قالب وبلاگ



ساحل ارامش
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

مثل همه پنجشنبه های این چندساله وسیله هارو جمع کردیم و پیش به سوی ولایت..

دختر داییم خونه مادرشوهرش بود..پدرشوهرش با پدرشوهرم پسرعمو هستن..

هانی دختر خواهرشوهرش هم اونجا بود..یک ریز تو لاین و وایبر پیام میداد که تو هم بیا

خونه مامان بزرگم و پیش زنداییم(که میشه دختر داییم)

هنو تو گنبد بودیم که شروع کرد به اس هم دادن.بهش قول ندادم...

به حمید گفتم من و میبری اونجا؟گغتش اوکی..

 

سر راه من و گذاشت اونجا...عصرونه رو با هم خوردیم.خیلی چسبید..

 

مادرشوهر و پدرشوهر خونه عمه حمید بودن..ختم قران داشتن..

حمید اومد دنبالم..گفت مامانم چند بار زنگ زده و گفته که عمه ناراحت شده و شما هم بیایین..

 

از همونجا یه راست رفتیم خونه عمه حمید..اولاش حالم خوب بود اما کم کم دیگه حالم رو 

به راه نبود..سرگیجه و درد لعنتی معده..یه حال بسیور بسیور بد..

ساعت 11 بود که از خونه عمه حمید رفتیم خونه مادرشوهر...

حمید خربزه اورد...

خربزه رو خوردیم و یکم با مادرشوهر و حمید گپ زدیم و اماده شدیم واسه خواب..

 

دراز کشیدن همانا و درد شروع شدن همانا و گریه کردن همان..

 

دوباره دردای افتضاح..حمید متوجه شد..رفت و واسم قرص اورد..قرص و خوردم .انگار

نه انگار...

چند مین بعد دوباره بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه...

گوله گوله اشکام میریخت..قرصارو پیدا کردم..یه دونه مسکن...

 

اومدم سر جام..اروم نشد که نشد..دردش تا قفسه سینه ام رسیده بود...

خیلی درد بدیه...

حمید گفت پاشو بریم تو حیاط...

 

رفتیم تو حیاط...نشستیم رو ایوان..یکم پشتم و مالید..مشت میزد پشتم..

یکم راه رفتم..

حمید شروع کرد باغچه هارو اب دادن..

یکم حرف زدیم..

 

از اون درد وحشتناک دیگه خبری نبود..

اومدیم تو خونه...

ساعت و نگاه کردم..دقیقا پنج صبح...

 

جمعه هم با مادرشوهر یه سر رفتیم خونه خاله بزرگه..عروس خاله ها و دختر خاله ها

جمع بودن همشون...

خوش گذشت..

شبش مادرشوهراینا خونه مامان جاری شام دعوت بودن..

خاله گفت پنج شنبه زنگ زده و گفته جمعه شام بیایین...

گفتم به چه مناسبت؟گفت والا خودم هم موندم..گفتش بهش گفتم نمیخواد و این حرفا..

اونم گفته ماه رمضون میخواستم دعوت کنم اما نشده..حالا بیایین...

 

قرار شد ما بریم اونا رو بزاریم خونه مامان جاری و خودمون بیاییم گنبد..

هر چی گفتم ماشین دست شما باشه گفت نه..گفت تو فردا میخوایی بری دکتر..

ماشین لازم دارین..

قرار شد واسه برگشتشون یا برادرشوهر برسونتشون یا عموی حمید..

دم در مامان جاری اونا رو رسوندیم و بای بای کردیم..

 

هنو از کوچه اشون کامل بیرون نیومده بودیم که یه شماره غریبه به حمید زنگ زد..

گفتم حمید یا مامان جاریه یا باباش..

مامان جاری بود..کلی به حمید اصرار که شما هم بیایین..حمید هم تشکر کرد و 

دعوتشون و رد کرد..

خدایی اگه مارو هم زودتر دعوت میکردن میرفتیم..

مامان جاری و باباش و حتی خواهرش خیلی به ما لطف دارن .

اما دیگه دعوت دم درشون خیلی ضایع بود دیگه...

 

اومدیم گنبد و سر را رفتیم خونه مامانم اینا..یکم اونجا بودیم و بعدش حسام و گرفتبم و 

پیش به سوی خونه..

فردا صبح مامان و بابا و برو بچ میخوان برن تهران...

امشب خداروشکر از اون درد بد خبری نیست..درد دارم اما خفیف..

فردا میخوام برم دکتر..احتمالا اندوسکپی هم کنه...

خیلی استرس دارم...خیلی میترسم...

برام دعا کنین..

مرسی

.

[ ۱۳٩۳/٦/۱ ] [ ۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

زل زدم بهش..یک ریز داره حرف میزنه..یهو میخنده..یهو جیغ جیغ میکنه..چقد داره

لنگ و پاچه اش و می خارونه..خوبه بعداظهر که من اومدم تازه از حموم در اومده بود..

امروز رفتیم با هم بیرون..با اژانس رفتیم و موقع برگشت همه راه و تا خونه ارزو اینا 

پیاده برگشتیم..

تلفنش و قطع کرد..الانه که شیرجه بیاد سمت من و بگه داری چی مینویسی..

 

تو راه به هن هن افتاده بود..اومدیم خونشون...مامانش مرغ و سیب زمینی گذاشته بود

اپز بشه واسه الویه..

ما که اومدیم اونا رفتن عروسی...

الانم من و ارزو خونه اییم..فوق العاده دپم..

چرا؟نمیدونم...

 

تازه شام خوردیم..نشست پای تلفن...منم ظرفارو جمع کردم و شستم...

 

هیییی نشسته داره عکسای مردم و تو تانگو نگاه میکنه و بیچاره هارو سوژه میکنه..

 

هوییییییییی..دلم ریخت...تلفن زنگ زد یهو..ما هم چسبیده به تلفن...

 

ای خداااا الان داشتن تو سرو کله هم میزدن هاااا.با قهر گوشی رو قطع کرد..

الان هرهر کرکرشون بالاس.

 

خدایا شفای عاجل عنایت بفرما..اگه بفهمه اینارو اینجا نوشتماااا. دهنم رسما سرویسه..

یا خدا باز پریدن بهم...

بابام اومده دنبال حسام...حمید هم خونه تنهاس...

واکسنش و زدیم..طفلی یه بغضی داشت..اما گریه نکرد..دستشم کلی ورم کرده..

 

یه بغض گنده تو گلومه..دلم گرفته..حمید خوبه..حسام خوبه..همه چی ارومه..

اما دلم گرفته...

خدایا شکرت..شکر..

 

[ ۱۳٩۳/٥/٢٩ ] [ ٩:٥٥ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

امشب خیلی هله هوله خوردم..حالت تهوع دارم با سرگیجه..خیلی حالم بده..

سه تا لیوان کافی پشت سر هم ...

وای حتی فکر کردن به چیزایی که خوردم هم حالم و به هم میزنه..

 

یه زره ابلیمو میریزم تو لیوان...

شاید حالم و بهتر کنه..خیلی احساس سنگینی میکنم...

ابلیمو رو میخورم...نمیتونم قورتش بدم..تو دهنم نگه میدارم..چشامو رو هم فشار

میدم و تا 3 میشمارم و قورت میدم..حالم بد میشه..اما خیلی کم بود..

 

یه زره دیگه میریزم تو لیوان و با سه شماره قورتش میدم...

خدایا خیلی حالم بده..کارد بخوره به این شکم..چرا سرم هم درد گرفت..

یه وقت نخوابم و دیگه بیدار نشم؟؟

 

چند شب پیش دوتا پسرعموهام با خانم هاشون شام اینجا بودن..قرار شد تو شهریور

با هم بریم دریا..

 

قراره تو همین هفته واکسن حسام و بزنیم..بدتر از من از امپول خیلی میترسه..

تا یادش از واکسن می افته میزنه زیر گریه و منم مجبورم بهش دروغ بگم که 

واکسنت امپول نیست و از این قطره خوراکی هاس...

اول شهریور هم سنجش داره و بعد اون میریم مسافرت..

 

امشب و اصلا دوست ندارم..

حالم بده...خیلییی بد....

حمید و حسام راحت خوابیدن..حمید لباس تنش نیست...

بیدارش میکنم و بلیزش و میدم تنش کنه..

 وای حسام چرا سرفه میکنه..خدا کنه مریض نشه..

سرم درد میکنه..از حالت تهوع متنفرم..سرم گیج میره و چشام هم درد میکنه..وای

چقد من مریضم امشب..

حوصله نوشتن ندارم.

فعلا

درگوشی با خدا: خدا جونم...ارامش و به همه بده.مخصوصا......خدایا شکر.شکر

 

[ ۱۳٩۳/٥/٢٧ ] [ ٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

دیشب ساعت 10 رسیدن..

گفتم هرجا هستن همونجا بمونن که با حمید بریم دنبالشون...

دیدمشون...حمید ماشین و نگه داشت و رفتیم پیششون..

خیلییییی خوش حال بودم..یکی بغل باباهه بود و یکی بغل مامانه..گفتم اون یکی کو؟

گفتن تو کیسه خوابشه..نگاش کردم...خواب بود یا بیدار؟اصلا یادم نیست...

فسقلی رو از باباش گرفتم و رفتیم با حمید تو ماشین..

اونا هم پشت سرمون...

تو ماشین نازش میکردم و میخندید...

به حمید میگم فک میکنه این کدوم یکی باشه؟هیراد؟هامون؟هیوا؟

حمید گفت هامون..منم حدس زدم هیراد باشه...

تو حیاط از ماشین که پیاده شدم گفتم بهشون یه سوال؟اسم اینی که با ما اومد چیه؟

گفتن قل دومه و هیراد..یعنی حدس من درس بود...

بچه های جیگری بودن...

 

مامان و باباشون هم یه تیکه ماه..جفتشون عالی...دوست جونیم که حرف نداره..

یه خانم باوقار..متین..و خیلیییی با شخصیت..

اقا پدر هم بسیار خونگرم و یه پدر نمونه...خدا برا هم نگهشون داره و انشالله خوشبخت بشن..

یکم حرف زدیم و فنچولا رو شیر دادیم و مامانشون عوضشون کرد و ساعت شد 11 و رفتیم

تنگه که شام و اونجا بخوریم...اولش که رسیدیم فسقلی ها گشنه بودن و شروع کردن 

به جیغ و داد کردن..عزیزممممم چقد دلم براشون تنگ شده..دیشب این موقع تنگه بودیم..

 

هیچی دیگه اول شکم اونا رو سیر کردیم..یکی بغل من بود و اون یکی بغل اقای پدر و یکی هم

بغل دوست جونیم..

شیر که خوردن خوابیدن...ما هم شام و خوردیم و ساعت 3 حرکت کردیم سمت گنبد...

گنبد که رسیدیم بچه هارو رو به راه کردیم و دوباره چایی گذاشتم که با دسر بخورن..

طفلی دوست جونی حتی دسرش و هم نتونست بخوره...خیلی گناهی بودن..

تا 5 بیدار بودیم...قله بزرگه دل درد داشت...نمیتونست بخوابه و گریه میکرد...

یکی رو دوست جونی خوابوند و اون یکی رو اقای پدر..

 

اون یکی رو من گرفتم که راه ببرم...

حمید و هم گفتم بره تو اتاق بخوابه..ساعت 6 بود فک کنم که بابای بچه ها بدون تشک 

یه گوشه از حال سرش و گذاشت و خوابید...

به دوست جونی گفتم که بخوابه..خیلییییی دلم براش میسوخت..اینقددد خسته بودن...

اونم طفلی بدون تشک سرش و گذاشت رو بالش و خوابش برد.. 

فنچول و  یکم که چرخوندم خوابید..یکم هم رو پام گذاشتمش تا خوب خوابش ببره..

بعدشم گذاشتم سر جاش و منم رفتم که بخوابم...

اینقدی اینا جیگررررررر بودن که حد نداره...

فک کنم هر بیست دقیقه بیدار میشدن..منم بیدار میشدم و میرفتم کمک مامان و باباشون...

شیر میخوردن و باز میخوابیدن....

قربونشون برم من....

ساعت 10 دیگه بیدار شدیم کلا...چایی گذاشتم و بساط صبحونه رو اماده کردیم..

زنگ زدم به فاطی که اگه میشه حسام و بیاره..

اخه خیلی دوست داشت سه قلو هارو ببینه..خوشبختانه بیدار بود و با فاطی اومدن..

 

دوتا فنچول خواب بودن و اون یکی هم بغل دوست جونی بود...فاطی که اومد فنچول و 

گرفت و دوست جونی صبحونه اش و خورد...

خیلی حیف شد که نموندن...

ساعت 1 دیگه حرکت کردن..از زیر قران ردشون کردم.اب و پشت سرشون ریختم و اومدیم

بالا..با حمید جمع و جور کردیم و ظرف های صبحونه رو شستم ..حمید رفت شرکت و منم 

رفتم حموم...بعدشم گرفتم خوابیدم تا ساعت 9 شب که حمید بیدارم کرد و گفت که مامانم

اینا میخوان بیان خونمون...

ساعت 10 مامانم اینا اومدن..حسام هم باهاشون بود...صبح که فاطی رفت حسام هم دوباره

باهاش رفت..

اومدن و کادوی تولدم که نقدی بود و دادن و رفتن..

حسام هم چون خونه مامانم اینا بیداری زیاد کشیده بود تخت خوابید...

 

امیدوارم به دوست جونی و همسرش خوش گذشته باشه..

به من که خیلی خوش گذشت و از اشنایی باهاشون خیلی خوشحال شدم..اینجور که دوست جونی

حساب میکرد 8 ساله با هم دوستیم..شایدم 9 سال...

امیدوارم قسمت بشه و بازم ببینمشون...

انشالله خدا سه تا فنچول و براشون نگه داره ...

 

 

 

[ ۱۳٩۳/٥/۱٢ ] [ ۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

منتظرم..

منتظر یکی از بچه های وبلاگی که از خیلی وقته با هم دوستیم..

دل تو دلم نیست که زودتر فنچولاش و ببینم..سه قلو ان..هر سه تا هم پسر..

سه ماهه ان..ای جانمممممم..

 

اولین باره که قراره همدیگه رو ببینیم...

 

دلم میخواد زودتر برسن.شب هم قراره بمونن..

اوخییییی دلم میخواد فنچولاش و بچلونم...

[ ۱۳٩۳/٥/۱٠ ] [ ٦:٥٦ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

هی میرم سوپ و هم میزنم و میام میشینم..دیگه نزدیکه که رشته رو اضافه کنم..

مادرشوهر کنارم دراز کشیده و داره فیلم های تو گوشیش و نگاه میکنه...فیلم دختر عمه

حمید که با هم رفته بودن کربلا..

خدا رحمتش کنه..

پدرشوهر دیروز عمل داشت..یه عمل تقریبا جزئی...روز قبلش اومدن خونمون..

افطاری براشون پوره سیب زمینی و سالاد الویه و گوجه کباب درس کرده بودم...

سحری هم خورشت بادمجون..

دیروز صبح پدرشوهر و خاله و حمید رفتن بیمارستان.من خونه پیش حسام بودم..

ساعت 2 عملش کرده بودن...جاری و برادرشوهر هم بودن...

 

حسام و بیدار کردم و بردم خونه بابام و رفتم بیمارستان...جاری و برادرشوهر تا ساعت 

4 بودن و رفتن...

من پیش پدرشوهر موندم و حمید و خاله اومدن خونه تا نماز بخونن و حمید بره دوش بگیره..

 

تا ساعت 7 پیش پدرشوهر بودیم و من و خاله برگشتیم خونه...

دیشب مادرشوهر و عروس تنها بودیم..

شب خوبی بود...تخمه خوردیم..هندونه خوردیم و با هم فیلم نگاه کردیم..

حمید واسه افطار اومد و دوباره رفت...واسه سحر هم اومد و سحری خورد و رفت..

 

الانم منتظریم که مرخصش کنن...

[ ۱۳٩۳/٤/٢۳ ] [ ٩:٥۱ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

امشب دوباره رفتیم خبر دختر عمه حمید و بگیریم...روز به روز حالش افتضاح تر میشه..

امشب وقتی دیدمش یاد جوجه مریض حسام افتادم..یاد این جوجه های مریضی که دارن

جون میدن..طفلی داره بین مرگ و زندگی جون میکنه...نتونستم بیشتر از این تحمل کنم

و ببینمش که داره چه جوری ناله میکنه...زود بلند شدم اومدم تو حیاط..

چند مین بعد حمید اومد...بعدش هم عمه...طفلی اون داشت من و دلداری میداد..

 

خدا چه صبری داده به این مادر...وقتی که دخترش و رو تخت جابه جا کرد و صدای ناله 

هاش بلند شد،وقتی که مامانش سروصورتش و نوازش میکرد و قربون صدقه دختر 

جونش میرفت هیچکی طاقت نیاورد..

حمید هم گریه کرد...

بگردم دلت و عمه..خدا صبرت بده...

 

اومدم به حسام میگم مامان نسیم مریضه..واسش دعا کن...

بهش میگم یادته چقد دوست داشت؟؟میگه مگه مرده؟؟میگم نهههه خدا نکنه..

میگه پس چرا اینجوری میگی؟

میگم چه جوری؟

میگه اخه گفتی دوست داشت..اون که هنو زنده اس...باید بگی دوست داره..

یادم رفته بود که بچه های الان با قدیم فرق میکنن.

 

خدایاااا شفای همه مریض هارو تو این شبا ازت میخوام..

[ ۱۳٩۳/٤/۱۱ ] [ ٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

مینام مریضه..اصلا حالش خوب نیست..نمیخوام اینو هم مثل اون از دست بدم..

خدایا خودت کمک کن حالش خوب بشه..خواهش خدا جونمممم..

 

امروز ساعت 5 و نیم نوبت دندون پزشکی داشتم..خیلی جالبه که الان هم دارم مینویسم

قلبم یهو رفت رو هزار...هوا خیلییی گرم بود..دیر از خواب بیدار شدم.حسابی کسل بودم..

رفتم یه دوش خنک گرفتم..

حمید اومد و رفتیم دکتر...تو مطب دست حمید و گذاشتم رو قلبم.بهم خندید..

گوپ گوپ صداش می اومد..تند تند..

اصلا تحمل دندونپزشکی رو ندارم...

نوبت من شد...رفتم نشستم..محکم دسته های صندلی رو فشار میدادم...

به دکتر گفتم میشه ژل بی حسی بزنی قبل زدن امپول؟

 

اونم با کمال خونسردی گفت ژل و میزنم اما تاثیری نداره...

از همون اول چشام و بستم...نمیخواستم امپول به دست ببینمش...

امپول و که زد فهمیدم..فشار دستم بیشتر شد...اشکام گوله اومد پایین..

دکتر متوجه شد..بهم گفت درد داری؟درد نداشتم..داشت نه اونقدی که اشکم و در بیاره..

میدونم تحمل درد و ندارم..

بهم گفت چشات و باز کن..نمیتونستم..هی اصراررررر که چشاتو باز کن...چشام و باز 

کردم..زل زدم تو چشاش..گفت درد نداره که..

امپول و زد...

دوباره صدام کرد و گفت دهنت و باز کن..اینبار امپول و دیدم...دلم ریختتت..

چشامو فشار دادم..

امپول و زد..دوباره اشکام ریخت...باز شروع کرد..چشاتو باز کن..باز نکردم..

با انگشتش زد اروم رو پیشونیم..گفت اخمات و باز کن..نتونستم..

امپول و زد و بیخیال شد...

اروم چشامو باز کردم...دستمال بهم داد.. اشکام و پاک کردم.. 

به حمید نگاه کردم...برام خندید....

خوبه فقط یه پر کردن بود...مردم و زنده شدم...من متنفرمممم از کار دندون...

 

هوا خیلیییی گرم بود..فردا تولد مادرشوهرمه..امروز باید میرفتیم یه چیزی براش میخریدم..

واسش از این ظرف های چهار تیکه خریدم..خوشگله..لازم داشت..

از اول تا اخر امروز حمید ادای حرف زدن من و در می اورد...

میگه به خانمه با دهن بسته گفتی میشه اون ظرف و ببینم..بعدش ادام و در می اورد و 

هرهر میخندید...بعد اونم دوباره تو اون گرمااااا رفتیم شارژ اینترنت و فعال کردیم.

از شانس ماشین هم نداشتیم...

بعدش اومدیم خونه و دوباره مینارو بردبم نشون دادیم که گفت گرما زده شده..

اومدیم خونه...

زودی پریدم تو حموم...

این از دومین حموم در طول روز...

فوتبال شروع شد..بیحسی دندونم کمتر شده بود...

 

درسته که فوتبال ایران یه گل خورد اما بازم کم از برد نبود...

 

به حمید گفتم میایی بریم خیابون دور دور؟گفت نه و الان دوباره فوتبال داره..قرار شد تا

من میرم و میام جاروبرقی هم بکشه...

 از بیرون اومدم و شروع کردم تند تند طی کشیدن و دوباره باز من بودم و حموم.خخخ

اینم سومیش..هنو تازه اول تابستونه و اینه وضع گرما...

فردا مادرشوهرم اینا قراره بیان که بریم استخر.

فعلا.

حسام از جمعه خونه مامانم ایناس..قربونش برم من...

 

چند روز پیش با بهار هماهنگ کردیم و ساحل و حسام و بردیم پارک..

این دوتا بچه عاشق همن..حسابی بهشون خوش گذشت..

فقط عاشق حرف زدن با منه و هر وقت میره خونه مامانم گیر میده که زنگ بزن میخوام با 

خاله سارا حرف بزنم..

واسه مینا دعا کنین لطفا..

[ ۱۳٩۳/٤/۱ ] [ ۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ سارا ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سارا هستم.متولد 1364.شوهرم حمید پسرخالمه و یه پسر به اسم حسام دارم. asara_bestgirl2009
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed