیز پلیز پلیز

[ ۱۳٩۳/٩/۱٦ ] [ ۸:۳۱ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

فاطی اومد..الویه هارو اماده کردیم..توی پلاستیک مخصوص ساندویچ گزاشتیم.

حمید اومد و میوه هارو هم اماده کردیم..

چون ماشین دست ما بود قرار شد حمید بره ولایت دنبال خاله اینا...

اتفاقا همزمان با تولد حسام پیکان وانتی که ثبت نام کرده بودن هم رسید.

 

حمید و خاله اینا سر راشون رفتن و پیکان وانت و تحویل گرفتن و اومدن خونه..

خاله که رسید زنگ زد به برادرشوهر و اونا هم چند مین بعد رسیدن.

خداروشکر برخورد جاری و برادرشوهر فوق العاده بود...اصلا فک نمیکردیم..

 

مخصوصا برادرشوهر...مامان اینا بعد مسجد اومدن...

مامان که اومد دیدم خاله شیرین هم باهاشه..خیلی خوشحال شدم..

انگار مامان اینا که حرکت میکنن بیان خونه ما جلو در حیاط خاله رو میبینه که داشته 

میرفته خونه مامانم..

مامانم و میگه کجا؟اینم میگه تولد حسامه و بیا بریم..

خیلییی خوشحال شدم دیدمش.. 

مراسم دقیقا اونجور که میخواستم شد...همه چی عالی.

 

ولی خونه انگار زمین لرزه اومده بود.هه..هنو مهمونا که بودن دخی دایی بزرگه که

تقریبا همسایه اییم زنگ زد.

گفتش خونتون که خلوت شد زنگ بزن که با دخی دایی کوچیکه ما هم بیاییم..

 

بعد رفتن مهمونا ساعت 11 بود که زنگ زدم به دخی دایی و تند تند خونه رو تا اومدن

اونا جمع و جور کردیم و حمید جاروبرقی کشید و زود لباسش و در اورد که بره حموم

زنگ در صدا کرد..خخخ

دوباره لباس هاش و پوشید و مشغول پذیرایی از مهمون های تازه رسیده شدیم.

خوشبختانه همه چی به همه رسید..

نوشابه فقط یکی موند با 3 تا ساندویچ واسه خودمون و یکم هم کیک...

درسته که خیلی خسته شدیم اما می ارزید...

 

اینو دوست داشتم که همه خودشون اومدن..خیلی بهمون چسبید..

پسر گلم .عشق مامان.عاشقتممم..

زنده باشی همیشه مرد کوچک من.بوس بوس

[ ۱۳٩۳/٩/۱۱ ] [ ٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

حسام و حمید و مثل هر روز صبح با یه ایت الکرسی راهی کردم و رفتن..

زدم کانال پی ام سی..اهنگ شادی اومد..انرژی زد بالا..هه..

سیب زمینی ها رو شستم و گزاشتم رو گاز...سینه مرغ و هم شستم و اونم بهش 

سیر و نمک و فلفل و اینا زدم و گزاشتم رو گاز...

شروع کردم به گردگیری و جمع و جور...

اجیل هارو جا کردم تو ظرف و گذاشتم رو میز..شکلات و پاستیل و نی نوش و قاشق

چنگال یه بار مصرف و هم اماده گذاشتم رو میز..این از این...

میوه رو قرار شد امروز بگیریم...

 

امروز تولد یه دونه پسرمه...حسام مامانی عاشقتممممم...همه زندگی منی...بهونه زندگیمم..

 

مامان اینا قراره بیان و خاله و برادرشوهر و جاری...احتمالا دخی دایی بزرگه هم بیاد..

میخواس خیارشور های سالاد الویه رو اماده کنم که ابجی فاطی نزاشت..

گفت از مهد میام یه راست خونه شما و خودم انجام میدم..

مهدی که کار میکنه دقیقا رو به روی خونمونه..همونجایی که پارسال حسام میرفت..

 

دیشب بعد بوقی برای اولین بار ساعت 12 و نیم شب خوابیدم...

دیروز صبح به اصرار دخی دایی بزرگه رفتیم استخر..

صبح هر جور خواستم بپیچونمش نشد.خخخخ..

سر راهمون هم رفتیم خونه اون یکی دختر دایی کوچیکه و زنگ اونارو یه سره کردیم .

خودش کلاس بود..سعید جواب داد و گفت کیه؟؟با صدای خواب الودددد..

گفتیم ماییم و داریم میریم استخر و خواستیم شمارو بیدار کنیم..خخخ..

 

وای که چه هوای باحالیییی...چون شعله گاز روشنه در تراس و باز گزاشتم..

برق ها هم خاموشششش..خونه جمع و جوررر

منم و یه لیوان کافی داغ..

تا کافی سرد نشده من برم..

فعلا

در پناه حق

.

[ ۱۳٩۳/٩/٥ ] [ ۸:٢٩ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

با صدای بارون از خواب بیدار شدم..خیلی شدید بود..تعجب کردم..شک داشتم که بارون

باشه واقعا..فک کردم خواب میبینم و یا همسایه جو گیر روبه رویی باز وقت و بی وقت

داره حیاطش و میشوره..

نشستم سر جام..حمید فهمید بیدار شدم و ترسیدم..اخه روز قبلش همش حرف جن بود.

شبشم کلی حرف زده بودیم.

بهم گفت بخواب چیزی نیست...بهش میگم انگار صدای بارونه...میگه اره بارونه..

 

خونه تاریکککک...صدای شرشر بارون...صدای رعد و برق..

دوست دارم خیلی اما نه الان که تنهام..

وای که چقد خواب میچسبه...

اما میترسم...امیدوارم اسمون صداش در نیاد..فقط بباره..

من میترسم..

[ ۱۳٩۳/۸/٢۱ ] [ ٧:٤٠ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

حالم اصلا خوب نیست.چشام میسوزه و سرفه میزنم.اصلا هم حال ندارم.تو سرم هم 

انگار بند و بساط طبل زنی راه انداختن.تازشم دستام هم انگار حس نداره.

 

ساعت ده دقیقه به هفت با سرفه های خودم بیدار شدم.حمید هم بیدار شد.

گفتش که صبح نوبت میگیره و حسام و که برد میاد دنبالم که بریم دکتر.

 هی گرمم میشه و هی سردم میشه..

 این چندوقته همش ولایت در رفت و امد بودیم..امروز هم باروبندیل و جمع کردم که بریم

اونجا.احتمالا تا جمعه هستیم.

صبحونه حسام و میدم و بعد خوندن یه ایت الکرسی راهیشون میکنم که برن.به حمید 

یاداوری میکنم که صدقه یادش نره.

نگاه به خونه میندازم.این چندوقته نشد که حمید جاروبرقی بکشه.اخه از راه که می اومد 

میرفتیم ولایت و از اونورم شب که برمیگشتیم حسام تو ماشین میخوابید.فرصت به جاروبرقی

نرسید اصلا.

به بیحالیم اصلا توجه نمیکنم.جاروبرقی رو در میارم و شروع میکنم به کشیدن.

اشپزخونه رو جمع و جور میکنم و میام دراز میکشم.

اخیشششش..

حمید الان زنگ زد.گفتش که دکتر نبوده و احتمالا ساعت 9 بیاد.گفت میره شرکت اما برمیگرده.

امیدوارم بدتر از این نشم و بتونم تو مراسم های عاشورا و تاسوعا شرکت کنم.

 

این چند روز تعطیلی حسام خونه مامانم بود.ما هم ولایت.تکالیفش و هم انجام نداده بود.

شبش از ولایت برگشتیم و زودی رفتیم دنبالش و اومدیم خونه و شروع کردم به کار 

کردن باهاش.تا بخوابه ساعت شد 1. صبح ای این بچه عررر زد.

گریه میکردااا..اشکاش هم بدتر از خود من گوله گوله.هه...

همش میگفت میخوام بخوابم و نمیرم..

اگه صبحونه خوری نداشتیم شاید دلم میسوخت براش و میگفتم نره.اما خوب قرار داشتیم .

حسام و حمید رفتن و منم با دختر دایی هماهنگ کردیم و اومد سرکوچشون و رفتم 

سرکوچمون و پیاده رفتیم خونه اون یکی دختر دایی..

 

بعد صبحونه دختر دایی بزرگه قرار فیزیوتراپی داشت.گفت یه ساعته برمیگردم..

لیلی میخواس کشک بادمجون درس کنه..پسرش بیداز شد و چسبید بهش..

ما معمولا غیر صبحونه یه چیزی هم درس میکنیم و قبل حرکت میزنیم به بدن که خونه 

اومدیم گشنه نباشیم.هر چند که صبحونه مفصل میخوریم و سیریم.اما بازم میچسبه..

دیدم لیلی طفلی بچه رو بیخیال شده و غر میزنه به جون دخی دایی بزرگه که 

نزاشته زودتر غذاش و درس کنه و الان فرصتش کمه..

بهش گفتم به بچه اش برسه و من غذا رو درس کردم.

اصلا حال نداشتم..طفلی بهم مسکن هم داد..کشک سریع اماده شد و دخی دایی بزرگه هم 

اومد..لیلی اصلا نزاشت من دیگه تو اشپزخونه پا بزارم..منم ولو شدم رو مبل..بعد اینکه 

غذامون و خوردیم دوباره شال و کلاه کردیم و پیاده با دخی دایی اومدیم سمت خونه.

از کنار مدرسه حسام رد شدیم.تعطیل شده بودن.

به ایناز همسایه بغلی سپرده بودم که امروز دوره اس و حواسش به حسام باشه..

تو راه که بودیم مثل هر روز حمید زنگ زد..

گفت رسیدی خونه؟

گفتم نه و نزدیک پارکم..مثل همیشه تاکید کرد که قرص ظهرم یادم نره و زودتر برم که

حسام پشت در نمونه..

من که رسیدم تو کوچه سرویس حسام هم رسید..سهیب و دیدم که پیاده شد و رفت 

تو خونه و در و هم بست..حسام نبود.

نگران شدم..رفتم جلوتر دیدم ماشین هم جلو دره...

رسیدم بالا..کفشای حمید بود و کفشای حسام نبود...

رفتم تو خونه..دیدم حسام خوشحال داره با اسباب بازی هاش بازی میکنه...

حمید طفلی صبح که میبردتش دیده خیلی گریه میکنه از شرکت اومده بوده و براش 

اسباب بازی خریده بوده و رفته بودش دنبالش..

هر چی اصرار کردم که نهار اماده اس و بمونه گفت نه باید برم.

حمید رفت و منم نهار حسام و اماده کردم ..بعد خوردن نهارش تکالیفش و انجام داد و منم 

تلپ شدم تو رخت خواب و خوابیدم.

 

سردم شد باز.من برم واسه خودم پتو بیارم.

فعلا.

درگوشی با خدا: خدا جونم .تو این شبها هیچ دلی رو نزار بشکنه..

غلط املایی هارو بزارین رو حساب بیماری..اصن حسش نیست بشینم متن و بخونم و 

غلط املایی هارو درس کنم.

اورین.

بای

 

 

[ ۱۳٩۳/۸/۱۱ ] [ ۸:٠٠ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

چهارشنبه مامانم زنگ زد و گفت که حسام و اماده کن که داریم میاییم دنبالش.

تند و تند تا مامانم بیاد تکالیفش و انجام داد و لحظه اخر مامانم رسید..

 

شب تو وایبر تو گروه خانوادگیمون حرفش بود که پنج شنبه جمع بشیم و بریم پاقلعه..

پاقلعه یه روستایی هست بالای یه کوه که کلی خوش اب و هواس..هوا تمیز و عالی و سرددد.

کلی ویلا اونجا درست کردن..جای خیلی خوش منظره و قشنگیه.

به حمید گفتم بچه ها اصرار دارن ماهم بریم.پایه ایی؟

گفت نه بابا و ولش..

پنجشنبه حمید اومد از شرکت و مثل همه پنجشنبه ها پیش به سوی ولایت..

 

بعد شام با گوشیم بازی میکردم و حمید گفت یه چرت میزنه و قبل حموم رفتن بیدارش

کنم تا برام واسته چون من میترسم اونجا برم حموم..

ساعت 9 و نیم بود که هادی شوهر دخترداییم زنگ زد به حمید که اماده باشین من دارم 

میام ولایت دنبالتون..حمید اولش گفت نه و بعد که دید داره اصرار میکنه اوکی رو داد..

زنگ زدم به دختر دایی.گفتم من ولایتم و چیزی نیاوردم با خودم..بهم گفت فقط لباس 

گرم بیار و پتو و بالش..گفت همه چی رو خودمون برداشتیم..

گفتم کیا میان؟

گفت که دختر دایی کوچیکه هم میاد و قراره بریم ویلای دوست سعید(شوهر دختردایی کوچیکه)

دخی دایی بزرگه با ابجیش اینا را افتاد و هادی هم اومد دنبال ما و پیش به سوی پاقلعه.

اول بساط خوراکی هارو ردیف کردیم و اقایون بخاری هیزمی رو راه انداختن و گوشت هارو اماده کردن و

بعد شروع کردیم به پاستور بازی کردن..تازه دو دست بازی کرده بودیم که پسر دایی کوچیکه

با خانمش هم اومد.ما چون همیشه با تعداد کم بازی میکنیم اصلا شمارش نمیکنیم بازی رو

به خاطر همین اصلا حواسم به شمارش برگه هام نبود و بی نهایت افتضاح باختم..

جریمه فوق العاده سختی رو برام در نظر گرفتن..

حمید فرار کرد رو تراس و پسرا هم دنبالش..اوردنش تو حال..هر یکی از یه جاییش 

چسبیده بود.رسما لهش کردن..صدای خنده هاشون بینهایت بلنددد..صدا به صدا نمیرسید..

حمید اومد تو حال من فرار کردم تو اتاق..دخی دایی ها هم از اونور دنبال من..

اینقد جیغ جیغ کردم که تا بالاخره بیخیال ما شدن..

 

ساعت 2 بود که اقایون بساط کباب و ردیف کردن..

بعد اونم کرسی رو اوردیم رو ایوان و همه رفتیم زیر لحاف کرسی..فوق العاده بود..

میوه رو گذاشتیم رو کرسی و برق تراس و خاموش کردیم و شروع کردیم خاطره گفتن..

از جن و دعوا و سوتی ها و خلاصه اینکه بچه ها از خنده داد میزدن..

بخاری خاموش شده بود..دوباره روشنش کردن و رفتیم واسه لالا..

 

قرار شد زن و شوهری بخوابیم که اگه بخاری خاموش شد همدیگه رو بغل بزنیم و بخوابیم.

صدای اذان اومد..هر چی بهشون گفتم پاشین غر زدن..یکی میگفت چادر نیست.

یکی میگفت قبله رو بلد نیستیم.یکی میگفت این وسط جا نیست واسه نماز و از این حرفا.

البته همه اون جمع نماز خون بودن.اما خوب انگار خیلی خسته بودن.هه

هر کاری کردم خودم و قانع کنم با نبود چادر و بلد نبودن قبله نشد که نشد.گفتم حمید پاشو 

بریم وضو بگیریم..

من و حمید که بلند شدیم هادی هم طاقت نیاورد..زیر میز تی وی سجاده رو دیدم و 

بازش که کردم از شانس چادر هم بود توش..

با اطلاعات ناقص هادی در مورد قبله نماز و خوندیم..

من اصلا نتونستم بخوابم..

چشم بندم نبود..خرسی نبود..اصلا راحت نبودم

همش خواب و بیدار بودم..ساعت 9 صبح از خواب بیدار شدیم..قرار شد رو تراس صبحونه

بخوریم..

بعد صبحونه شروع کردیم دوباره به پاستور بازی کردن..این بار حواسم بود..

علی دایی با بینهایت تقلب. بازی رو باخت..

قرار شد امتیاز ها شمرده بشه و هر کی کمتر بود اون حاکم بشه و حکم و بده..

امتیاز ها شمرده شد و من حاکم شدم..

هر کی یه نظری میداد..علی همش میخواس در بره..سعید و هادی و حمید محکم چسبیده

بودنش و همه در حال جیغ جیغ بودن..

رفتم چندتا گوجه رو له کردم و یه موز هم له کردم و با هم قاطیشون کردم..

علی رو دراز انداختن و حمید و سعید نگه داشتنش و هادی مواد و مالید به صورتش..

وای که چقد خندیدیم...

بعد اونم دوباره اقایون کباب و ردیف کردن و بعد نهار و میوه ما با پسر دایی کوچیکه

اومدیم ولایت..

روز خیلی خوبی بود..

بی نهایت خوش گذشت به هممون...

 

همه روزهاتون پر از ارامش..

در گوشی با خدا: خدا جونم بی نهایت موچکرم..مرسی که حواست بهمون هست..

مرسی خدا جونم.مرسیییی

[ ۱۳٩۳/۸/۳ ] [ ۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ سارا ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سارا هستم.متولد 1364.شوهرم حمید پسرخالمه و یه پسر به اسم حسام دارم. asara_bestgirl2009
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed